رویش بغض قلم

تولد امام رضا (ع)

 

 بنام خدا                                        

تولد امام رضا (ع)                                    

ای عطر گل ناز تپش های شقایق                                              

ای نازترین خلقت واین عطر خلایق               

ای عطر تپش دردل پروانه ی معصوم                                          

باز این قلم وبرگ سخن رخت حقایق              

خوش آمده ای عطر نفس های دل انگیز                                       

آشوب به سر دارم و حسرت به دقایق              

ای بغض گره خورده دراین حنجره ی عشق                                    

آغوش گشا بر تپش ياک شقایق      

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 14:37  توسط مهسا مستجابی  | 

                              بنام خدا وند بخشاینده ی مهربان

            قانون جذب درمحدوده ی خواست الهی درجریان است.

             همه علاقمند از زندگی عالی پول زیاد وسلامتی تاآخر عمر شان بهره                                                                                   ببرند. شما که راه حل جلوی پای ما گذاشته اید وبهتر از جریانات باخبرید آیا پیامبران امامان خدا ازشما بیشتر نمی دانند که باراهنمایی به راحت ترین روش مارا خوشبخت و سعادتمند کنند دنیا دار مکافات است شما نمی توانید کسی راکه باید مکافات بکشد مانع شوید وبرای فرار  از آن راه حل جلوی پایش بگذارید دنیا فرازونشیب دارد نمی توان به روش شما همه چیز را وفق مراد خود کرد عده ای را خداوند امتحان می فرمایدعده ای رادچار مکافات عملش می کند .

            

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 15:34  توسط مهسا مستجابی  | 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 15:32  توسط مهسا مستجابی  | 

بنام خداوند بخشاینده ی مهربان                

قلب های دو پدر                        

روزی روزگاری مرد ثروتمندی بنام سیامک خان در یکی از مناطق جهان پهناور زندگی می کرد ودختری داشت بنام نرگس خانم . نرگس دختری زیبا متین و باوقاربود وخواستگاران زیادی داشت. متاسفانه این دختر ناراحتی قلبی داشت وپزشکان درصدد پیوند قلب به او بودند ومدت طولانی بود که او را در نوبت پیوند قرار داده بودند . خواستگاران نرگس که چشم به مال و اموال وی دوخته بودند ده نفر بودند . آنها هر طور بود می خواستند نرگس را از آن خود کنند آنها تشنه ی خون یکدیگر بوده و سایه ی همدیگر را با تیر می زدند برای قتل نقشه می کشیدند آنها جانی بودند ود رعین حال می دانستند نرگس از خوی وخصلت پلیدشان خبر دارد ولی با کمال پررویی و بی شرمی خود را لایق چنین دختر با ایمان ونمازگذاری می دانستند و بازهم عشق نرگس را در سر می پروراندند شهوت چشمانشان را کور کرده بودو کاملا شیطان به آنها مسلط گردیده بود .  کیا یکی از آنها بودکه دور از چشم بقیه به بیمارستان نزد نرگس می آمد واو که سادیسم داشت ونرگس در حال قرآن خواندن بود قرآن را از دستش می گرفت ولبهایش را روی لبهای نرگس می گذاشت واو را می بوسید نرگس که احتیاج به اکسیژن داشت صورتش کبود می شد ولی بازکیا اجازه ی نفس کشیدن به او نمی داد ولب هایش را از لب های او باوجود تقلّای نرگس برنمی داشت کیا هنگامی  چنین می کرد که پدر و مادر و همراه نرگس نزدش نبودند . کیا نرگس را تهدید کرده بود اگر این جریان را به کسی بگوید دریک فرصت مناسب که کسی کنارش نیست به او

83

 تجاوز خواهد کرد . نرگس هم جرات نمی کرد کیا را لو دهد .کیا که می رفت نرگس که حالت خفگی به او دست می داد به هر طریقی که می شد پرستار را خبرمی کرد پرستار که او را در حال مرگ می دید فورا دکتررا صدا کرده واورا به حالت عادی برمی گرداندند دکتر که چندین بار نرگس را دچار همین وضعیت دیده بود شک برش داشته بود چون او همه چیز را بررسی کرده بود ودیده بود هیچ علتی وجود ندارد که  نرگس  دچار خفگی شود   . او بارها از نرگس علت را جویا شده بود ودیده بود با این سئوال نرگس دست وپایش را گم می کند وحرف نمی زند باخود فکر کرد این می تواند کار یک نفر باشد بنابراین اتاق اورا تحت نظر گرفت وراز برملاشد وقتی دکتر علت را فهمید به پدرومادرش علت را گفت تا پیگیر شوند و در ضمن اینکه او را تنها نگذارند وشکایت کنند وگفت چون ما زمانی که به داد دخترتان می رسیم که او در حال مرگ هست سیامک خان که این را شنید قایم شد و چندین روزبه این کار مشغول شد تااینکه کیا رادید که چه کار می کندوفورا شکایت کردوکیارا به زندان انداختند ولی کار بیخ پیدا کرد کیا که بعد از مدت زمانی نه چندان زیاد از زندان آزاد شد دنبال یک فرصت بود که به نرگس تجاوزکند ولی زمان مناسب نیافت وهمیشه پدر ومادر و پرستار مراقب نرگس بودند  تا اینکه کیا را یکی از رقیبانش به نام کامران کشت  ماندند نه نفر خواستگار .                  

 نوبت پیوند به نرگس رسید ونرگس را به بیمارستان بردند وپس از چند روزی عمل پیو ند بخوبی انجام  گرفت وحال نرگس رو به بهبودی گذاشت ، پسر اهداکننده ی قلب  جواد نام داشت

84

    

مادرجواد بخاطر وسعت وپهنای دلی بیکران باوجودی که می دید قلب شوهرش هنوز می تپد چنان بزرگواربود که با نیّـت قربتا الی الله  اعضای قابل پیوند ی بدن شوهرش را اهدا نمود و تقدیم بندگان خدا کرد وپولی هم نگرفت تا اطاعت پروردگار را بجا بیاورد واز امتحان الهی  سربلند بیرون بیاید بله اختر خانم مادر جواد چنین زن والامقامی بود که متانت و وقار وخوی وخصلت های نیکوی او زبانزد خاص  وعام بود.  وقتی مادر جواد خبر را به او داد وجواد مطلع گردید پدرش دچار مرگ مغزی شده و قلب مهربان پدر بزرگوارش درسینه ی دیگری می تپد در حالی  که اشک از      

 چشمانش جاری بود  و پدرش را صدامی زدبه بیمارستان آمد ومادرمهربانش اوراباخود به منزل برد برایش آب قند درست کرد جواد همچنان گریه می کرد وپدر مهربانش را صدا می کرد مادرش گفت پسرم والله اگه پدرت هم جای من بود همین کار را می کرد یعنی اگر من دچار مرگ مغزی می شدم حتمااعضایم را هدیه می کرد جواد گفت  مامان تو دیگه از پیشم نرو دارم دیوونه می شم . یعنی همین ؟ تموم شد ؟ نه پدرمن زندست قلبش می زد تواونو بخشیدی من نیومده  تصمیم گرفتی و پدر نازنینم رو مثل گوشت قربونی بین این واون تقسیم کردی مادرش گفت جواد پسرم زمان نبود دکتر به من گفت فقط    

85

 تا یک دو ثانیه وقت تصمیم دارید خوب من چکار می کردم؟مادر ادامه داد جواد پسرم پدرت دچارمرگ مغزی شده بود چرا  نمی خواهی باور کنی جواد گفت نه او سرش طوریش نبود خونی هم که نمی اومد دکتر ها بخاطر جیب خودشان برای پول عمل کردند ود رحالی که بی تابی

 می کرد وهی در حالت نشسته تکان تکان می خورد گفت مامان مامان

 یه دقه به من گوش کن یه دقه گوش کن بابای من زندست نه؟ تو رو خدا بگو زندست مامان بگوزندست والا خودمومی کشم مامان خود مو می کشم وبا فریاد می گوید ای خدا ای خدا ای خدا دارم آتیش می گیرم بابا  بابا  نرو بابا نرو بابا بابا یه دقه بیا تور و خدا یه دقه بیا یه دقه فقط یه  دقه بیا....... هی جواد گریه وناله می کرد تا اینکه از بس گریه زاری کرده بود از هوش رفت مادرش او را به بیمارستان برد تا به هوش آورند وبا دارو آرامش کنند. وقتی به هوش آمد به سختی هر طوری بود این واقعه را پذیرفت واز مادرش پرسید قلب پدرمو به کی پیوند زدن؟ مادرش هم او

 را پیش نرگس خانم برد فردای آنروز جواد که با دیدن چهره ی معصوم نرگس وزیبایی  ومتانت وی مجذوب وی گردیده بود او که تازه مشغول به کار شده بود ومعلم دبستان گردیده بود فردای آن روز با دسته گل وشیرینی به عیادت نرگس آمد.                                                 

شب شد مادر جواد خوابید ولی جواد بیدار بود ودر اتاقش نشسته بود و گریه می کرد وهی برای پدر مهربانش سوره یس تلاوت می نمود از صدای گریه های جواد مادرش بیدار شد ونزد جواد آمد واورا دلداری

86

 

داد وگفت پسر خوبی باش تو به من قول دادی یادت رفته مرد که گریه نمی کنه پدرت الان تو بهشته توبا گریه هات روحشو ناراحت  می کنی  حالا بگیر بخواب جواد گفت نمی تونم  خواب به چشمام نمی یاد بابام نیست به همین راحتی نه من می خوام بمیرم اختر خانم جلوی  ادامه ی حرفش را گرفت وگفت که دیگه ادامه نده می خوام بمیرم چیه ؟ یعنی  من تنها بمونم پس من چی باید بگم یعنی  اینطوری می خواهی ؟ جواد گفت نه مامان خدانکنه تو تمام دنیاهای من هستی باروح لطیفت منو آرومم میکنی می گم یعنی دیگه غم نبینم دیگه مصیبت نبینم می خوام پیش هردوتاتون باشم این گناهه ؟                         

اختر گفت : بله ناشکریه  تو الان منو داری بگذارغمت رو خدا بخوره مگه من وتو می تونیم از مصلحت خود آگاه باشیم خدا بهترین مصلحت بندشو می خواد و فقط اون از   بهترین مصلحت بنده هاش باخبره  هر کار خدا حکمت داره.  

جواد خیلی آرام شد وبه فکر فرورفت مادرش اورا بوسید او نیز مادرش را بوسید ومادر به اتاقش رفت وخوابید جواد نظاره گر ستارگان بود وبه حرف های مادرش فکر می کرد آنها را خوب در ذهنش حلّاجی نموده وبه نتایج مطلوبی می رسید وتصمیم گرفت درست زیستن را از مادر وپدر خود یاد بگیرد ومثل آنها فکر کرده و زندگی نماید . جواد تصمیم گرفت فقط به نرگس فکر کند و غم از دست دادن پدرش را در تمام طول عمرش این گونه  تسکین بخشد بخصوص که قلب پدرش هم در سینه ی نرگس می تپید، او تصمیم گرفت هر وقت یاد پدرش افتاد قبل از اینکه شیطان به او غلبه کند واورا بنده ای ناشکرگرداند فقط وفقط به نرگس فکر کند و شدت علاقه اش را به اوبیشتر کرده واین شدت را دامن بزند . او از رختخوابش برخاست وچراغ را روشن کرد قلم وکاغذ آورد وشروع کرد نامه ای زیبا وعاشقانه برای نرگس خانم نوشت او نوشت: فقط با تو شوق زندگی دارم                                          

87

ای عشق رویایی من تو مرا غرق احساسات می کنی واشک شوق از چشمانم جاری می سازی دلم می خواهد مرا در اوج آسمانها به پرواز در بیاوری برروی ابرها بنشانی وغبار خستگی را از تنم بزدایی ومرا از لذت عشق رسیدن به خود سیراب سازی .احساسات ناز ورویایی ام مرا به سوی تو میخواند.عشق تو را در سرتاسر عمق وجودم احساس می کنم .عشق به تو مثل آفتاب تند وتیز باا شعه های آتش گون در دل وجانم می تپد .رویای تو در هر سخنم به من این جرات رابخشیده که تا از فراخنای زندگی پرابهت در تنگنای پر ملاطفت ابر پروردگارم را ثنا گویم .ای همه رویاهای من  شوق دیدار تو را در سر می پرورانم وامید به زندگی را بایاد تو در دلم قوت  می بخشم .

حریر پاک احساساتم را دمادم بر روح پاک ومعصومانه ات  نثار می کنم  واز کلبه ی اندیشه ام  آنچه می تراود مبدل به قطره ی اخلاص در کلبه ی نگاهم می شود .در سرزمین رویایی خود سیر وسفر می کنم وعشق وحال می کنم وتورا به نظاره می نشینم تا از پشت پرچین

تابناک تنهایی رخی برمن نمایی که تنها با نگاه  سحرآمیز چشمان زیبایت آرام می گیرم .بوسه بر چشمانت می زنم قلم هایم رابا تابش رخ زیبایت آهنگین می کنم وسرنوشت رویایی  خود را ورق می زنم .در چشمان زیبایت هر گز به انتها نرسیده ام صداقت را احساس میکنم سرزمین عشق را می جویم ودر کلاف پیچ  خورده ی واژگانم تنها تو  را احساس میکنم وتصور زیبایی از تو برنگاهم سرازیر می شود .باوری نیکو دگرگونم می کند من تمام پروانه ها را در چشمان زیبای تو می جویم من عطر گل های ناز بهاری را درتو جستجو میکنم .خلق وخویم را با تو تطبیق می دهم ودر تو غرق وبا تو عجین می شوم

                                                     

88

پروانه های معصوم بر روی گل های گلستان اندام راست می کنند وگیسوی خیالاتم را به بازی می گیرند .نازنینم ای که بر ژرفنای پلکهای واژگانم می نگری هر طلوع سپیده دم تنهایی ام را با یاد تو وباعشق به تو به غروب می رسانم ودر عمق افکارم به تومی پردازم و تورا به جستجو می نشینم.

شبنم باغ خیالم محو تو  گردید سرزمین رویایی ام را پروانه های احساسم بناکردند وشبنم نگاهم برگونه هایم نشست.در سرتاسر موج خیالم تورا نظاره گر  بودم ای نازنینم در امواج خروشان احساسات برکالبد خاکی ام وروح وروانم دمیدی .از موج های سوار بر نگاهم

فهمیدم توچه خوبی وچه همیشه وهر لحظه هردم در خیالاتم سیر می کنی .پاک تر ین عشق ها را نثارت می کنم شبنم اخلاص از چشمانم جاری می سازم ودر هلال مه گرفته ی آفتاب تورا احساس می کنم شعله های عشق تو دل را درونم گداخت .عشقم به تو در هرنگاهم چندین برابر می شود .خاک تنم  غباری برگرد راهت خواهد شد.عشق آتشینم به تو در

عمق وجودم پدیدار گشته وشعله هایش مرا خاکستری ساخته التماست

میکنم که مرا دریاب و به من بیاندیش . همانگونه که می پسندی برایم شور ونشاط به ارمغان بیاور رویاهایم راتحقق ببخش وطعم سعادت بوسه بر لب هایت را نثارم کن.نازنینم ای همه ی رویاهای من ای همه ی اندیشه های من . عشق من به تو هر روز چندین برابر می شود وسرتاسر احساسات مرا فرامی گیرد .نازنینم به من پروبالی بده تا در

                                                  89

اوج آسمانها باتو به پرواز در آیم  وسرانجام به رویاهایم برسم.

تومرا خمار روی ماهت کرده ای.روشنایی پرفروغ عشقت دردلم پابرجاست . وسراپای وجودم را فراگرفته تنها به تو می اندیشم وتورا آرزومی کنم .

از حریر شبنم سرخ گونه هایت بوسه ام ده ومرا یاد کن ای همه رویای من مرا یادکن تاسراسر شورونشاط شوم وپای در قلبت نهم وتورا لبریز از عشق به خود گردانم مرایادکن .

از عشق تو سراسر جان می گیرم وروحم آرام می شود.عشق به تو سپیده دم تنهایی ام راروشنایی می بخشد وروح و جان وتنم راتازه می

گرداندمشتاق روی ماهت می گردم . مالامال از زلال عشق تو گردیده ام.ای گلوله های شبنم نگاهم ای شیرین ترین رویاهای من ای نغمه های ساز دلم عمق وجودم از تو نشاط می یابد وسیراب می شود.لحظه لحظه در نگاهم آب می شوم.هر لحظه در باورم تورا زمزمه می کنم تک تک سلول های بدنم نام تورا به زبان می آورد شبنم نگاهم برگونه هایم می نشیند واز شعله ی عشقی که به تو دارد پرتو می گیرد .

                                                           امضا  جواد

فردای آن روز وقتی نامه اش را تمیز و مرتب کرد به عیادت نرگس خانم رفت او با گل و شیرینی نزد نرگس  رفت ونامه ی عاشقانه و زیبایش را تقدیم او کرد . وابراز عشق و علاقه نمود وتقاضای ازدواج به او داد ونرگس جواب دادکه باید در این مورد فکر کند .

                                     90                  

نرگس نامه ی پراز مهر ومحبت جواد را خواندواحساس لذت زاید الوصفی سرتاسر وجودش را فرا گرفت ومالامال از عشق به جواد گردید ودر دل پیوند قلب خود یعنی قلب پدر جواد را با قلب جواد محکم تر ساخت.

تا اینکه روزی یکی از خواستگاران پروپاقرص نرگس که به بیمارستان برای ملاقات آمده بود ، پی باین ماجرا برد وبا شنیدن حرف ها ودیدن این صحنه ، احساساتی شد وباجواد درگیر شد ، در این درگیری جواد شدیدا آسیب دید ومخصوصا از ناحیه قلب دچار ناراحتی گردید ، ناراحتی قلبی جواد طوری شد که اطبا بیمارستان عمل پیوند قلب به جواد را مطر ح کردند. جواد در این بیمارستان بستری شد ،سیامک خان که از طرف سلامتی  وقلب دختر ش نرگس خیالش راحت شد ه بود شب درخانه اش خوابیده بود و نیمه شب صدایی را احساس کرد ومتوجه شد که  دزد به خانه اش آمده است ،خیلی ناراحت شد واسلحه اش را برداشت وبطرف محلی که سروصدا  شنیده بود رفت ،بادزد

 درگیر شد .دزدمی خواست فرار بکند ولی سیامک خان با او گلاویز شد ودر این در گیری  دزد از ضربات سیامک خان آسیب جدی دید و در جا فوت نمود .سیامک خان که نمی خواست کار باینجا بکشد از شدت ناراحتی   هم گریه می کرد وداد وبیداد راه انداخته بود وهم  سیلی به سر و صورت  دزد می زد ، اما او واقعا تمام کرده بود ، اهالی

خانه همه بیدار شده وجمع شده بودند ، سیامک خان در تفکر قصاص خود بود .

91

وبه سرو روی خود می زد تاآنکه پلیس ها هم آمدند وصحنه را دید وسیامک خان را به اتهام قتل دستبند زده وبا خود بردند . سرانجام پس از محاکمات وبررسی های قانونی حکم برای قصاص سیامک خان صادر شد.قوانین نقطه ای از جهان پهناور که سیامک خان در آنجا متولد  شده و زندگی میکرد، به افرادی که محکوم به اعدام وقصاص می شدند ، اجازه داده می شد که اعضای سالم وقابل پیوند زدن  خود را بصورت هدیه وبخشش ویا بصورت فروش در اختیار افراد نیازمند قرار دهند .در چنین حالتی فرد اعدامی را بیهوش می کردند واعضای بدن وی را در آورده واستفاده می شدند وپس از جدا کردن اعضای قابل استفاده بقیه ی جسد را دفن می کردند .                                

بااین کار هم بخشی از گناهان او سبک می شد وهم مبلغ قابل توجهی  به وراث  قانونی او می رسید.                                                  

کسی یا کسانی که این قوانین راوضع کرده بودند معتقد بودندوقتی شخصی احتیاج به یک عضو برای پیوند زدن دارد، مجبور است که دعا کند وبه خدا التماس کند تا برای پیدا شدن عضو مورد نیازکسی 

 دچار مرگ مغزی شود وبمیرد ، یعنی در حقیقت امر می گوید خدایا یکی از بندگانت را دچار مرگ مغزی کن  بکش تا مشگل من ومریض من برطرف شودوعضو پیوندی را بدست آورد.                            

حکم قصاص سیامک خان راکه صادر شده بود می خواستند  اجرا کنند ودر عین حال  که جواد در بیمارستان بستری شده بود ومنتظر پیوند قلب بود و سیامک خان از ماجرا خبر داشت، یعنی او از زد وخورد جواد وخواستگار پیشین دخترش مطلع بود وهم  می دانست که قلب

92    

پدر جواد را به دخترش پیوند زده اند بنابراین بدون نوبت خواستار این شد که باانجام عمل قصاص قلب او را به جواد پیوند بزنند.                                  

این عمل بخوبی انجام شد ونرگس از این بابت خیلی خوشحال بود وبه ازدواج باجواد راضی بود.                                                                           

از خواستگاران نرگس کامران را به اتهام قتل قصاص کردند . خوستگاران پیشین نرگس از پا ننشستند آنها که از دیر هنگام موفق نشده بودند نرگس را به سوی خود متمایل کنند برای جواد نقشه می کشیدند تا این ازدواج را به هم بزنند . نرگس که از بیمارستان مرخص شد دم در خانه برای سلامتی وی گوسفند قربانی کردند وجشن وسروری راه انداختند.  کیوان یکی از خواستگاران نرگس خبر مرخص شدن نرگس را از بیمارستان نداشت.          

این شخص کیوان  خواستگار بدجنس نرگس باخود گفت چطوراست بجای کشتن جواد وبقیه ی خواستگاران با یک تیر چندین نشان بزنم .فکر شیطانی او این بود که روی صورت نرگس اسید بپاشد او که شیطان به بهترین نحو دروجودش رسوخ کرده بود اورا وسوسه کرده واین فکر را به ذهنش انداخت فردای آن روز یک شیشه اسید تهیه کرد و آن را در جیبش قایم کرد وراهی بیمارستان شد .کیوان  که خبر نداشت نرگس راازبیمارستان مرخص کرده اند راهی   بیمارستان شد . او وقتی در بیمارستان دنبال نرگس می گشت جواد اورا دید وفهمید او که خبر از مرخص شدن نرگس نداشته واین طور دنبالش می گردد وحتما می خواهد او را بیابد ، ترس ولرز وهیجان را در او احساس می کرد ومی دید از نظر روحی روانی در حالت عادی نیست بنا براین بوهایی

93          

برد وبا خود فکر کرد او نقشه ای دارد وبطور حتم برای کار شرّی راهی بیمارستان شده یواشکی ازاتاقش خارج شد وبرای پی بردن به نقشه ی کثیف کیوان در حیاط بیمارستان کیوان را به زمین زد وجیب هایش را خالی کرد وشیشه ی اسید را در جیبش یافت آنها در حالی که باهم گلاویز بودند ومردم آنها را از هم جدا می کردند جواد شیشه اسید را به مردم نشان داد تا شاهد باشند وگفت که این نامرد با اسید به بیمارستان آمده تا نرگس را قربانی حماقت هایش کند همه شاهدید بعد جواد خبر را به گوش نرگس وخانواده اش رساند آنها فورا شکایت کردند وبا مدرکی که دردست داشتند قاضی کیوان را محکوم به حبس ابد کرد وبعد از این ماجرا ی هولناک جواد به نرگس گفت اصلا اعتبار ندارد ما این جا بمانیم عروسی ما باید بی سروصدا انجام شود من وتو ومادرم با اجازه ی مادرت و دیگر اعضای خانواده ات که شرایط ما را می دانند می رویم به جایی خیلی دور از این کشور خودمونو گم وگور می کنیم تا دست هیچکدام از  خواستگارانت به ما نرسد .                                      

 

آنها بی سروصدا عروسی کردند وبعد از مراسم بی سرو صدا و کاملا مخفیانه از کشور خارج شده وبه کشور دور دستی رفتند وتا حدی قیافه هایشا ن را تغییر دادند . واسم هایشان را عوض کردند وهم درمحیط زبان آن کشور را یاد گرفته وبا پولی که از فروش خانه وماشین و دیگر اشیا ولوازم  زندگی شان بدست آورده بودند در حالیکه نرگس وجواد هر کدام با قلب دیگری زندگی می

94               

کردند بامادر جواد زیر یک سقف زندگی مشترک خود را آغاز کردند آنها دیری نگذشت که صاحب دو فرزند پسر دوقلو گردیدند نرگس گفت نام پدرانمان را روی شان می گذاریم مادر جواد وخود جواد هم راضی بودند  وبه این صورت نامگذازی صورت گرفت کوچولوها سیامک و علی بزرگ وبزرگتر شدند .     

همانطورکه گفتیم از ده نفر خواستگار نرگس کیا به دست کامران کشته شد ماندند نه نفر از نه نفر هم کامران به اتهام قتل کیا اعدام شد .                     

از هشت نفر باقیمانده کیوان به حبس ابد محکوم گردید چهار نفرشان هم خانه ی پدر نرگس را به آتش کشیدند وخودشان هم در آتش گیر کرده وزنده زنده  کباب شدند ومردند وخانواده ی نرگس به طرز معجزه آسایی نجات یافتند.     

یکی از سه نفر باقیمانده که دشمن هم بوده وبسیار جانی و خطرناک بودند شب هنگام هردو چشم دو خواستگار دیگررا بااسید کور کرد .آنها از شدت درد فریاد می کشیدند ودر حالیکه دیگر کورشده بودند داد می زدند وخبر نداشتند کدام یک از آنها این کار را انجام داد وتا آخر عمر در تاریکی ماندندآنها بسیار ناراحت بودند حتی قدرت گریه کردن نداشتند چون اسید کیسه ی اشکی و آن قسمتی از چشم که اشک را تو لید می کند با اسید کاملا سوخته بودند دیگر این دو نفر برای جواد خطری نداشتند ماند آن یک نفر بنام کامبیز خبر پیچید وکامبیز متواری بود وبالاخره او را در خرابه ای دستگیر کردند وبازداشت کردند وقصاص کردند. یعنی اسید در چشمانش ریختند وکورش کردند  . حال دیگر خطری جواد اینها را تهدید نمی کرد واین خبر را مادر نرگس که بصورت رمزی با جواد و خانواده اش در ارتباط بودند به گوششان رساند وحال جواد ونرگس واختر خانم ونوه هایش که دلشان برای وطن شان تنگ شده بود به کشور خود برگشتند.                                                                      

95

جواد ونرگس که بی سروصدا ازدواج کردند بخاطر خطراتی که آنها را تهدید می کرد از اطبا تمنا کرده بودند این جریان قلب را نگویند .                       

حال جوادونرگس از  این جریان  پرده برداشتند  واین خبر شگفت انگیز به همه جا درز پیدا کرد وخبر را روزنامه ها مجلات نوشته وتلویزیون و رادیو پخش کردند. خبرنگارها رسانه ها جواد و نرگس را به پرسش و پاسخ گرفته و خواستار این بودند که تمام جریان را بخوبی بیان کنند وعلت پنهان کردن این راز را جویا گردیدند . رسانه ها همین طورکه از جواد ونرگس پرسش وپاسخ به عمل آوردند تمام جریان را اسیر را پیاز بیان کردند وبه گوش مردم دنیا رساندند سیامک وعلی وپدر ومادرشان شهرت فوق العاده ای بدست آوردند ونامشان در تاریخ ثبت گردید .                                                   

آن سه خواستگار که کور شده بودند وقتی اخبار را شنیدند واز خوشبختی جواد با نرگس عشق رویایی شان باخبر شدند از شدت حسادت وناراحتی باتوجه به اینکه قادر به گریه هم نبودند وعملا نمی توانستند هیچ عکس العملی درمقابل این احساس ناراحتی شدید درونی شان نشان دهند وهم از شدت ناراحتی دیوانه شده بودند خودکشی کردند ورسانه ها این خبر را نیز پخش کردند.                                                                                   

96    

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 23:26  توسط مهسا مستجابی  | 

                                         بنام خدا                                        

نیکی                                        

دردهکده ی زیبایی دخترک زیبایی بنام نیکی باپدرش زندگی می کر دپدرنیکی مردی مست والکلی بود .نیکی مادرش را از دست داده بود وبه همین دلیل بچه های بد جنس دهکده  اورا اوراآزارو اذیت می کردند .نیکی ناراحت می شد وقلب کوچکش به درد می آمد دربازی های دسته جمعی اورا راه نمی دادند روزی نیکی که به تنگ آمده بود تصمیم گرفت دیگر مدرسه نرود  پدرش گفت چرا نمی روی ؟چرااز مدرسه بدت می آید پدر نمی دانست که نیکی چه عذابی را در مدرسه متحمل می شود این بود که اصرار داشت نیکی به مدرسه برود .آن روز هوا برفی بود نیکی خودرا به مریضی زد پدر فهمید او مریض نیست واین فقط برای فرار از مدرسه است او از آنجا ئیکه بی سواد بود ولی بالاخره بعد از کمی تفکربه ذهنش فکرهایی خطورکرد که شاید در مدرسه اذیتش می  کنند این بود که بعد از مدتی   گفت بیا بامن برویم مدرسه نمی گذارم بچه ها اذیتت کنند . نیکی گفت شما که سر کلاس نمی آیید. پد ر  از حدسش مطمئن شد  . اونمی توانست شرایط موجود را تغییر دهد چون او یک هیزم کش بو د بنابراین در شهر برای او جایی نبود چرا که حرفه ی دیگری هم بلد نبود.نیکی گریه می کرد واشک های مروارید گونه اش به روی گونه هایش سرازیر می شد واحساس ناراحتی زیادی می کرد .او که در غم واندوه شدیدی به سر می برد  مجبور شد به اصرار پدر به مدرسه برود .پدر پولی به دستش رسید وبعد از چندی زنی گرفت این زن  ماد ریکی از همکلاسی های نیکی بود همان      

                                57

 

 دختری که بشدت  نیکی را آزار واذیت می کرد وحال تسلط بیشتری به او پیدا کرده بود .روزی دختر شرور خواهر ناتنی نیکی که نامش رژین بود به دروغ به مادرش گفت نیکی درسهایش را نخوانده بود ومعلم تنبیهش کرد. مادر رژین باعصبانیت سراغ نیکی رفت واورا به باد کتک گرفت طفلک نیکی گریه  می کرد وزجر می کشید بعد از اینکه نیکی را حسابی کتک زد به او کار های سنگین خانه را طبق معمول محول کرد رژین هم پوز خندید زد  .نیکی درسرمای زمستان از خانه فرارکرد ودر جنگل نزدیک خانه شان گم شد                                                     

  او لباس گرم نداشت از شدت سرما درجنگل   می لرزید او یوا ش 

     یواش راه می رفت واز خدا طلب کمک می کرد تااینکه          

چشمش به یک  کلبه ی چوبی افتاد خودرا به کلبه رساندوقتی دررا باز کرد صدای ناهنجاری از در به گوش رسید انگار خانه ی ارواح بود تمام سقف و درواطراف داخل کلبه پر ا زتار عنکبوت وگرد و غبار بود گویا سالها ی زیادو درازی کسی به آنجا نرفته بود درآن سرمای شدید سریع روی تخت چوبی خاک آلود نشست و شروع به گریه کرد واز شدت سرما می لرزید او تصمیم گرفت شجاع باشد ومانند مادرنازنینش که رویا ی او همیشه درذهنش بود سعی کرد برمشکلات فائق آید این بودکه فورا کلبه را زیر ورو کرد وکیسه هایی پیدا کرد وخودرا باآنها پوشاند او به خواب رفت او دیگر سردش نبود ناگهان ازشدت گرسنگی به علت آنکه نامادری بدجنس به او غذانمی داد از خواب بیدارشد .وخود را دریک محل نامعلومی احساس کرد .بعداز کمی فکر بالاخره یادش افتاد که چه برسرش آمده  او دنبال وسیله ای گشت چیزی مثل

58    

 

 آبکش تاباکمک آن دنبال ماهی رودخانه برود تاشاید غذاگیر بیاورد این بود که بعداز تلاش فراوان موفق شد چیزی که می خواست نسبتا مشابه بدست آورد او به طرف رودخانه روانه گردید درراه که باید چندین کیلومتر می رفت درحالی که کیسه ها روی دوشش سنگینی می کردند ناگهان زمین خورد او از شدت گرسنگی وضعف ناشی از آن نمی توانست بلند شود ولی به هر ترتیبی بود بلند شد وراهش را ادامه داد ولی راه کلبه رابه خاطر سپرد تامحلی برا ی زندگی درآن جا شاید برپاکند در راه صدای زوزه ی گرگ شنید ولی صدا از دور بوددر آن اطراف صدای آب به گو شش رسید نیکی خوشحال شد  ناگهان متوجه شد  آب رودخانه  یخ بسته می خواست گریه کند ولی به خود گفت باید قوی باشد او سنگی  برداشت وبادستان ظریف دخترانه اش هر چقد ر زور داشت به یخ رودخانه ضربه زد .تاشاید به آب برسد بالاخره موفق شد وماهی هارامشاهده کرد شکاف رابزرگ کرد چندین بار در آن سرما وآب یخ ظرفش را امتحان کرد ولی موفق نشد او شدیدا گرسنه بو د بار دیگر امتحان کرد ولی گویا ماهی ها از او سمج تر بودند ناگهان یک ماهی درشت وچاق وچله از آب بیرون پرید ودیگر         

موفق نشد به آب بیافتد وروی یخ تکان تکان خورد وبعد از مدتی آرام

گرفت.نیکی از شدت خوشحالی دستانش را به آسمان بلند کرد واز خدای روز ی رسان که روزی همه را می رساند تشکر کر د ماهی را همراه وسایل دیگرش باخود به کلبه برد .در آنجا نمی دانست ماهی راچطور بپزد دنبال چاقو وآتش بود یادش افتاد معلمشان گفته بود اگر ذره بین را جلوی خورشید  بگیرید ونورش رادریک نقطه متمرکز کنید

59

 وآن را روی کاغذ ویا چوبی خشک بیاندازید یواش یواش شعله ور می شود او شانس آورد عینک داشت او مقداری چوب وکاغذ آورد  وخوشبختانه خورشید هنوز غروب نکرده بود او آتش درست کرد وغذای لذیذی نوش جان کرد . بعد از اینکه غذا خورد فورا از شدت خستگی به خواب عمیقی فرو رفت فردای آن روز کلبه را تمیز کرد البته تا آنجائیکه توان داشت . او صاحب کلبه ای زیبا ومسکن وغذا وزندگی بدون کتک وجنگ ودعوا شد او که درس هایش هم قوی بود ومی خواست روح مادرش را شاد کند  با جستجوی فراوان دهکده را یافت  وبا سر وضعی که کسی او رانشناسد وارد دهکده شد ولی درداخل کلاس رژین او راشناخت .رژین تمام تغییراتی راکه نیکی درچهره اش ایجاد کرده بود باغلبه براو به هم زد و نیکی به شکل اول خود برگشت وخجالت می کشید حرفی بزند .معلم پرسید چرا بامدرسه قایم موشک بازی می کنی ؟ وقتی هم می آیی خودت را تغییر قیافه می دهی ؟ تو شاگرد اول مدرسه ای همه ی معلم ها تورادوست دارند راستی چرا دستانت بوی ماهی می دهد زود برو ودستانت را بشور .نیکی ازاینکه بوی ماهی را فراموش کرده بود از دستانش پاک کند به شدت ناراحت شد وبه دستشویی رفت وگریان دستانش را شست در همین حین زنگ تفریح شد روژین دختر بد جنس  یواشکی به خانه رفت وبه پدرومادرش خبر داد که سروکله ی نیکی  پیدا شده والان درمدرسه است بیایید . روژین دراین چند روز که نیکی درخانه نبود مجبور بود کارهای سخت رابکند واین اور ا بسیار عصبی وبدجنس تر کرده بود وانگار موشی را که دنبالش گشته بود به تله انداخته به همراه پدر ومادرش هرسه روانه ی مدرسه شدند معلم با روژین بگو

60

 

مگو کرد که چرا بی اجازه رفته ولی اتفاق مهمی در این باره نیافتاد ومعلم گفت که آخرین بارت باشد . پدر و نامادری نیکی به دفتر مدرسه رفتند معلم هم به دفتر آمد نیکی تمام ماجرا رابرای معلمشان گفته بود معلمشان خانمی بود که وی قبلادوست صمیمی مادر از دست رفته ی نیکی بود و مادرش هنگام مرگ به وی دوست صمیمی اش گفته بود که کودکم را به تو می سپارم به  پدر نیکی گفت  از این به بعد نیکی با من زندگی خواهد کرد پدر نیکی در حالیکه اصلا  متوجه نبود حضور دخترش در این سه روزنگردیده بود علت آن هم این بود که همیشه مست بود وشدیدا معتاد به مشروبات الکلی بود در حال مستی در حالی که نمی دانست چه می گوید وچه امضا می کند قبول کرد ، ولی نامادری که گویا کاسه ی داغتر از آش شده بود قبول نکرد درهمین حین بین زن و

شوهردعوایی پیش آمد معلم باتو جه به اینکه از موقعیت نیکی درخانه مطلع بود از نامادری پرسید :                                                  

چرا اینقدر سنگ نیکی را به سینه می زنی  اگر دوستش داشتی که  او را آزار نمی دادی وکتکش نمی زدی وادامه داد نیکی  دخترشاگرد اول مدرسه است ولی       دختر تو روژین شاگرد تنبل وبی انظباط مدرسه است اول بچه ی خودت را سروسامان بده بعد به فکر دیگران باش .نه تو اورا دوست نداری تواز آنجائیکه  می خواهی یکی مفت ومجانی برایت کار کند ونمی خواهی کمی هم کمی دختر خودت کارکند  می خواهی  نیکی را به خانه ببری ودمار از روزگارش در آوری ولی من نمی گذارم .                                                                        

61      

او دختر بهترین وصمیمی ترین دوست من است دوستی که هیچ وقت فراموش نمی کنم  وبجای محبت هایی که مادر نیکی به من کرده به دخترش خدمت ک

ه خواهم کرد هیچ تمام ارثم را هم برای او می گذارم .                   

نامادری نیکی که کم آورده بو د هیچ چیز برای گفتن نداشت وبا دعوای شوهرش راهی خانه شان شد ند .آری نیکی نجات یافت وزندگی عالی همراه با عشق و علاقه به معلمشان که ازاین به بعد به او مامان می گفت زندگیش راادامه داد .کلبه ی چوبی وجریانات را که قبلا برای معلمشان تعریف کرده بود به معلمشان نشان داد .آنها به خوبی وخوشی زندگی کردند و از بودن درکنار هم احساس شادی ولذت وخوشبختی می کردند .                                                         

62          

بنام خدا                                   

کتک شوهر  وعهد جاهلیت                         

در عهد جاهلیت زنی هشت دختر زائیده بود این باعث شده بود که

شوهرش  او را همیشه کتک بزند وزن از درد فریاد میکشید  ومی گفت خدایا کباب شدم تمام مردم  از بس صدای این  زن ومرد را شنیده بودند به این وضع  عادت داشتند لهب پولدار بود زنش که سمیه نام داشت چشم به اموال اودوخته بود وانتظارمی کشید تااو بمیرد وصاحب مال واموال شوهرش شود. .همسایه ها به او می گفتند از آن مرد جداشود ولی اومی گفت نه چرا طلاق بگیرم بعد ثروت شوهرم به زن دیگر                                                                                                                                                       

برسد.لهب که  صاحب ثروت زیادی در ده بود وپول پارومی کرد روزی یکی از کارگرهایش در کار اشتباهی کرد لهب که شدیدا عصبی بود وقدرت بدنی خوبی داشت ولی کارگر از قرار از  جثه ی ضعیفی برخوردار بود بعد از اینکه از لهب  کتک خورد به شدت زخمی شد وبستری گردید و پس از مدت زمان اندکی جانش را ازدست داد این کارگر متوفی هفت تا پسرداشت.                                                

یکی از پسر های بزرگتر کارگر فوت شده برای قاتل پدرش نقشه کشید روزی لهب از خانه اش بیرون آمد تاسوار اسبش  شود که  این پسر در حالیکه چهره اش را پوشانده بودبا او گلاویز شد وچند ضربه ی چاقو زد ومتواری شد مردم لهب را از مرگ حتمی نجات دادند ولهب جان به در برد .علی  پسرکارگر فوت شده که سرش را قبل از درگیری پوشانده بود لونرفت .                                                          

 63              

 

 تااینکه این زخم روزی سرباز کرد علی بادوستانش نقشه کشیدند لهب را بکشند که مو فق هم شدند  ولهب مرد .    در این اتفاق سمیه وقتی دید شوهرش مرده دروغکی سروصدا راه انداخت .                                      

 مردم فکر کردند طبق معمول لهب زنش راکتک می زند  علی وهمدستانش متواری شدند .بعداز مدتی مردم مطلع شدند موضوع از چه قرار است وآدم کشی صورت گرفته و لهب را کشته اند.لهب را دفن کردند . پدر لهب که در قید حیات بود  از همسر پسرش پرسید که  لهب با چه کسانی خصومت داشته همسرش سمیه از آنجائیکه از یک شکنجه رهایی یافته بود وبه تمام آرزوهایش رسیده بود ودیگر کتکی در کار نبود وثروتمند شده بود خانواده ی کارگر متوفی  را که به دست شوهرش کشته شده بود لونداد وگفت تاریک بوده وهیچ چیز ندیده علی وهمدستانش جان سالم بدر بردند.                                       

زن لهب برای آنکه اتفاقی نیافتد به کشوری دیگردر عربستان سفر کرد   و خود را گم وگور نمود وتمام ثروت همسرش از آن وی گردید وزندگی فرحبخشی را ادامه داد.                                                  

در این عهد که مردمان بت پرست بودند و دختران را زنده بگور می کردند  تا می فهمیدند فرزند به دنیا آمده دختر است بلافاصله اورا زنده به گور می کردند مادر ها از این اوضاع در عذاب بودند .              

در این عهد مردم جاهل ونادان و وحشی  بودند آنها انسانهای کثیفی بودند  حمام نمی رفتند موهای سرشان را کوتاه نمی کردند ناخن نمی گرفتند  آنها نه تنها به نظافتشان نمی رسیدند مثل دیوانه ها ی زنجیری بودند سر سفره ی غذا مثل حیوانات غذای همدیگر را می قاپیدند

                    64

وگاهی این قاپیدن منجر به دعوا وبزن بزن می شد.آنها جاهل و وحشی زندگی می کردند .آنها کوچکترین فهم و شعوری نداشتند بت می پرستیدند وغرق در گناه هان عظیمی بودند ، آنها دزدی می کردند وبه این صورت روزگار می گذراندند .                                                                                      

  روزی مادری وضع حمل کرد ونوزاد دختر بود پدر خشمگین وسنگدل بچه را خونین باخود برد ودفن کرد. مادرش که شدیدا اصرار داشت این کار را نکند ولی این مرد وحشی جاهل بعداز تمام شدن خاک کردن دخترش به طر ف خانه رفت وبه مادر کودک طفل معصوم هجوم برد واورا با شلاق سیاه وکبود کرد او که چهار دخترش را زنده به گور کرده بود واین نوزاد پنجمین دخترش بود مادر را تقصیر کار می دانست .چند روز به این زائوی بیچاره غذا نداد زن داشت تلف می شد که بالاخره نان خشک همراه با آب پرت کرد به صورتش وزن که از حال رفته بود ناگهان از شدت ضعف وخونریزی فوت کرد.           

روزی مادری دوقلو یکی پسر ودیگری دختر بدنیا آورد این زن چندین پسر داشت وحال صاحب دختر وپسر دیگری شده بود مادر نقشه ای کشید به این صورت که وانمودکرد که بچه یک پسر است او دخترش را پنهانی بزرگ کرد.همیشه یک بچه را آشکار می کرد ودیگری را پنهان می نمود  .            

شوهرش متوجه موضوع نشد  .                                                           

65

     

وقتی دختر بزرگتر شد دختر را به پدرش نشان داد واو ناراحت شد ولی در دل با خود  گفت از او کار می کشم. او به دخترک خیلی سخت گیری می کرد وبه او کارهای سخت محوّل می کرد. روزی پدرش از نتیجه ی کاری که او انجام داده بود راضی نشد واورا به در زیرزمین  خانه حبس کرد ودر زیرزمین را قفل کرد وگفت حق ندارد تا سه روز غذا بخورد.                                      

آنها بتی هم درحیاط خانه داشتند که مرد ظهر ها برای بت غذا می گذاشت واورا پرستش میکرد  شب که شد مادر که نگران گرسنگی دخترش بود خواست یواشکی برای او غذا ببرد که شوهرش متوجه شد وآمد واورا کتک زد در زیرزمین باز ماند وپدر متوجه نشد ظهر فردا مرد بت پرست غذای بسیارلذیذ وخوش وعطر وبویی جلوی بت در حیاط گذاشت وغافل از این بود که دیشب در زیرزمین باز مانده ولی دختر که می دانست در زیرزمین باز است آرام از زیرزمین بیرون آمد او که در دوران زندگی اش از بت هیچگونه عکس العملی ندیده بود وگرسنگی امانش را بریده بود مشغول خوردن غذا شد صبح که پدرش به طرف بت آمد ودید ظرف غذا خالی است فهمید که در زیرزمین بازمانده ودختر غذا را خورده است  خشمگین شد ودختر را کتک زد وبه او گفت چطورجرات کردی غذای بت را بخوری ؟ دختر که قاشق را در دست بت گذاشته بود گفت غذا را بت خورده قاشق را در دستش نمی بینی ؟  مرد گفت مگر بت غذا می خورد او آنرا استشمام می کند ولذت می برد وتو آنرا  خوردی دخترک گفت آیا با استشمام سیر 

66

می شود ؟مرد گفت بله دختر هم گفت خوب من هم منتظر ماندم استشمام کند بعد خوردم . مرد که کوهی از خشم شده بود بیلی برداشت وبر سر دختر زد دختر خونریزی مغزی کردودردم جان سپرد . مادر که ازمردن دخترش آگاه شد بر سرش زد در فاصله ای که شوهرش دخترش را برد دفن کند وسایل خودرا برداشت واز خانه فرار کرد مرد به دنبال زنش رفت ولی او را نیافت وزن از دست این مرد بت پرست ووحشی نجات پیدا کرد.                                                          

67   

بنام خدا                                        

لیلا                                           

روزی بود وروزگاری بود درکشور ایران در شهرتهران دخترک زیبایی دریک خانواده ی ثروتمند بدنیا آمد .

مادر نوزاد یعنی اعظم خانم مالامال از عشق به فرزند نو رسیده اش بود.او نمی دانست عشق بس سرشار واحساس فوق العاده  زیبایی راکه نسبت به فرزندش داشت چطور بروز دهد وتا می تواند به فرزندش لطف ومحبت کند و از صمیم قلب دوستش بدارد.

دیری نگذشت که از بیمارستان مرخص شدند وبه خانه انتقال یافتند . زمان طی می شدواین فرزند زیبا ونازنین جلوه ای دیگر پیدا می کرد .در عمق احساسات محبت آمیز پدر ومادر وپدر بزرگ ومادر بزرگش ریشه می دواند ورشد می کرد ومثل نسیم روح بخش به دل هامی وزید ونمود می یافت .اعظم در حالی که او رامی بوسید غرق در نشاط و شادابی بود اودر اوج لذت برا ی او به آرامی لالایی می خواند طوری که روح انسان از صدای لطیف  او آرام می گرفت ودر حالیکه تبسم برلب داشت غرق در خوابی ناز می شد .

 اعظم خانم مادر نوزاد با شوهرش هرمز خان صلاح مشورت کرد که  بهترمی داند نام کوچولویشان را چه بگذارند هرمز خان با کلماتی مهر انگیز گفت من دوست دارم نام فرزندمان را تو بگذاری  تو روح لطیف تری داری. اعظم موافقت کرد و اسم های زیادی را مرور کرد اسم های زیبایی به ذهنش خطور می کرد اسم های زیبایی که هر کدام به نوعی میخواستند در دل اعظم خانم برای خود جاباز کنند ولی او دنبال   بهترین بود.                               

68

اوفرشته ی کوچکش را در آغوش گرفت  ونوازش کرد وبه او حرف های زیبایی زد نوزاد که در خواب نازنینی فرو رفته بود گه گاه در خواب

می خندید کسی چه می داند شاید خواب فرشته ها را می دید اعظم از

شوق زاید الوصف مادر شدن واحساس مادری که پیدا کرده بود قطرات اشک در چشمانش ظاهر گشت وروی گونه هایش سرازیر شد او به نوزادش به کودک دلبندش عشق می ورزید.

اعظم خانم که در حال استراحت بود درضمن نظاره گر ستارگان بود بتدریج خواب بر پلک هایش سنگینی کرد وبه خواب نازی فرو رفت .

 اعظم خانم نام نوزاد زیبایش را لیلا گذاشت. هرمز خان واعظم خانم پزشک بودند.آنها

دردوران دانشکده باهم آشنا شده بودند وپس از مدت زمان اندکی به هم علاقمند

گردیدند وازدواج نمودند .هرمز خان تک فرزند بود پدر ش یعنی پدر بزرگ لیلا که کیومرث نام داشت  تاجر بزرگ فرش بود ومادر بزرگ لیلا اخترخانم خانه دار بود  . 

اعظم خانم بچه خیلی دوست داشت او دوست داشت چندین فرزند داشته باشد ولی متاسفانه بعد ها پدر ومادر لیلا متوجه شدند که امکان این وجود ندارد که آنها باز بچه دارشوند وازین موهبت الهی بهره مند گردند.این بود که کوچکترین مهر ومحبت ولطف خودرا از لیلا                69

دریغ نمی کردند وبخصوص پدر بزرگ بیشتر از همه به لیلا علاقه داشت . زمانی که پدر ومادر لیلا سرکار بودند وباید کشیک می ماندند پدر بزرگ ومادر بزرگ لیلا به او محبت می کردند .لیلا فوق العاده دختر زیبایی بوداوکه پیشانی                       

بلندوموهای بور وچشمانی زاغ داشت  بیش تر محبت آنها رابه  خود

جلب می کرد .پدر بزرگ در شهرهای مختلف وهم در روستا برای استفاده ی هر از گاه از دامن طبیعت خانه ای در مزرعه داشت او تاجر بود  وهمانطورکه گفتم بسیار ثروتمند بود لیلا انس والفت شدیدی به پدر بزرگ داشت وشدیدا به او                   

علاقه مند بود .پدر بزرگ او را درآغوش می گرفت وبه  آسمان پرت

می کردودوباره می گرفت وهی این کار را چندین بار انجام می داد تا اینکه هر دو باهم می خندیدند وشادی می کردند ولذت می بردند مادر بزرگ لیلا می گفت نه عزیزم خدای ناکرده می افتد ولی پدر بزرگ می گفت نترس من مواظبم این عزیز دل من است مگر می شود بگذارم بیافتد درهمین حین لیلا باصدای بلند می خندید ومادر بزرگ جلز وولز می کرد تابالا خره پدر بزرگ خسته می شد ولی این بار لیلا دست بردار نبود واز پدر بزرگ می خواست باز اور ا به بالا بیاندازد .                           

شور و نشاط عجیبی دردل این فرزند موج می زد او که مالامال از عشق به اطرافیانش بود از همه بیشتر پدر بزرگش را دوست داشت دلیلش هم این بود که با وجودیکه همه ی اطرافیانش نسبت به او محبت داشتند ولی وقت آزاد پدر بزرگ بیشتر بو د پدر بزرگ لیلا را با خو د به دامن طبیعت می برد تااورا با             70          

 

گلها و غنچه ها آشنا کند وروحش را شاد وشادمان کند .لیلا پروانه ها  را خیلی دوست داشت اوعلاقه ی عجیبی به گل وسبزه وچمنزار داشت در باغشان جست وخیز میکرد وبالا وپائین می پرید زمینی که پدر بزرگ آن را خریداری کرده بود در داخل دهکده ای قرارداشت .                                                       

در هوای بهاری در باغ پراز جوانه با شکوفه هایی تازه سرزده لیلا مشغول بازی بود واز زندگی خود لذت می برد .لذتی که همراه با احساسات کودکانه نقش ونگار تازه ای به باغ بخشیده بود صدای چهچهه ی بلبل و آواز پرستو های زیبا وصدای پارس سگ پدر بزرگ در باغ  می پیچید . پدربزرگ به لیلا یاد آوری می کرد که احتیاط کند ومواظب خود باشد .                                                               

هرمز خان  فرزندش را نزد پدر ومادر خود گذاشت تااز او مواظبت کنند ومهر بس سرشاری که در قلبشان بود نثار این کودک زیبا کنند چرا که او ومادر لیلابه علت پزشک بودن ومحل کارشان در شهر نمی توانستند مراقب لیلا  کوچولو باشند . بالا تر منظره ی بسیار زیبای یک آبشار خود نمایی می کرد .                                                 

صدای آبشار مثل سیل خروشان قلب کوچک لیلا را به نشاط می آورد.

پدربزرگ لیلا را نزد آبشار برد تا هر چه بیشترواز نزدیکتر از منظره های باغی را که جلوه ی زیبا وحیرت انگیزی داشت وهرکسی را به تحسین وامی داشت لذت ببرد . صداهای گوناگون در هم آمیخته بود وروح انسان را نوازش می کرد یواش یواش بطرف خانه به راه افتادند صدای پرندگان در حال پرواز به گوش می رسید .                                                                                     

71

گرسنه وتشنه بودند درخانه مادر بزرگ بامهربانی هر چه تما م تر نوه

زیبایش را در آغوش گرفت وبا مهربانی از او راجع به بیرون واتفاقاتی که افتاده بود سئوال کرد .سفره ی رنگین مادر بزرگ به لیلا چشمک زد واو که بعداز جنب وجوش وبازی فراوان در باغ وبخاطر خستگی بسیار گرسنه بود هورا کشید وبطرف سفره  دوان دوان رفت .مادر بزرگ باسلیقه ی فراوان سبزی پلو باماهی پخته بو د و سفره را باسبزی وتربچه تزئین کرده بود .قبل ازشروع کردن به خوردن به لیلا  یاد داده بودند که خدا را بخاطر نعمت هایش شکر کند وبسم الله بگوید

وبعداز غذ ا خدارا شکرکند که لیلا وبعد از غذا خدا راشکر کند که لیلااطاعت می کرد.   آنروز با تمام خاطراتش گذشت کم کم وبه مرور زمان لیلا بزرگ                     

می شد وتجربه های زندگی را پشت سر می گذاشت تجربه هایی که بعضی تلخ و دشوار بود وبعضی شورونشاط رابرایش به ارمغان می آورد .او به مرور زمان از حالت کودکی وظرافت بچگی درمی آمد.                                      

عده ای از اهالی دهکده که اغلب خانه ی به آن زیبائی پدر بزرگ را نداشتند وفقط کلبه ای محقرانه داشتند که در آنجا در سرما وگرما به

وضع اسفناکی زندگی می کردند وهیچگاه زندگی مرفه پدر بزرگ

را نداشتند وآنها همه اطلاع داشتندکه پدر بزرگ لیلا یک تاجر پولدار است که این  مزرعه و خانه ی داخل آن که             

72

رویای زیبای آنها بود پول خرد پدر بزرگ لیلا هم نمی شد به همین  علت به او وفرزندش ونوه اش حساد ت می کردند .لیلا خیلی کوچکتر از این بود که این چیزها را بفهمد روح لطیف لیلا در پهنه ی زیبای طبیعت رشد ونمو پیدا می کرد واز زندگی در کنار خانواده وپدر بزرگ و مادر بزرگ لذت می برد .او در کنار درختان می نشست  وبه صدای گنجشک ها وآبشار نزدیک مزرعه گوش می داد گاهی در سبزه ها غلط می خورد وگاه بالاو پائین می پریدگاهی می دید خرگوشها یی در باغ از این ور و آن ور می دوند لیلا خیلی دوست داشت که آنها را نوازش کند ولی موفق نمی شد وخرگوش ها چابکتر از این بودند که به چنگ لیلا بیافتند واحساس خطر می کردند .                            

لیلا که عاشق حیوانات بود به پدر بزرگش گفت برایم  خرگوش می خری ؟ پدر بزرگش با مهربانی گفت آری برای عزیز دلم هر چه بخواهد می خرم .فردایش رفتند یک جفت خرگوش یک نر و دیگری ماده خریدند لیلا عاشق خرگوش هایش بود ومدام با آنها بازی می کرد پدر بزرگ گفت برایشان اسم بگذار لیلاگفت بلد نیستم پدر بزرگ گفت ماهم کمکت می کنیم برای خرگوش نر اسم پسر وبرای خرگوش ماده اسم دختر بگذار .آنها باهم فکر هایشان را رو ی هم ریختند و بالاخره اسم خرگوش نر را  طوفان و ماده را اسکیپی گذاشتند کم کم خرگوش ها بزرگ شدند وزاد ولد کردند آنها به یکباره تعدادشان خیلی زیاد شد وهر چند وقت یکبار بچه دار می شدند خرگوش کوچولو ها بزرگ شدند چند وقت بعد آنها را آزاد کردند.                                        

73

زمان گذشت ولیلا بزودی وقت مدرسه رفتنش شد اواز قبل  برای ب    مدرسه رفتن لحظه شماری کرده بود واز پدر بزرگش خواسته بود برای او کیف و دفتروکتاب بخرد قبل ازاینکه لیلا به سن 6 سالگی برسد زیاد نقاشی کرده بود ودر مقایسه با هم سن وسالهایش کاملا به قلم مسلط بود وبعد ها در طول تحصیل نقاشی های بسیار زیبا وحیرت آوری  می کشید او به طرز فوق العاده زیبا نقاشی می کرد گویی به نظر می رسید که این نقاشی نیست بلکه تصویراست ولی نقاشی لیلا بود.                                                                                   

او کم کم با کتاب ومدرسه آشنا شد ومعلم ها وپدر ومادرش وپدر بزرگ ومادر بزرگش از هوش فوق العاده ی او مطلع گردیدند از آنجائیکه دهکده را بیشتر ازشهر دوست داشت در دهکده شروع به تحصیل کرد .آخر او از طبیعت ومهربانی های پدربزرگ ومادر بزرگش  خاطرات وصف ناپذیری داشت . او در دهکده ماند ودر کنار مادر بزرگ وپدر بزرگش زندگی کرد. پدر بزرگ هم دیگر تجارت نمی کرد چون پیر شده

بود وهوای تمیز دهکده را برای گذراندن  باقیمانده ی عمرش ترجیح می داد.                                                                               

لیلابه سن 6 سالگی رسید اورا در مدرسه ثبت نام کرد لیلا دختری کم حرف وباهوش بود او شیطنت نمی کرد اصلا شیطنت برایش معنا  ومفهوم نداشت صداقت وپاکی او اول در خانواده وبعد در محیط مدرسه زبانزد شد. سال تحصیلی شروع شد  .             

بچه های دهکده به دلیل آنکه پدرو مادر لیلا پزشک بودند وبه علت

74

ثروتمند بودن پدر بزرگ تاجر به اوحسادت می ورزیدندودرمدرسه اورا اذیت می کردند دربازی هایشان راه نمی دادند کیف و لوازم التحریرش را به هم پرت می کردند ولیلا همچنان اصرار می کرد وسایلم را بدهید ولی گوش آنها بدهکار نبود  وهمچنان لیلا را اذیت می کردند لیلا گریه می کرد وبه آنها التماس  وتمنا می کرد آنها روی لیلا تف می انداختند اورا هل می دادند ولیلا می افتاد  وآنها می خندیدند مدرسه مختلط بود پسر ها ودختر ها باهم می خواندند .                            روز ی پسرها باهم نقشه کشیدند بلایی سرلیلا بیاورند .                       

آنها در سر راه او تله گذاشتند وخودشان مخفی شدند لیلا که آمد رد شود به تله افتاد وپایش بشدت زخمی شد او  از درد فریاد می کشید وکمک می خواست خون زیادی از پایش می رفت پسر ها ناگهان از پشت درختان پریدند بیرون واو را با فریاد ترساندند . بالاخره چوپانی در آن محل درحال گذر بود که صدای فریاد های لیلا را شنید واورا نجات داد خون زیادی از او رفته بود پدر بزرگ صدای چوپان مهربان را در حالیکه فریاد زنان کمک می خواست ولیلا را در بغل داشت شنید وناگهان دید لیلا مثل گچ سفید شده سریع او را به بهداری ده برد تابعداز کمک های اولیه اورا به شهر وبه بیمارستان برساندهمین کار را هم کرد لیلا که از هوش رفته بود به هوش آمد به غیراز پدربزرگ  فقط مادربزرگ ازجریان خبر داشت هنوز خبر به گو ش پدر ومادر لیلا نرسیده بود مادربزرگ  گریه می کرد تا اینکه بعد از به هوش آمدن لیلا مواظبت های لازم  روی او انجام داده شد . ولیلا  بعد از بهبودی کامل جریان را به پدر بزرگ ومادر بزرگ گفت پدر بزرگ شکایت کرد ولی کار به جایی نبرد پدر ومادر لیلا که سخت مشغول          

75         

طبابت بودند تا آخر جریان خبر دار نشدند البته مادر لیلا شب  بی هوشی فرزندش خوابی دیده بود ونگران زنگ زد به پدر بزرگ که پدر بزرگ هم گفت خوابی آشفته وپریشان بوده واهمیت ندهد . بعداز بهبودی کامل لیلا حاضر نبود به مدرسه برود چون همانطور که می دانیم اورا اذیت می کردند ولی چاره چه بود او روانه ی مدرسه شد.                                                          

لیلا سعی می کرد از هوش بس سرشارش استفاده کند ودرس هایش رابنحو احسن بخواند .                                                                                                                                                     پدر و مادر لیلا ماموریتی داشتند که باید شب هنگام با هواپیما عازم شهری دیگر می شدند . آنها سوار هواپیما شدند وهواپیما راه افتاد واوج گرفت بعد از نیم ساعت ناگهان هواپیما نقص فنی پیدا کرد ودیری نگذشت که هواپیما سقوط کرد وتمام مسافران وخلبانان وخدمه

جان باختند .خبرپیچیدلیلابی خبربه مدرسه رفت بچه های دهکده                           

 به او گفتند پدر ومادر ت مرده لیلا  گفت شما دروغ می گویید پدر و

ومادر من زنده اند وشما می خواهید مرا مثل گذشته اذیت کنید بچه های دهکده  با صدای بلند خندیدند وگفتند این طفل معصوم را نگاه کنید یکی به این بگه وقتی هواپیما بیافته کسی زنده نمی مونه . لیلا گریان ونالان در حالی که آنها قهقهه می زدند دوان دوان خود را به خانه رساند وخودش را آغوش مادر بزرگ انداخت وجریان را گفت مادر بزرگ چاره ای نداشت وبه او حقیقت را گفت دل ظریف و کوچک             

76

لیلا لرزید وبغض شدیدی گلویش را گرفت . لیلا نمی دانست چکار کند نمی توانست باور کند یعنی واقعا پدر و مادرش یک دفعه نیست شدند نه او نمی خواست باور کند ولی در حالی که شوکه شده بود شروع کرد وآرام آرام با سوز گریه کردن جسد متلا شی شده پدرومادر ش که پیدا نشد روح اورا بیشتر جریحه دار می کرد بالاخره برای یاد بود آنها در آرامگاه قبر درست کردند لیلا دیگر صدای گریه هایش بلند تر شده بود وبا صدای بلند گریه می کرد.                                               

اوخودرا به آرامگاه رساند و آنهایعنی لیلا وپدربزرگ ومادر بزرگ 

آنجا فراوان گریستند لیلاشیون وداد وفریاد میکرد او بیهوش شد وپدر بزرگ ومادربزرگش او را به بهداری بردند وبه هوش آمد. او دید که مجبور است این واقعه ی تاسف بار را باتمام تلخی اش بپذیرد وبرای شادی روح پدر ومادر ش در درس هایش موفق باشد .لیلا دل ودماغ درس خواندن نداشت همیشه به یک نقطه خیره می شد واو دچار بیماری افسردگی شدید شد او دارو مصرف می کرد ولی قدری برای همیشه تا آخر عمر وی در وجودش باقی ماند در بحث       

های خنده دار نمی خندید با بچه ها بازی نمی کرد ودرس هایش افت کرده بود .                                                                           

تااینکه مدیرمدرسه که از لیلا انتظار نمرات بیشتری داشت از پدر بزرگش خواست که همراه همسرش او را تشویق به در س خواندن کرده وبیشتر مواظبش باشند ولی هیچکدام از این چیز ها ذره ای در لیلا تاثیر نکرد . تااینکه روزی در مدرسه شاگرد ان ممتاز را جلوی   

صف آوردند وجایزه دادند لیلا جزو آنها نبود او که حس وحال رقابت داشت یواش یواش خودبخود تشویق  شد که درس بخواند این جایزه

77

دادن وجلو ی صف تشویق کردن ها گویا تلنگری

بود که به ذهنش زد واورا بیدار کرد واورا از دنیای  افکار به زندگی

واقعی برگرداند واز عالم هپروت بیرون آمد .                              

 لیلا  روز به روز در درس هایش پیشرفت کرد  .                             اودوره ی دبستان  رابا معدل 20 پشت سر گذاشت                     پدر بزرگ برای لیلا یک دفتر چه ی خاطرات تهیه کرد و مادر بزرگش به او توصیه می کرد که مطالعه کند وکتاب بخواند تا خاطرات خود را بااحساس بهتری روی صفحه ی کاغذ بیاورد پدر بزرگ ومادر بزرگ به او گفتند که نوشتن خاطرات باعث می شود کارهای روزانه اش  را به یاد بیاورد واز آنجائیکه خجالت می کشدانجام  کارهای غلط وزشت                  و گناه از سوی خود بنویسد چون آنرا                

 خواهند خواند چنین کارهایی را انجام نمی دهد چون می داند باید

 واقعیت ها را بنویسد اینطوری لغزش هایش برطرف می شود و تبدیل به انسانی پرهیز کار می  گردد وخدا را ناظر اعمال و رفتار خود می بیند .لیلا که ذهنش باز تر شده بود با کمال میل قبول کرد وهرروز خاطرات تلخ و شیرینش را در دفتر چه ی خاطراتش می نوشت .ودر عمل به سخنان پدر بزرگ ومادر بزرگش می رسید وهر چه بیشتر دراعمالش دقت نظر داشت  .                                                   

بچه های مدرسه که اذیت ها یشان را هرگز از او دریغ نکرده بودند

 روزی او رادر حالیکه از روی پل چوبی عبور می کرد تا آنطرف

78    

رودخانه برسد وسط پل هل دادند ولیلا داخل رودخانه افتاد لیلا فریاد

کشید وکمک خواست خدا رحم کرد که او به تخته سنگی گیر کرد ه بود وفشار آب بااینکه زیاد بود قادر نبود او را باخود ببردبنابراین بعد از فریادهای لیلا وکمک خواستن هایش باغبانی صدایش را شنید واو

را نجات داد فصل زمستان بود وبرف زیادی باریده بود لیلا از سرما می لرزید وخیس آب بود باغبان اورا به منزل خود برد همسرش اورا خشک کرد وکناربخاری نشاند باغبان به پدر بزرگ لیلا خبر داد و پدر بزرگ و مادر بزرگ هراسان خود را به لیلا رساندند ولیلا مریضی سختی گرفت وبستری شد او تب می کرد وهذیان می گفت تااینکه بعد از مدتها عذاب و دوا ودرمان سلامتی خود را به دست آورد او که از درس هایش عقب افتاده بود هیچ کس حاضر نبود به او درس یاد دهد بخاطر حسادت ولی لیلا هوش فوق العاده ای داشت اشکالاتش ر ا از معلم می پرسید وبالاخره درس های عقب افتاده را جبران کرد  وهم سطح در س تازه ی معلم رسید .  لیلا روح فوق العاده لطیفی داشت واشعار دروس روح و جانش را نوازش میکرد او باهوش بود برای حل مسائل ریاضی بطرز عمیقی فکر می کرد وبالاخره مسئله را با موفقیت حل می کرد واشتیاقش برای ادامه دادن به حل مسائل ودرس خواندن بیشتر می شد او نه تنها نمره هایش از همه جلوتر بود بلکه

اشکالات بچه های دیگر را که از اوکمک می خواستند رفع می کرد آن بچه ها یی که او را اذیت می کردند بچه های تنبلی بودند وآنها با بی شرمی هر چه تمام تر او را آزار واذیت می کردند وبعد سرجلسه ی امتحان ازروی ورقه ی او تقلب می کردند   .                             

79

لیلادبیرستان را تمام کرد ودر کنکور شرکت کرد وبه شهر رفت وکنکور داد .روزی نامه ای به مدرسه برای لیلا آمد که در یک دانشگاه در شهر قبول شد ه است .مدرسه به لیلا زنگ زد لیلا با شادی

وسرور فراوان جریان را به پدربزرگ ومادر بزرگش گفت آنها خیلی خوشحال شدند وبه نوه شان افتخار کردند .                                  

بالاخره زمان رفتن به شهر فرا رسید لیلا با توجه به اینکه با پدر بزرگ ومادر بزرگش انس گرفته بود نمی توانست آنهارا ترک کند این بود که اشک می ریخت ولی مجبور بود برود وآینده اش ر ا بسازد پدر بزرگ ومادر بزرگ او ر ا تا مینی بوس همراهی کردند وبا چشمانی اشک بار نوه ی دلبندشان را بدر قه نمودند .زمان با سرعت هر چه تمامتر گذشت واو در دانشگاه با نمره ی عالی فارغ التحصیل شد ومتخصص جراحی قلب و عروق گردید .                                     

دراین مدت لیلا برای پدر بزرگ ومادر بزرگش نامه می فرستادوگاه گاهی سرمی زد ناگهان پدر بزرگ لیلا سکته کرد وفوت شد .                           

لیلا خبر نداشت نامه ها به دست مادر بزرگ می رسید ومادر بزرگ لیلا سواد خواندن ونوشتن  نداشت ولی پدر بزرگش تاحدودی دست وپا شکسته قبلا که در قید حیات بود نامه های لیلا رامی خواند وجواب نامه های نوه اش رامی داد .ولی  مادر بزرگ نامه های لیلا را پس از فوت همسرش به یکی از دختر های محله بنام قیز بس می داد تا برایش بخواند .                                                                   

                       80  

قیز بس همکلاسی لیلا که مثل بیشتر بچه های دهکده که  مسخره اش می کردند وچشم دیدن موفقیت های لیلا را نداشتند از روی حسادت به جای نامه  ی لیلا سخنان دیگر سر هم می کرد وتحویل مادر بزرگ می

داد او از قول لیلا گفت :این جا سرد است من سرما خورده ام پو ل ک

کافی ندارم دیروز کم مانده بودیک ماشین به من بزند خدا رحم کرد ودر درسهایم نمرات  بدی گرفته ام واحتیاج به پول دارم چون شب ها گرسنه می خوابم مادر بزرگ اشک در چشمانش جمع می شد او که ثروت کلانی داشت مقدار قابل توجهی پول به آن دختر یعنی قیز بس می داد ومی گفت برای نوه ام بفرست  آن دختر بدجنس انگار که گنجی بدست آورده باشد پول را از دست مادر بزرگ بیچاره می قاپید  ودوان دوا ن فریاد می زد نگران نباش پول را برای لیلا می فرستم ودور

شد .                                                                                    

بازهم روزی لیلا نامه نوشت وبه مادر بزرگ وپدربزرگش که اطلاع از مرگ وی نداشت از موفقیت خود خبرداد که توانسته بود موقعیت شغلی خوبی بدست بیاورد .                                                     

قیز بس  که مادر بزرگ را درمنگنه گذاشته بود (صاحب مبلغ  قابل توجهی  پول شده بود که درخاک پنهان می کرد.)                          

بعد از مدتی لیلا به ده آمد واز فوت پدر بزرگش مطلع شد وسرخاک وی  رفت و اشک ریخت  .                                                        81

وی باصحبت هایی که بین وی ومادر بزرگش ردوبدل شد متوجه موضوع پول ها شد اومادر بزرگش را هم آگاه ساخت وبعد همراه مادر بزرگ به طرف خانه ی قیزبس به راه افتادند .                             

قیز بس که دید دزدی هایش برملا شد ه مجبور شد جایی را که پول ها را درآنجا پنهان کرده بود بگوید بعد خبر در دهکده پیچید ومردم که ترس از مال واموالشان داشتند تصمیم گرفتند در شورای ده  این موضوع را مطرح کنند .طبق رای شورا قیز بس زندانی شد تادیگر کسی  جرات نکند از این کارها کند بعد لیلا مادر بزرگش را باخود به شهر برد واوکه در شهر خانه ی بزرگ وزیبا به                           

تازگی خریده بود خانه ی دهکده شان را فروخت وبه اتفاق هم به شهر رفتند ودیگر به ده برنگشتند.                                                    

82

     

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 23:25  توسط مهسا مستجابی  | 

                                         بنام خدا                                        

نیکی                                        

دردهکده ی زیبایی دخترک زیبایی بنام نیکی باپدرش زندگی می کر دپدرنیکی مردی مست والکلی بود .نیکی مادرش را از دست داده بود وبه همین دلیل بچه های بد جنس دهکده  اورا اوراآزارو اذیت می کردند .نیکی ناراحت می شد وقلب کوچکش به درد می آمد دربازی های دسته جمعی اورا راه نمی دادند روزی نیکی که به تنگ آمده بود تصمیم گرفت دیگر مدرسه نرود  پدرش گفت چرا نمی روی ؟چرااز مدرسه بدت می آید پدر نمی دانست که نیکی چه عذابی را در مدرسه متحمل می شود این بود که اصرار داشت نیکی به مدرسه برود .آن روز هوا برفی بود نیکی خودرا به مریضی زد پدر فهمید او مریض نیست واین فقط برای فرار از مدرسه است او از آنجا ئیکه بی سواد بود ولی بالاخره بعد از کمی تفکربه ذهنش فکرهایی خطورکرد که شاید در مدرسه اذیتش می  کنند این بود که بعد از مدتی   گفت بیا بامن برویم مدرسه نمی گذارم بچه ها اذیتت کنند . نیکی گفت شما که سر کلاس نمی آیید. پد ر  از حدسش مطمئن شد  . اونمی توانست شرایط موجود را تغییر دهد چون او یک هیزم کش بو د بنابراین در شهر برای او جایی نبود چرا که حرفه ی دیگری هم بلد نبود.نیکی گریه می کرد واشک های مروارید گونه اش به روی گونه هایش سرازیر می شد واحساس ناراحتی زیادی می کرد .او که در غم واندوه شدیدی به سر می برد  مجبور شد به اصرار پدر به مدرسه برود .پدر پولی به دستش رسید وبعد از چندی زنی گرفت این زن  ماد ریکی از همکلاسی های نیکی بود همان      

                                57

 

 دختری که بشدت  نیکی را آزار واذیت می کرد وحال تسلط بیشتری به او پیدا کرده بود .روزی دختر شرور خواهر ناتنی نیکی که نامش رژین بود به دروغ به مادرش گفت نیکی درسهایش را نخوانده بود ومعلم تنبیهش کرد. مادر رژین باعصبانیت سراغ نیکی رفت واورا به باد کتک گرفت طفلک نیکی گریه  می کرد وزجر می کشید بعد از اینکه نیکی را حسابی کتک زد به او کار های سنگین خانه را طبق معمول محول کرد رژین هم پوز خندید زد  .نیکی درسرمای زمستان از خانه فرارکرد ودر جنگل نزدیک خانه شان گم شد                                                     

  او لباس گرم نداشت از شدت سرما درجنگل   می لرزید او یوا ش 

     یواش راه می رفت واز خدا طلب کمک می کرد تااینکه          

چشمش به یک  کلبه ی چوبی افتاد خودرا به کلبه رساندوقتی دررا باز کرد صدای ناهنجاری از در به گوش رسید انگار خانه ی ارواح بود تمام سقف و درواطراف داخل کلبه پر ا زتار عنکبوت وگرد و غبار بود گویا سالها ی زیادو درازی کسی به آنجا نرفته بود درآن سرمای شدید سریع روی تخت چوبی خاک آلود نشست و شروع به گریه کرد واز شدت سرما می لرزید او تصمیم گرفت شجاع باشد ومانند مادرنازنینش که رویا ی او همیشه درذهنش بود سعی کرد برمشکلات فائق آید این بودکه فورا کلبه را زیر ورو کرد وکیسه هایی پیدا کرد وخودرا باآنها پوشاند او به خواب رفت او دیگر سردش نبود ناگهان ازشدت گرسنگی به علت آنکه نامادری بدجنس به او غذانمی داد از خواب بیدارشد .وخود را دریک محل نامعلومی احساس کرد .بعداز کمی فکر بالاخره یادش افتاد که چه برسرش آمده  او دنبال وسیله ای گشت چیزی مثل

58    

 

 آبکش تاباکمک آن دنبال ماهی رودخانه برود تاشاید غذاگیر بیاورد این بود که بعداز تلاش فراوان موفق شد چیزی که می خواست نسبتا مشابه بدست آورد او به طرف رودخانه روانه گردید درراه که باید چندین کیلومتر می رفت درحالی که کیسه ها روی دوشش سنگینی می کردند ناگهان زمین خورد او از شدت گرسنگی وضعف ناشی از آن نمی توانست بلند شود ولی به هر ترتیبی بود بلند شد وراهش را ادامه داد ولی راه کلبه رابه خاطر سپرد تامحلی برا ی زندگی درآن جا شاید برپاکند در راه صدای زوزه ی گرگ شنید ولی صدا از دور بوددر آن اطراف صدای آب به گو شش رسید نیکی خوشحال شد  ناگهان متوجه شد  آب رودخانه  یخ بسته می خواست گریه کند ولی به خود گفت باید قوی باشد او سنگی  برداشت وبادستان ظریف دخترانه اش هر چقد ر زور داشت به یخ رودخانه ضربه زد .تاشاید به آب برسد بالاخره موفق شد وماهی هارامشاهده کرد شکاف رابزرگ کرد چندین بار در آن سرما وآب یخ ظرفش را امتحان کرد ولی موفق نشد او شدیدا گرسنه بو د بار دیگر امتحان کرد ولی گویا ماهی ها از او سمج تر بودند ناگهان یک ماهی درشت وچاق وچله از آب بیرون پرید ودیگر         

موفق نشد به آب بیافتد وروی یخ تکان تکان خورد وبعد از مدتی آرام

گرفت.نیکی از شدت خوشحالی دستانش را به آسمان بلند کرد واز خدای روز ی رسان که روزی همه را می رساند تشکر کر د ماهی را همراه وسایل دیگرش باخود به کلبه برد .در آنجا نمی دانست ماهی راچطور بپزد دنبال چاقو وآتش بود یادش افتاد معلمشان گفته بود اگر ذره بین را جلوی خورشید  بگیرید ونورش رادریک نقطه متمرکز کنید

59

 وآن را روی کاغذ ویا چوبی خشک بیاندازید یواش یواش شعله ور می شود او شانس آورد عینک داشت او مقداری چوب وکاغذ آورد  وخوشبختانه خورشید هنوز غروب نکرده بود او آتش درست کرد وغذای لذیذی نوش جان کرد . بعد از اینکه غذا خورد فورا از شدت خستگی به خواب عمیقی فرو رفت فردای آن روز کلبه را تمیز کرد البته تا آنجائیکه توان داشت . او صاحب کلبه ای زیبا ومسکن وغذا وزندگی بدون کتک وجنگ ودعوا شد او که درس هایش هم قوی بود ومی خواست روح مادرش را شاد کند  با جستجوی فراوان دهکده را یافت  وبا سر وضعی که کسی او رانشناسد وارد دهکده شد ولی درداخل کلاس رژین او راشناخت .رژین تمام تغییراتی راکه نیکی درچهره اش ایجاد کرده بود باغلبه براو به هم زد و نیکی به شکل اول خود برگشت وخجالت می کشید حرفی بزند .معلم پرسید چرا بامدرسه قایم موشک بازی می کنی ؟ وقتی هم می آیی خودت را تغییر قیافه می دهی ؟ تو شاگرد اول مدرسه ای همه ی معلم ها تورادوست دارند راستی چرا دستانت بوی ماهی می دهد زود برو ودستانت را بشور .نیکی ازاینکه بوی ماهی را فراموش کرده بود از دستانش پاک کند به شدت ناراحت شد وبه دستشویی رفت وگریان دستانش را شست در همین حین زنگ تفریح شد روژین دختر بد جنس  یواشکی به خانه رفت وبه پدرومادرش خبر داد که سروکله ی نیکی  پیدا شده والان درمدرسه است بیایید . روژین دراین چند روز که نیکی درخانه نبود مجبور بود کارهای سخت رابکند واین اور ا بسیار عصبی وبدجنس تر کرده بود وانگار موشی را که دنبالش گشته بود به تله انداخته به همراه پدر ومادرش هرسه روانه ی مدرسه شدند معلم با روژین بگو

60

 

مگو کرد که چرا بی اجازه رفته ولی اتفاق مهمی در این باره نیافتاد ومعلم گفت که آخرین بارت باشد . پدر و نامادری نیکی به دفتر مدرسه رفتند معلم هم به دفتر آمد نیکی تمام ماجرا رابرای معلمشان گفته بود معلمشان خانمی بود که وی قبلادوست صمیمی مادر از دست رفته ی نیکی بود و مادرش هنگام مرگ به وی دوست صمیمی اش گفته بود که کودکم را به تو می سپارم به  پدر نیکی گفت  از این به بعد نیکی با من زندگی خواهد کرد پدر نیکی در حالیکه اصلا  متوجه نبود حضور دخترش در این سه روزنگردیده بود علت آن هم این بود که همیشه مست بود وشدیدا معتاد به مشروبات الکلی بود در حال مستی در حالی که نمی دانست چه می گوید وچه امضا می کند قبول کرد ، ولی نامادری که گویا کاسه ی داغتر از آش شده بود قبول نکرد درهمین حین بین زن و

شوهردعوایی پیش آمد معلم باتو جه به اینکه از موقعیت نیکی درخانه مطلع بود از نامادری پرسید :                                                  

چرا اینقدر سنگ نیکی را به سینه می زنی  اگر دوستش داشتی که  او را آزار نمی دادی وکتکش نمی زدی وادامه داد نیکی  دخترشاگرد اول مدرسه است ولی       دختر تو روژین شاگرد تنبل وبی انظباط مدرسه است اول بچه ی خودت را سروسامان بده بعد به فکر دیگران باش .نه تو اورا دوست نداری تواز آنجائیکه  می خواهی یکی مفت ومجانی برایت کار کند ونمی خواهی کمی هم کمی دختر خودت کارکند  می خواهی  نیکی را به خانه ببری ودمار از روزگارش در آوری ولی من نمی گذارم .                                                                        

61      

او دختر بهترین وصمیمی ترین دوست من است دوستی که هیچ وقت فراموش نمی کنم  وبجای محبت هایی که مادر نیکی به من کرده به دخترش خدمت ک

ه خواهم کرد هیچ تمام ارثم را هم برای او می گذارم .                   

نامادری نیکی که کم آورده بو د هیچ چیز برای گفتن نداشت وبا دعوای شوهرش راهی خانه شان شد ند .آری نیکی نجات یافت وزندگی عالی همراه با عشق و علاقه به معلمشان که ازاین به بعد به او مامان می گفت زندگیش راادامه داد .کلبه ی چوبی وجریانات را که قبلا برای معلمشان تعریف کرده بود به معلمشان نشان داد .آنها به خوبی وخوشی زندگی کردند و از بودن درکنار هم احساس شادی ولذت وخوشبختی می کردند .                                                         

62          

بنام خدا                                   

کتک شوهر  وعهد جاهلیت                         

در عهد جاهلیت زنی هشت دختر زائیده بود این باعث شده بود که

شوهرش  او را همیشه کتک بزند وزن از درد فریاد میکشید  ومی گفت خدایا کباب شدم تمام مردم  از بس صدای این  زن ومرد را شنیده بودند به این وضع  عادت داشتند لهب پولدار بود زنش که سمیه نام داشت چشم به اموال اودوخته بود وانتظارمی کشید تااو بمیرد وصاحب مال واموال شوهرش شود. .همسایه ها به او می گفتند از آن مرد جداشود ولی اومی گفت نه چرا طلاق بگیرم بعد ثروت شوهرم به زن دیگر                                                                                                                                                       

برسد.لهب که  صاحب ثروت زیادی در ده بود وپول پارومی کرد روزی یکی از کارگرهایش در کار اشتباهی کرد لهب که شدیدا عصبی بود وقدرت بدنی خوبی داشت ولی کارگر از قرار از  جثه ی ضعیفی برخوردار بود بعد از اینکه از لهب  کتک خورد به شدت زخمی شد وبستری گردید و پس از مدت زمان اندکی جانش را ازدست داد این کارگر متوفی هفت تا پسرداشت.                                                

یکی از پسر های بزرگتر کارگر فوت شده برای قاتل پدرش نقشه کشید روزی لهب از خانه اش بیرون آمد تاسوار اسبش  شود که  این پسر در حالیکه چهره اش را پوشانده بودبا او گلاویز شد وچند ضربه ی چاقو زد ومتواری شد مردم لهب را از مرگ حتمی نجات دادند ولهب جان به در برد .علی  پسرکارگر فوت شده که سرش را قبل از درگیری پوشانده بود لونرفت .                                                          

 63              

 

 تااینکه این زخم روزی سرباز کرد علی بادوستانش نقشه کشیدند لهب را بکشند که مو فق هم شدند  ولهب مرد .    در این اتفاق سمیه وقتی دید شوهرش مرده دروغکی سروصدا راه انداخت .                                      

 مردم فکر کردند طبق معمول لهب زنش راکتک می زند  علی وهمدستانش متواری شدند .بعداز مدتی مردم مطلع شدند موضوع از چه قرار است وآدم کشی صورت گرفته و لهب را کشته اند.لهب را دفن کردند . پدر لهب که در قید حیات بود  از همسر پسرش پرسید که  لهب با چه کسانی خصومت داشته همسرش سمیه از آنجائیکه از یک شکنجه رهایی یافته بود وبه تمام آرزوهایش رسیده بود ودیگر کتکی در کار نبود وثروتمند شده بود خانواده ی کارگر متوفی  را که به دست شوهرش کشته شده بود لونداد وگفت تاریک بوده وهیچ چیز ندیده علی وهمدستانش جان سالم بدر بردند.                                       

زن لهب برای آنکه اتفاقی نیافتد به کشوری دیگردر عربستان سفر کرد   و خود را گم وگور نمود وتمام ثروت همسرش از آن وی گردید وزندگی فرحبخشی را ادامه داد.                                                  

در این عهد که مردمان بت پرست بودند و دختران را زنده بگور می کردند  تا می فهمیدند فرزند به دنیا آمده دختر است بلافاصله اورا زنده به گور می کردند مادر ها از این اوضاع در عذاب بودند .              

در این عهد مردم جاهل ونادان و وحشی  بودند آنها انسانهای کثیفی بودند  حمام نمی رفتند موهای سرشان را کوتاه نمی کردند ناخن نمی گرفتند  آنها نه تنها به نظافتشان نمی رسیدند مثل دیوانه ها ی زنجیری بودند سر سفره ی غذا مثل حیوانات غذای همدیگر را می قاپیدند

                    64

وگاهی این قاپیدن منجر به دعوا وبزن بزن می شد.آنها جاهل و وحشی زندگی می کردند .آنها کوچکترین فهم و شعوری نداشتند بت می پرستیدند وغرق در گناه هان عظیمی بودند ، آنها دزدی می کردند وبه این صورت روزگار می گذراندند .                                                                                      

  روزی مادری وضع حمل کرد ونوزاد دختر بود پدر خشمگین وسنگدل بچه را خونین باخود برد ودفن کرد. مادرش که شدیدا اصرار داشت این کار را نکند ولی این مرد وحشی جاهل بعداز تمام شدن خاک کردن دخترش به طر ف خانه رفت وبه مادر کودک طفل معصوم هجوم برد واورا با شلاق سیاه وکبود کرد او که چهار دخترش را زنده به گور کرده بود واین نوزاد پنجمین دخترش بود مادر را تقصیر کار می دانست .چند روز به این زائوی بیچاره غذا نداد زن داشت تلف می شد که بالاخره نان خشک همراه با آب پرت کرد به صورتش وزن که از حال رفته بود ناگهان از شدت ضعف وخونریزی فوت کرد.           

روزی مادری دوقلو یکی پسر ودیگری دختر بدنیا آورد این زن چندین پسر داشت وحال صاحب دختر وپسر دیگری شده بود مادر نقشه ای کشید به این صورت که وانمودکرد که بچه یک پسر است او دخترش را پنهانی بزرگ کرد.همیشه یک بچه را آشکار می کرد ودیگری را پنهان می نمود  .            

شوهرش متوجه موضوع نشد  .                                                           

65

     

وقتی دختر بزرگتر شد دختر را به پدرش نشان داد واو ناراحت شد ولی در دل با خود  گفت از او کار می کشم. او به دخترک خیلی سخت گیری می کرد وبه او کارهای سخت محوّل می کرد. روزی پدرش از نتیجه ی کاری که او انجام داده بود راضی نشد واورا به در زیرزمین  خانه حبس کرد ودر زیرزمین را قفل کرد وگفت حق ندارد تا سه روز غذا بخورد.                                      

آنها بتی هم درحیاط خانه داشتند که مرد ظهر ها برای بت غذا می گذاشت واورا پرستش میکرد  شب که شد مادر که نگران گرسنگی دخترش بود خواست یواشکی برای او غذا ببرد که شوهرش متوجه شد وآمد واورا کتک زد در زیرزمین باز ماند وپدر متوجه نشد ظهر فردا مرد بت پرست غذای بسیارلذیذ وخوش وعطر وبویی جلوی بت در حیاط گذاشت وغافل از این بود که دیشب در زیرزمین باز مانده ولی دختر که می دانست در زیرزمین باز است آرام از زیرزمین بیرون آمد او که در دوران زندگی اش از بت هیچگونه عکس العملی ندیده بود وگرسنگی امانش را بریده بود مشغول خوردن غذا شد صبح که پدرش به طرف بت آمد ودید ظرف غذا خالی است فهمید که در زیرزمین بازمانده ودختر غذا را خورده است  خشمگین شد ودختر را کتک زد وبه او گفت چطورجرات کردی غذای بت را بخوری ؟ دختر که قاشق را در دست بت گذاشته بود گفت غذا را بت خورده قاشق را در دستش نمی بینی ؟  مرد گفت مگر بت غذا می خورد او آنرا استشمام می کند ولذت می برد وتو آنرا  خوردی دخترک گفت آیا با استشمام سیر 

66

می شود ؟مرد گفت بله دختر هم گفت خوب من هم منتظر ماندم استشمام کند بعد خوردم . مرد که کوهی از خشم شده بود بیلی برداشت وبر سر دختر زد دختر خونریزی مغزی کردودردم جان سپرد . مادر که ازمردن دخترش آگاه شد بر سرش زد در فاصله ای که شوهرش دخترش را برد دفن کند وسایل خودرا برداشت واز خانه فرار کرد مرد به دنبال زنش رفت ولی او را نیافت وزن از دست این مرد بت پرست ووحشی نجات پیدا کرد.                                                          

67   

بنام خدا                                        

لیلا                                           

روزی بود وروزگاری بود درکشور ایران در شهرتهران دخترک زیبایی دریک خانواده ی ثروتمند بدنیا آمد .

مادر نوزاد یعنی اعظم خانم مالامال از عشق به فرزند نو رسیده اش بود.او نمی دانست عشق بس سرشار واحساس فوق العاده  زیبایی راکه نسبت به فرزندش داشت چطور بروز دهد وتا می تواند به فرزندش لطف ومحبت کند و از صمیم قلب دوستش بدارد.

دیری نگذشت که از بیمارستان مرخص شدند وبه خانه انتقال یافتند . زمان طی می شدواین فرزند زیبا ونازنین جلوه ای دیگر پیدا می کرد .در عمق احساسات محبت آمیز پدر ومادر وپدر بزرگ ومادر بزرگش ریشه می دواند ورشد می کرد ومثل نسیم روح بخش به دل هامی وزید ونمود می یافت .اعظم در حالی که او رامی بوسید غرق در نشاط و شادابی بود اودر اوج لذت برا ی او به آرامی لالایی می خواند طوری که روح انسان از صدای لطیف  او آرام می گرفت ودر حالیکه تبسم برلب داشت غرق در خوابی ناز می شد .

 اعظم خانم مادر نوزاد با شوهرش هرمز خان صلاح مشورت کرد که  بهترمی داند نام کوچولویشان را چه بگذارند هرمز خان با کلماتی مهر انگیز گفت من دوست دارم نام فرزندمان را تو بگذاری  تو روح لطیف تری داری. اعظم موافقت کرد و اسم های زیادی را مرور کرد اسم های زیبایی به ذهنش خطور می کرد اسم های زیبایی که هر کدام به نوعی میخواستند در دل اعظم خانم برای خود جاباز کنند ولی او دنبال   بهترین بود.                               

68

اوفرشته ی کوچکش را در آغوش گرفت  ونوازش کرد وبه او حرف های زیبایی زد نوزاد که در خواب نازنینی فرو رفته بود گه گاه در خواب

می خندید کسی چه می داند شاید خواب فرشته ها را می دید اعظم از

شوق زاید الوصف مادر شدن واحساس مادری که پیدا کرده بود قطرات اشک در چشمانش ظاهر گشت وروی گونه هایش سرازیر شد او به نوزادش به کودک دلبندش عشق می ورزید.

اعظم خانم که در حال استراحت بود درضمن نظاره گر ستارگان بود بتدریج خواب بر پلک هایش سنگینی کرد وبه خواب نازی فرو رفت .

 اعظم خانم نام نوزاد زیبایش را لیلا گذاشت. هرمز خان واعظم خانم پزشک بودند.آنها

دردوران دانشکده باهم آشنا شده بودند وپس از مدت زمان اندکی به هم علاقمند

گردیدند وازدواج نمودند .هرمز خان تک فرزند بود پدر ش یعنی پدر بزرگ لیلا که کیومرث نام داشت  تاجر بزرگ فرش بود ومادر بزرگ لیلا اخترخانم خانه دار بود  . 

اعظم خانم بچه خیلی دوست داشت او دوست داشت چندین فرزند داشته باشد ولی متاسفانه بعد ها پدر ومادر لیلا متوجه شدند که امکان این وجود ندارد که آنها باز بچه دارشوند وازین موهبت الهی بهره مند گردند.این بود که کوچکترین مهر ومحبت ولطف خودرا از لیلا                69

دریغ نمی کردند وبخصوص پدر بزرگ بیشتر از همه به لیلا علاقه داشت . زمانی که پدر ومادر لیلا سرکار بودند وباید کشیک می ماندند پدر بزرگ ومادر بزرگ لیلا به او محبت می کردند .لیلا فوق العاده دختر زیبایی بوداوکه پیشانی                       

بلندوموهای بور وچشمانی زاغ داشت  بیش تر محبت آنها رابه  خود

جلب می کرد .پدر بزرگ در شهرهای مختلف وهم در روستا برای استفاده ی هر از گاه از دامن طبیعت خانه ای در مزرعه داشت او تاجر بود  وهمانطورکه گفتم بسیار ثروتمند بود لیلا انس والفت شدیدی به پدر بزرگ داشت وشدیدا به او                   

علاقه مند بود .پدر بزرگ او را درآغوش می گرفت وبه  آسمان پرت

می کردودوباره می گرفت وهی این کار را چندین بار انجام می داد تا اینکه هر دو باهم می خندیدند وشادی می کردند ولذت می بردند مادر بزرگ لیلا می گفت نه عزیزم خدای ناکرده می افتد ولی پدر بزرگ می گفت نترس من مواظبم این عزیز دل من است مگر می شود بگذارم بیافتد درهمین حین لیلا باصدای بلند می خندید ومادر بزرگ جلز وولز می کرد تابالا خره پدر بزرگ خسته می شد ولی این بار لیلا دست بردار نبود واز پدر بزرگ می خواست باز اور ا به بالا بیاندازد .                           

شور و نشاط عجیبی دردل این فرزند موج می زد او که مالامال از عشق به اطرافیانش بود از همه بیشتر پدر بزرگش را دوست داشت دلیلش هم این بود که با وجودیکه همه ی اطرافیانش نسبت به او محبت داشتند ولی وقت آزاد پدر بزرگ بیشتر بو د پدر بزرگ لیلا را با خو د به دامن طبیعت می برد تااورا با             70          

 

گلها و غنچه ها آشنا کند وروحش را شاد وشادمان کند .لیلا پروانه ها  را خیلی دوست داشت اوعلاقه ی عجیبی به گل وسبزه وچمنزار داشت در باغشان جست وخیز میکرد وبالا وپائین می پرید زمینی که پدر بزرگ آن را خریداری کرده بود در داخل دهکده ای قرارداشت .                                                       

در هوای بهاری در باغ پراز جوانه با شکوفه هایی تازه سرزده لیلا مشغول بازی بود واز زندگی خود لذت می برد .لذتی که همراه با احساسات کودکانه نقش ونگار تازه ای به باغ بخشیده بود صدای چهچهه ی بلبل و آواز پرستو های زیبا وصدای پارس سگ پدر بزرگ در باغ  می پیچید . پدربزرگ به لیلا یاد آوری می کرد که احتیاط کند ومواظب خود باشد .                                                               

هرمز خان  فرزندش را نزد پدر ومادر خود گذاشت تااز او مواظبت کنند ومهر بس سرشاری که در قلبشان بود نثار این کودک زیبا کنند چرا که او ومادر لیلابه علت پزشک بودن ومحل کارشان در شهر نمی توانستند مراقب لیلا  کوچولو باشند . بالا تر منظره ی بسیار زیبای یک آبشار خود نمایی می کرد .                                                 

صدای آبشار مثل سیل خروشان قلب کوچک لیلا را به نشاط می آورد.

پدربزرگ لیلا را نزد آبشار برد تا هر چه بیشترواز نزدیکتر از منظره های باغی را که جلوه ی زیبا وحیرت انگیزی داشت وهرکسی را به تحسین وامی داشت لذت ببرد . صداهای گوناگون در هم آمیخته بود وروح انسان را نوازش می کرد یواش یواش بطرف خانه به راه افتادند صدای پرندگان در حال پرواز به گوش می رسید .                                                                                     

71

گرسنه وتشنه بودند درخانه مادر بزرگ بامهربانی هر چه تما م تر نوه

زیبایش را در آغوش گرفت وبا مهربانی از او راجع به بیرون واتفاقاتی که افتاده بود سئوال کرد .سفره ی رنگین مادر بزرگ به لیلا چشمک زد واو که بعداز جنب وجوش وبازی فراوان در باغ وبخاطر خستگی بسیار گرسنه بود هورا کشید وبطرف سفره  دوان دوان رفت .مادر بزرگ باسلیقه ی فراوان سبزی پلو باماهی پخته بو د و سفره را باسبزی وتربچه تزئین کرده بود .قبل ازشروع کردن به خوردن به لیلا  یاد داده بودند که خدا را بخاطر نعمت هایش شکر کند وبسم الله بگوید

وبعداز غذ ا خدارا شکرکند که لیلا وبعد از غذا خدا راشکر کند که لیلااطاعت می کرد.   آنروز با تمام خاطراتش گذشت کم کم وبه مرور زمان لیلا بزرگ                     

می شد وتجربه های زندگی را پشت سر می گذاشت تجربه هایی که بعضی تلخ و دشوار بود وبعضی شورونشاط رابرایش به ارمغان می آورد .او به مرور زمان از حالت کودکی وظرافت بچگی درمی آمد.                                      

عده ای از اهالی دهکده که اغلب خانه ی به آن زیبائی پدر بزرگ را نداشتند وفقط کلبه ای محقرانه داشتند که در آنجا در سرما وگرما به

وضع اسفناکی زندگی می کردند وهیچگاه زندگی مرفه پدر بزرگ

را نداشتند وآنها همه اطلاع داشتندکه پدر بزرگ لیلا یک تاجر پولدار است که این  مزرعه و خانه ی داخل آن که             

72

رویای زیبای آنها بود پول خرد پدر بزرگ لیلا هم نمی شد به همین  علت به او وفرزندش ونوه اش حساد ت می کردند .لیلا خیلی کوچکتر از این بود که این چیزها را بفهمد روح لطیف لیلا در پهنه ی زیبای طبیعت رشد ونمو پیدا می کرد واز زندگی در کنار خانواده وپدر بزرگ و مادر بزرگ لذت می برد .او در کنار درختان می نشست  وبه صدای گنجشک ها وآبشار نزدیک مزرعه گوش می داد گاهی در سبزه ها غلط می خورد وگاه بالاو پائین می پریدگاهی می دید خرگوشها یی در باغ از این ور و آن ور می دوند لیلا خیلی دوست داشت که آنها را نوازش کند ولی موفق نمی شد وخرگوش ها چابکتر از این بودند که به چنگ لیلا بیافتند واحساس خطر می کردند .                            

لیلا که عاشق حیوانات بود به پدر بزرگش گفت برایم  خرگوش می خری ؟ پدر بزرگش با مهربانی گفت آری برای عزیز دلم هر چه بخواهد می خرم .فردایش رفتند یک جفت خرگوش یک نر و دیگری ماده خریدند لیلا عاشق خرگوش هایش بود ومدام با آنها بازی می کرد پدر بزرگ گفت برایشان اسم بگذار لیلاگفت بلد نیستم پدر بزرگ گفت ماهم کمکت می کنیم برای خرگوش نر اسم پسر وبرای خرگوش ماده اسم دختر بگذار .آنها باهم فکر هایشان را رو ی هم ریختند و بالاخره اسم خرگوش نر را  طوفان و ماده را اسکیپی گذاشتند کم کم خرگوش ها بزرگ شدند وزاد ولد کردند آنها به یکباره تعدادشان خیلی زیاد شد وهر چند وقت یکبار بچه دار می شدند خرگوش کوچولو ها بزرگ شدند چند وقت بعد آنها را آزاد کردند.                                        

73

زمان گذشت ولیلا بزودی وقت مدرسه رفتنش شد اواز قبل  برای ب    مدرسه رفتن لحظه شماری کرده بود واز پدر بزرگش خواسته بود برای او کیف و دفتروکتاب بخرد قبل ازاینکه لیلا به سن 6 سالگی برسد زیاد نقاشی کرده بود ودر مقایسه با هم سن وسالهایش کاملا به قلم مسلط بود وبعد ها در طول تحصیل نقاشی های بسیار زیبا وحیرت آوری  می کشید او به طرز فوق العاده زیبا نقاشی می کرد گویی به نظر می رسید که این نقاشی نیست بلکه تصویراست ولی نقاشی لیلا بود.                                                                                   

او کم کم با کتاب ومدرسه آشنا شد ومعلم ها وپدر ومادرش وپدر بزرگ ومادر بزرگش از هوش فوق العاده ی او مطلع گردیدند از آنجائیکه دهکده را بیشتر ازشهر دوست داشت در دهکده شروع به تحصیل کرد .آخر او از طبیعت ومهربانی های پدربزرگ ومادر بزرگش  خاطرات وصف ناپذیری داشت . او در دهکده ماند ودر کنار مادر بزرگ وپدر بزرگش زندگی کرد. پدر بزرگ هم دیگر تجارت نمی کرد چون پیر شده

بود وهوای تمیز دهکده را برای گذراندن  باقیمانده ی عمرش ترجیح می داد.                                                                               

لیلابه سن 6 سالگی رسید اورا در مدرسه ثبت نام کرد لیلا دختری کم حرف وباهوش بود او شیطنت نمی کرد اصلا شیطنت برایش معنا  ومفهوم نداشت صداقت وپاکی او اول در خانواده وبعد در محیط مدرسه زبانزد شد. سال تحصیلی شروع شد  .             

بچه های دهکده به دلیل آنکه پدرو مادر لیلا پزشک بودند وبه علت

74

ثروتمند بودن پدر بزرگ تاجر به اوحسادت می ورزیدندودرمدرسه اورا اذیت می کردند دربازی هایشان راه نمی دادند کیف و لوازم التحریرش را به هم پرت می کردند ولیلا همچنان اصرار می کرد وسایلم را بدهید ولی گوش آنها بدهکار نبود  وهمچنان لیلا را اذیت می کردند لیلا گریه می کرد وبه آنها التماس  وتمنا می کرد آنها روی لیلا تف می انداختند اورا هل می دادند ولیلا می افتاد  وآنها می خندیدند مدرسه مختلط بود پسر ها ودختر ها باهم می خواندند .                            روز ی پسرها باهم نقشه کشیدند بلایی سرلیلا بیاورند .                       

آنها در سر راه او تله گذاشتند وخودشان مخفی شدند لیلا که آمد رد شود به تله افتاد وپایش بشدت زخمی شد او  از درد فریاد می کشید وکمک می خواست خون زیادی از پایش می رفت پسر ها ناگهان از پشت درختان پریدند بیرون واو را با فریاد ترساندند . بالاخره چوپانی در آن محل درحال گذر بود که صدای فریاد های لیلا را شنید واورا نجات داد خون زیادی از او رفته بود پدر بزرگ صدای چوپان مهربان را در حالیکه فریاد زنان کمک می خواست ولیلا را در بغل داشت شنید وناگهان دید لیلا مثل گچ سفید شده سریع او را به بهداری ده برد تابعداز کمک های اولیه اورا به شهر وبه بیمارستان برساندهمین کار را هم کرد لیلا که از هوش رفته بود به هوش آمد به غیراز پدربزرگ  فقط مادربزرگ ازجریان خبر داشت هنوز خبر به گو ش پدر ومادر لیلا نرسیده بود مادربزرگ  گریه می کرد تا اینکه بعد از به هوش آمدن لیلا مواظبت های لازم  روی او انجام داده شد . ولیلا  بعد از بهبودی کامل جریان را به پدر بزرگ ومادر بزرگ گفت پدر بزرگ شکایت کرد ولی کار به جایی نبرد پدر ومادر لیلا که سخت مشغول          

75         

طبابت بودند تا آخر جریان خبر دار نشدند البته مادر لیلا شب  بی هوشی فرزندش خوابی دیده بود ونگران زنگ زد به پدر بزرگ که پدر بزرگ هم گفت خوابی آشفته وپریشان بوده واهمیت ندهد . بعداز بهبودی کامل لیلا حاضر نبود به مدرسه برود چون همانطور که می دانیم اورا اذیت می کردند ولی چاره چه بود او روانه ی مدرسه شد.                                                          

لیلا سعی می کرد از هوش بس سرشارش استفاده کند ودرس هایش رابنحو احسن بخواند .                                                                                                                                                     پدر و مادر لیلا ماموریتی داشتند که باید شب هنگام با هواپیما عازم شهری دیگر می شدند . آنها سوار هواپیما شدند وهواپیما راه افتاد واوج گرفت بعد از نیم ساعت ناگهان هواپیما نقص فنی پیدا کرد ودیری نگذشت که هواپیما سقوط کرد وتمام مسافران وخلبانان وخدمه

جان باختند .خبرپیچیدلیلابی خبربه مدرسه رفت بچه های دهکده                           

 به او گفتند پدر ومادر ت مرده لیلا  گفت شما دروغ می گویید پدر و

ومادر من زنده اند وشما می خواهید مرا مثل گذشته اذیت کنید بچه های دهکده  با صدای بلند خندیدند وگفتند این طفل معصوم را نگاه کنید یکی به این بگه وقتی هواپیما بیافته کسی زنده نمی مونه . لیلا گریان ونالان در حالی که آنها قهقهه می زدند دوان دوان خود را به خانه رساند وخودش را آغوش مادر بزرگ انداخت وجریان را گفت مادر بزرگ چاره ای نداشت وبه او حقیقت را گفت دل ظریف و کوچک             

76

لیلا لرزید وبغض شدیدی گلویش را گرفت . لیلا نمی دانست چکار کند نمی توانست باور کند یعنی واقعا پدر و مادرش یک دفعه نیست شدند نه او نمی خواست باور کند ولی در حالی که شوکه شده بود شروع کرد وآرام آرام با سوز گریه کردن جسد متلا شی شده پدرومادر ش که پیدا نشد روح اورا بیشتر جریحه دار می کرد بالاخره برای یاد بود آنها در آرامگاه قبر درست کردند لیلا دیگر صدای گریه هایش بلند تر شده بود وبا صدای بلند گریه می کرد.                                               

اوخودرا به آرامگاه رساند و آنهایعنی لیلا وپدربزرگ ومادر بزرگ 

آنجا فراوان گریستند لیلاشیون وداد وفریاد میکرد او بیهوش شد وپدر بزرگ ومادربزرگش او را به بهداری بردند وبه هوش آمد. او دید که مجبور است این واقعه ی تاسف بار را باتمام تلخی اش بپذیرد وبرای شادی روح پدر ومادر ش در درس هایش موفق باشد .لیلا دل ودماغ درس خواندن نداشت همیشه به یک نقطه خیره می شد واو دچار بیماری افسردگی شدید شد او دارو مصرف می کرد ولی قدری برای همیشه تا آخر عمر وی در وجودش باقی ماند در بحث       

های خنده دار نمی خندید با بچه ها بازی نمی کرد ودرس هایش افت کرده بود .                                                                           

تااینکه مدیرمدرسه که از لیلا انتظار نمرات بیشتری داشت از پدر بزرگش خواست که همراه همسرش او را تشویق به در س خواندن کرده وبیشتر مواظبش باشند ولی هیچکدام از این چیز ها ذره ای در لیلا تاثیر نکرد . تااینکه روزی در مدرسه شاگرد ان ممتاز را جلوی   

صف آوردند وجایزه دادند لیلا جزو آنها نبود او که حس وحال رقابت داشت یواش یواش خودبخود تشویق  شد که درس بخواند این جایزه

77

دادن وجلو ی صف تشویق کردن ها گویا تلنگری

بود که به ذهنش زد واورا بیدار کرد واورا از دنیای  افکار به زندگی

واقعی برگرداند واز عالم هپروت بیرون آمد .                              

 لیلا  روز به روز در درس هایش پیشرفت کرد  .                             اودوره ی دبستان  رابا معدل 20 پشت سر گذاشت                     پدر بزرگ برای لیلا یک دفتر چه ی خاطرات تهیه کرد و مادر بزرگش به او توصیه می کرد که مطالعه کند وکتاب بخواند تا خاطرات خود را بااحساس بهتری روی صفحه ی کاغذ بیاورد پدر بزرگ ومادر بزرگ به او گفتند که نوشتن خاطرات باعث می شود کارهای روزانه اش  را به یاد بیاورد واز آنجائیکه خجالت می کشدانجام  کارهای غلط وزشت                  و گناه از سوی خود بنویسد چون آنرا                

 خواهند خواند چنین کارهایی را انجام نمی دهد چون می داند باید

 واقعیت ها را بنویسد اینطوری لغزش هایش برطرف می شود و تبدیل به انسانی پرهیز کار می  گردد وخدا را ناظر اعمال و رفتار خود می بیند .لیلا که ذهنش باز تر شده بود با کمال میل قبول کرد وهرروز خاطرات تلخ و شیرینش را در دفتر چه ی خاطراتش می نوشت .ودر عمل به سخنان پدر بزرگ ومادر بزرگش می رسید وهر چه بیشتر دراعمالش دقت نظر داشت  .                                                   

بچه های مدرسه که اذیت ها یشان را هرگز از او دریغ نکرده بودند

 روزی او رادر حالیکه از روی پل چوبی عبور می کرد تا آنطرف

78    

رودخانه برسد وسط پل هل دادند ولیلا داخل رودخانه افتاد لیلا فریاد

کشید وکمک خواست خدا رحم کرد که او به تخته سنگی گیر کرد ه بود وفشار آب بااینکه زیاد بود قادر نبود او را باخود ببردبنابراین بعد از فریادهای لیلا وکمک خواستن هایش باغبانی صدایش را شنید واو

را نجات داد فصل زمستان بود وبرف زیادی باریده بود لیلا از سرما می لرزید وخیس آب بود باغبان اورا به منزل خود برد همسرش اورا خشک کرد وکناربخاری نشاند باغبان به پدر بزرگ لیلا خبر داد و پدر بزرگ و مادر بزرگ هراسان خود را به لیلا رساندند ولیلا مریضی سختی گرفت وبستری شد او تب می کرد وهذیان می گفت تااینکه بعد از مدتها عذاب و دوا ودرمان سلامتی خود را به دست آورد او که از درس هایش عقب افتاده بود هیچ کس حاضر نبود به او درس یاد دهد بخاطر حسادت ولی لیلا هوش فوق العاده ای داشت اشکالاتش ر ا از معلم می پرسید وبالاخره درس های عقب افتاده را جبران کرد  وهم سطح در س تازه ی معلم رسید .  لیلا روح فوق العاده لطیفی داشت واشعار دروس روح و جانش را نوازش میکرد او باهوش بود برای حل مسائل ریاضی بطرز عمیقی فکر می کرد وبالاخره مسئله را با موفقیت حل می کرد واشتیاقش برای ادامه دادن به حل مسائل ودرس خواندن بیشتر می شد او نه تنها نمره هایش از همه جلوتر بود بلکه

اشکالات بچه های دیگر را که از اوکمک می خواستند رفع می کرد آن بچه ها یی که او را اذیت می کردند بچه های تنبلی بودند وآنها با بی شرمی هر چه تمام تر او را آزار واذیت می کردند وبعد سرجلسه ی امتحان ازروی ورقه ی او تقلب می کردند   .                             

79

لیلادبیرستان را تمام کرد ودر کنکور شرکت کرد وبه شهر رفت وکنکور داد .روزی نامه ای به مدرسه برای لیلا آمد که در یک دانشگاه در شهر قبول شد ه است .مدرسه به لیلا زنگ زد لیلا با شادی

وسرور فراوان جریان را به پدربزرگ ومادر بزرگش گفت آنها خیلی خوشحال شدند وبه نوه شان افتخار کردند .                                  

بالاخره زمان رفتن به شهر فرا رسید لیلا با توجه به اینکه با پدر بزرگ ومادر بزرگش انس گرفته بود نمی توانست آنهارا ترک کند این بود که اشک می ریخت ولی مجبور بود برود وآینده اش ر ا بسازد پدر بزرگ ومادر بزرگ او ر ا تا مینی بوس همراهی کردند وبا چشمانی اشک بار نوه ی دلبندشان را بدر قه نمودند .زمان با سرعت هر چه تمامتر گذشت واو در دانشگاه با نمره ی عالی فارغ التحصیل شد ومتخصص جراحی قلب و عروق گردید .                                     

دراین مدت لیلا برای پدر بزرگ ومادر بزرگش نامه می فرستادوگاه گاهی سرمی زد ناگهان پدر بزرگ لیلا سکته کرد وفوت شد .                           

لیلا خبر نداشت نامه ها به دست مادر بزرگ می رسید ومادر بزرگ لیلا سواد خواندن ونوشتن  نداشت ولی پدر بزرگش تاحدودی دست وپا شکسته قبلا که در قید حیات بود نامه های لیلا رامی خواند وجواب نامه های نوه اش رامی داد .ولی  مادر بزرگ نامه های لیلا را پس از فوت همسرش به یکی از دختر های محله بنام قیز بس می داد تا برایش بخواند .                                                                   

                       80  

قیز بس همکلاسی لیلا که مثل بیشتر بچه های دهکده که  مسخره اش می کردند وچشم دیدن موفقیت های لیلا را نداشتند از روی حسادت به جای نامه  ی لیلا سخنان دیگر سر هم می کرد وتحویل مادر بزرگ می

داد او از قول لیلا گفت :این جا سرد است من سرما خورده ام پو ل ک

کافی ندارم دیروز کم مانده بودیک ماشین به من بزند خدا رحم کرد ودر درسهایم نمرات  بدی گرفته ام واحتیاج به پول دارم چون شب ها گرسنه می خوابم مادر بزرگ اشک در چشمانش جمع می شد او که ثروت کلانی داشت مقدار قابل توجهی پول به آن دختر یعنی قیز بس می داد ومی گفت برای نوه ام بفرست  آن دختر بدجنس انگار که گنجی بدست آورده باشد پول را از دست مادر بزرگ بیچاره می قاپید  ودوان دوا ن فریاد می زد نگران نباش پول را برای لیلا می فرستم ودور

شد .                                                                                    

بازهم روزی لیلا نامه نوشت وبه مادر بزرگ وپدربزرگش که اطلاع از مرگ وی نداشت از موفقیت خود خبرداد که توانسته بود موقعیت شغلی خوبی بدست بیاورد .                                                     

قیز بس  که مادر بزرگ را درمنگنه گذاشته بود (صاحب مبلغ  قابل توجهی  پول شده بود که درخاک پنهان می کرد.)                          

بعد از مدتی لیلا به ده آمد واز فوت پدر بزرگش مطلع شد وسرخاک وی  رفت و اشک ریخت  .                                                        81

وی باصحبت هایی که بین وی ومادر بزرگش ردوبدل شد متوجه موضوع پول ها شد اومادر بزرگش را هم آگاه ساخت وبعد همراه مادر بزرگ به طرف خانه ی قیزبس به راه افتادند .                             

قیز بس که دید دزدی هایش برملا شد ه مجبور شد جایی را که پول ها را درآنجا پنهان کرده بود بگوید بعد خبر در دهکده پیچید ومردم که ترس از مال واموالشان داشتند تصمیم گرفتند در شورای ده  این موضوع را مطرح کنند .طبق رای شورا قیز بس زندانی شد تادیگر کسی  جرات نکند از این کارها کند بعد لیلا مادر بزرگش را باخود به شهر برد واوکه در شهر خانه ی بزرگ وزیبا به                           

تازگی خریده بود خانه ی دهکده شان را فروخت وبه اتفاق هم به شهر رفتند ودیگر به ده برنگشتند.                                                    

82

     

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 23:23  توسط مهسا مستجابی  | 

                                      بنام خداوند                                      

         دانشمندی با خود فکرمی کند واختراعاتی را روی کاغذ می آورد:                                                         

ایده هایی برای چند اختراع  به ذهنش رسیدکه از این قراربود :                         

اختراع جنیقه ی چهار  فصل   :                              

این جنیقه بجای استفاده از بخاری وکولر یا وسایل ایجاد کننده ی گرما وسرما بکار می رود . وقتی هوای محیط از آن دمای سلامت شخص بیشتریا کمتر شد  مکانیسم این جنیقه شروع به فعالیت کرده  دمای درون جنیقه را به دمای دلخواه ومناسب سلامتی شخص تغییرمی دهد .دراین وضعیت هم از مریضی حاصل از گرما وسرما جلو گیری می شود وهم احتیا جی به وسایل سرد کننده وگرم کننده نیست که بیشتر انرژی شان بخاطر باز و بسته شدن دراتاق ویا درز های پنجره ها هدر می رود .در فصل های متفاوت هیچ کس مریضی از لحاظ دمایی نمی گیرد .این وسیله که نامش جنیقه ی چهار فصل نام دارد    درمناطق بسیار گرم  وبسیار سرد  کاربرد فوق العاده زیادی میتواند داشته باشد                                                                                                                                           

38

 

                                اختراع مهسان:

         دستگاه ااز دو بخش مجزا تشکیل می شود:

یکی مهسان ودیگری چند دگمه .این دستگاه برای یافتن اشیا گم شده است .به این ترتیب که مهسان ودگمه در ظاهر ازهم جدا هستند ولی مثل تلفن عمل می کنند .دگمه اندازه ی عدس می باشد .یک مهسان وچندین دگمه .دگمه ها روی  چیزهای  دلخواه چسبانده می شوند .البته بیشتر روی لوازم گرانقیمت ومهم مثل ظرفی که درآن جواهرآلات را نگهداری می کنیم ویا مدارک واسنا دوکاغذهای مهم چسبانده می شود .هر دگمه راشماره ای می گذاریم به این صورت که بابرچسب که روی آن می چسبانیم شماره دار می شود . مهسان صفحه ی شماره دارد عین تلفن صفر یک تانه بعد یازده ودوازده وبقیه باز با همین اعداد یکتایی زده می شود . دفتری را به این دستگاه اختصاص می دهیم به این ترتیب که  از یک شروع می کنیم می نویسیم بعد جلوی عدد دو مثلا  نام کالایی را می نویسیم که دگمه شماره ی دو  را روی آن کالا چسبانده ایم  الی آخر.                                                             

وقتی در مهسان شماره ی سه زده می شود دگمه ی شماره ی سه به صدا درمی آید یعنی زنگ می زند این دستگاه برای یافتن اشیا واوراق مهم به ماکمک می کند وقتی  مثلا جواهراتمان را می خواهیم وجایش را نمی دانیم به  دفتر مهسان نگاه کرده شماره ی دگمه ی جواهرات را پیدا کرده ودر مهسان آن شماره را می گیریم.  بااین کار  دگمه ی مربوطه  یعنی دگمه ی جواهرات که روی  جواهرات قبلا چسبانده ایم زنگ می زند و ما از محل جواهرات آگاهی می یابیم .البته برای اینکه

39

 به دستگاه مهسان کمک کنیم مهسان به دست به جاهایی د رخانه نزدیک می شویم که احتمال بیشتری می دهیم که جواهرات آنجا باشد این طوری با  صدای زنگ دگمه که مثل زنگ تلفن مرتب می زند به صدا نزدیک تر شده ودر نهایت می یابیم .                                          

در خرید این دستگاه تعداد دگمه ها را خودمان تعیین می کنیم که چند تامی خواهیم هر تعدا د بیشتر قیمت بیشتر .                                                      

                                دستگاه سخنگو مخصوص کرولال ها:       

دستگا هیست مخصوص  کرولال ها که بتوانند توسط آن باافراد سالم  حرف بزنند . این دستگاه که نامش رادستگاه سخنگو می گذاریم شامل یک کی برد است که در آن 38 دگمه می باشد 32 تامخصوص حروف که 32 عدد هستند و6 تا شامل حرکتهای سه گانه وآ و او و ای و وَُ ِکه هرکدام از دگمه ها را که فشار دهیم از بلند گو صدای حرف مربوطه در می آید که باید شخص کرولال مثل تایپیست تمرین کرده باشد تاصداهایی که از دستگاه سخنگو درمی آید واضح باشد نه مبهم .به این صورت شخص کرولال قادر خواهد بود که سخن هایش را بادگمه ها بیان کند تا افراد سالم  بشنوند  .این دستگاه می تواند صدای مردانه یا زنانه وکودکانه یا میانسال یا پیر داشته باشد  که برای  شخص مصرف کننده یعنی شخص کرولال توسط همراه وی  که برای خریدبااو آمده انتخاب صورت می گیرد چون می دانیم خود شخص کرولال قادر به انتخاب نیست                                           

                                             40

پیوند اعضا :                                        

این دانشمند با خود فکر کرد وگفت نحوه  وروش قصاص قاتل ومحکوم به مرگ به این ترتیب باشد که با اجازه ی قاتلان ومحکومان

 به مرگ اول آنها را بیهوش کنند وبعد تمام اعضای قابل پیوند بدن را از بدنش اهدا کنند وبعد با جدا کردن دستگاهها از بدن قاتل او را از

 بین ببرند ودفن کنند وبرای آنکه قاتلین اجازه دهند این واقعیت را به قاتل بگویند که بخاطر هدیه هایت به محتاجان اعضا گیرندگان اعضای بدنت مبلغی قابل توجه به خانواده ات خواهند پرداخت وبه  آنها بگویند  این لحظه های آخر عمربه خاطر اهدای اعضای بدنت  از گناهانت کاسته می شود که واقعیت هم همین است .مردم از این نظر استقبال فوق العاده چشمگیری می کنند چون به انسانها ی زیادی حیات می بخشید دکترها هم موافق خواهند بو د که این چنین عمل کنند چون مردم زیادی حیات دوباره می یابند. باعث تاسف است  که نزدیکان محتاجان به پیوند اعضا دعا می کنند قرآن می خوانند تاقلبی  برای مریضشان پیدا شود آنها درحقیقت دعا می کنند      

قرآن می خوانند واز خدا مرگ بندگانش را می خواهند یعنی که خدایا یکی از بندگانت را دچار مرگ مغزی کن بکش تا مریض من عضو لازم پیوندی را بدست بیا ورد.                                                  

در روش  پیوند اعضا که در بالاذکرکردم گناهان قاتل هم کم می شود وهم خدمتی فوق العاده زیاد به بشریت  می گردد.                          

41

 واین دانشمند نظریه  ای داد به این شرح:                                   

بچه ها از نظرهوش و استعداد کندی یابرعکس فرزی میزان گرفتن مطال

ب درسی که معلم درکلاس تدریس می کند از  یک شرایط واحد برخوردارنیستند ولی متاسفانه همه ی آنها را در یک کلاس قرارمی دهند وفقط بلندی وکوتاهی قد را ملاک قرارمی دهند وبلند قدها عقب وکوتاه قد ها  جلو نشانده می شوند والبته این هم کار درستی است ولی از نظراندازه ی گرفتن درس و کندبودن ویا فرزبودن شان  در کلاس های جدا بامعلمین مناسب  آن خصوصیات قرارنمی گیرند واین باعث تاسف است چون سرکوب استعداد ها صورت می گیرد ویا در درس هایشان هم موفق نمی شوند البته اقدامی عالی هم صورت گرفته که تیزهوشان را از بقیه جدا کرده اند ومدرسه مخصوص آنها بناکرده اند.                            

42

بنام خدا                                   

خواب                                      

دردل اوج خوشحالی وقتی ساحل دریا می دویدم بارها خون دماغ شدم  . من که از آمپول و قرص متنفر بودم  بروز نمی دادم تا اینکه یه بار کنار مامانم خون دماغ شدم می خواستم قایم کنم که موفق نشدم مامان می دانست من همیشه مریضی هایم را قایم می کنم حتی حاضرم مدرسه بروم ولی نگم سرماخوردم یا مریضم تامبادا مرا دکتر ببرند وآمپول بزنند وقرص و شربت تلخ نوش جان کنم .                        

خلاصه پدر ومادرم لیلا وکیا از خون دماغ شدن پی در پی من نگران شدند اونا با دکتر حرف زده بودند واسم مریضی ام را نمی گفتند ولی وقتی در اثر شیمی درمانی موهای سرم ریخت فهمیدم سرطان گرفته ام حالا فهمیده بودم چرا همه با من مهربان شده بودند وهدیه های جور وبا جور به بهانه های مختلف به می دادند و بار ها از اتاقم صدای گریه ی مامانمو شنیدم که بابام او را تسکین می داد ولی شنیدم بابام هم داره گریه می کنه باز خون دماغ شدم تمام ملحفه ها یم خونی شد سرفه های شدید پی در پی  داشتم مطمئن شدم سرطان گرفته ام سعی کردم من هم محبت بیشتر به دیگران بکنم ولی کار بد ترمی شد وبا گریه های زیاد متوجه می شدم آنها نمی توانستند در قبال محبت هایم خودشان را کنترل کنند وگریه نکنند بهانه می آوردند و در حالی که مرا به گرمی در آغوش می گرفتند زار زار گریه می کردند دیگر همه چیز برایم تمام شد توجهم را به خدا قیامت متمایل کردم من که سنّم

43

 هفت سال بیشتر نبود وهیچ گناهی نداشتم دائم نماز می خواندم نمازهای طولانی میخواندم تعدادی از سوره های قرآن را حفظ کردم به ماه محرم چیزی نمانده بود می خواستم در دسته                  

 عزاداری زنجیر بزنم که پدر ومادرم اجازه ندادند ولی من دویدم زنجیری که به بچه ها می دادند گرفتم وشروع کردم به زنجیر زدن در همین حین خون دماغ شدم وبخاطر شیمی درمانی از حال رفتم وافتادم پدر و مادرم دویدند ومرا به بیمارستان رساندند تا اینکه حالم بهتر شدواز آنجائیکه نتوانسته بودم در              

 عاشورا عزاداری کنم شروع کردم زار زار گریه کردن پدرو مادرم هم گریه می کردند من که غده ای سرطانی در مغز داشتم به سرم می زدم وهمینطور خون از بینی ام سرازیر بود فورا به من خون زدند در حالت نیمه هوشیارانه یادم افتاد نماز نخوانده ام با صدایی ضعیف به مادرم گفتم مامان اذان را گفتن ؟ مامانم گفت آره ولی دکتر گفته نباید تکون بخوری گفتم چرا مامان گفت سعی کن آرام باشی بعد دکتر به مادرم گفت ضربه هایی که به مغزش وارد کرده اوضاع را شدیدا خطرناک کرده.  بعد از چهل روز در اغما بودن در اربعین حسینی از حالت اغما نجات یافتم ، وبه زندگی بازگشتم ،مادرم به دکتر گفت حالش چطور است ؟ چه پیش آمده ، دکتر گفت من هم متعجبم باید بررسی کنم بعد با دم ودستگاه فهمیدند بطور معجزه آسا غده ی سرطانی که در سرم بود محو گردیده است وسلامتی کامل یافته ام.                                                  

44

                                           بنام خدا     

                                         پیک موتوری

پسر بچه ای  بنام حسین همراه خانواده اش دریکی از خانه های کلنگی ونیمه ساخته واقع درجنوب تهران زندگی می کرد . مادرش نرگس وخواهرش لیلانام داشت نام پدرش هم محمدبود .محمد یک کارگر بود وکار ساختمانی می کرد اونمازش را  درمسجد محل می خواند .بخاطر صداقت ودرستی وی خدا به زندگیش برکت بخشیده بود والحمدلله به راحتی زندگی می گذراندند اوهم بنایی بلد بود هم سنگتراشی  وهم  لوله کشی وهمچنین او به انواع کار های ساختمانی دیگر وارد بود. حسین بزرگتر از لیلا خواهرش بود .حسین 7 ساله بود و خواهرش 5سال سن داشت حسین پسر خون گرم ومهربانی بود او زندگی توام باصداقت را به مرور همینطور که بزرگ وبزرگتر می شد از پدرش که اورابسیار دوست داشت یاد می گرفت وقلب صاف ومهربان وبی شیله پیله ای  داشت اوبا وجودیکه به سن تکلیف نرسیده بود با پدرش به مسجد می رفت ونماز می خواند اووضو راهم به خوبی بلد بود ودائم دورو بر پدرش می پلکید .خواهر وی لیلا هنوز کوچکتر از آن بود که بتواند نماز بخواند ولی او هم حرکات پدر ومادروبراد رش را درقالب بازی تقلید می کرد .حسین که سال دوم دبستان بود درس خوان و باهوش بود .کارپدرش یعنی کار ساختمانی فوق العاده سخت و مشقت بار بود محمد آقا که همه جور کاری بلد بود واین مستلزم آن بود که در کارهای سخت هم طاقت انجام را داشته باشد .او همیشه آرزو داشت بچه هایش دردرس هایشان موفق باشند

                                               

45

 تازندگی سخت او رادر عمرشان تجربه نکنند وبا آسایش زندگی کنند اوتما م سعی خود رامی کرد وبیش ا ز توان از خود کار می کشید اودر سرما وگرما کار می کرد  ووقتی به خانه می آمد از شدت خستگی بدنش درد می کرد واین درد به او اجازه ی استراحت وخواب راحت نمی داد لیلا 5سال سن داشت وبه آمادگی میرفت او احساسات خودرا درنقاشی هایش تجلی می داد وبانگاه به نقاشی هایش به خوبی می شد

عمق دریای وجودش پی برد ودرضمن خوب نقاشی می کرد  .خواهر و

وبرادر باهم صمیمی بودند ودعوا نمی کردند باهم بازی می کردند ودر شور ونشاط عجیبی روزگار می گذراندند .نرگس خانم زنی فهمیده درستکار و نماز گزار بود او زن فداکار ی هم برای همسر ش بود وزنی زحمت کش بود وبر خلاف زنانی که پول شوهرشان راهدر می دهند قدر زحمت های شوهرش محمد را می دانست او پس انداز هم می کرد واچشم وهم چشمی وتجملات به دور بود واعتقاد داشت

هر کاری که انسا ن انجام می دهد باید برای رضایت خدا وقربه الی الله باشد.

حسین از پدرش دوچرخه می خواست ولی پدرش توان خرید دوچرخه را نداشت.محمد برادری داشت بنام علی که پولدار بود .آنقدر پولدار بود که در پارکینگ خانه ی خا ن عموکه نه طبقه بود یک دستگاه بنز الگانس ویک دستگاه پرادو  ودودستگاه پاجرو خوابیده بود .خان عمو یک دختر داشت که برایش چندین دوچرخه  ی رنگارنگ خریده بود .روزی حسین به پدرش محمد گفت :بابا می شه به خان عمو بگی یکی از دوچرخه های دخترشو که به دردش نمی خوره به ما بده ؟ محمد

                                           46

گفت : نه حرفشم  نزن  تو آنها را نمی شناسی با اینکار فقط خودمان راکوچ می کنیم برات پول کنار می ذارم یه دوچرخه  می خرم . حسین که این را شنید فریاد هوراکشید  وپدرش را چندین بار بو سید درحالی که در پوست خود نمی گنجید فوری به مادر وخواهرش خبر را داد واز خانه زد بیرون .او دوان دوان پی دوستش سیامک رفت وجریان را به اوگفت .حسین گفت : بذار بابام دوچرخه  بخره هر چقدر بخوای می دم سوارش بشی .آن دودوستان صمیمی بودند وهمدیگر راخیلی دوست داشتند  . سیامک گفت :انگار دنیا را به من دادی  توچه                      

دوست نازنینی هستی آنها همدیگر رامحکم درآغوش گرفتند وهمدیگر                             

                  را بارها بوسیدند وبرای فوتبال به دوستانشان         

پیوستند .بعضی از اعضای تیم فوتبال که بچه محله  ای حسین بودند وقتی از جریان دوچرخه مطلع شدند از روی حسادت ناراحت شدند وتصمیم گرفتند که وقتی حسین صاحب دوچرخه  شد آن را پنچر کنند .

روز موعود فرارسید ومحمد آقا یک دوچرخه ی دست دوم ولی سالم برای پسرش  خرید.حسین که قلب صاف و ساده ای داشت وقتی صاحب دوچرخه شد آن را به همه می داد سوارش شوند تاعشق وحال کنند .

روزی  سه نفر از بچه های محل که چشم دیدن دوچرخه ی حسین را نداشتند نقشه ای ریختند آ نها که سه نفر بودند دونفرشان در محلی که دردید  حسین نبودمنتظر ماندند ونفر سوم آنها دوچرخه رااز حسین گرفت وبه بهانه ی دور زدن دوچرخه را نزد آن دونفر برد .آنها فورا هردو لاستیک دوچرخه را با چاقو پاره پاره کرده وهمانجا رها کرده وگریختند .حسین که ده دقیقه  یک ربع منتظر ماند

47

خبری از آن پسرنشد این بود که رفت وناگهان دید دوچرخه اش روی زمین افتاده وهیچکس نیست نزدیک رفت ودید لاستیک های دوچرخه اش آش ولاش است .محمد از شدت نارا حتی شروع به گریه کرد ودوچرخه اش رابه  منزل برد .پسری  که دوچرخه راسوار شده بود

وبا همدستانش آنراخراب کرده بود درحال اسباب کشی از آن محله بودند وآن روز روز آخری بودکه  در آنجا حضور داشت .بنابراین حسین نتوانست اورا بیابد وکا به جایی نبرد . محمد آقا حسین راآرام

کرد ودلداری دادوگفت عیبی ندا رد تعمیر می کنیم این که ناراحتی ندارد حسین می گفت چطور تعمیر می کنیم برداشتن با چاقو لاستیک های دوچرخه ام را قیمه قیمه کردن . پدرش اورا کنار شیرآب  برد و صورتش را شست واورا بوسید حسین کم کم گریه هایش بند آمد. زمان       

           می گذشت وحسین بزرگ و بزرگتر می شدتااینکه 

حسین به دبیرستان رفت. روزی محمد سرکاراز ناحیه ی پا آسیب دید طوری که قادر به راه رفتن نبود آنها جز  کارگری پدرشان منبع درآمد دیگری نداشتند ما در شان  نرگس خانم خانه دار بود واز آنجائیکه حسین جوان بود ونیروی کا ر خوبی به حساب می آمد درس ومشق را ول کرد ودنبال یک لقمه نان حلال تمام تلا ش خود رامی کرد .

اوکارگری وجوشکاری می کرد یا شاگر دمکانیک می شد .پدرش مریضی سختی  گرفت .حسین ومادر و خواهرش اور ابه بیمارستان بردند . محمد سرطان گرفته بود ازنوع بد خیم  .وتوده ای بد خیم در ریه داشت که بعد از کلی خرج کردن وشیمی درمانی فایده نکرد ومحمد فوت گردید . خانواده عزادار شدند جمعیت  خیلی زیادی  پیکر اورا

                                               

48

تشییع کردند وبسیاری از آنها از ته دل گریه می کردند وحسین و مادر و خواهرش ضجه می زدندمردم این خانوده ی عزادار را دلداری می دادند ولی حسین اینها به سر وصورت خودمی زدند وسرتاپایشان خاک آلود شده بود چند ماه گذشت .

حسین هر روز سرخاک پدرش  می رفت وبرای  او یاسین وفاتحه می خواند و خرما وحلوا یی که مادرش تهیه دیده بود خیرات می کرد .آنها کم کم قدرت مالی شان ضعیف شد وحتی قدرت چنین خرج هارا هم از دست دادند .حسین سعی می کرد به خودش مسلط باشد .

عموی حسین خبر  از زندگی سخت ومصیبت بار برادرش محمد نداشت حتی ازمرگ برادرش بی اطلاع بود.

روزی حسین نزد عمویش رفت وسیرتاپیاز زندگی شان را گفت . خان عموکه  می ترسید پول خرج کند وحتی راضی نمی شد جوا ب سلام افراد فقیر را بدهد به حسین                        

گفت این وسط ما چه کاره ایم ؟ حسین که  متوجه موضوع شد وعلت مخالفت پدر ومادرش رابه یاد آوردوفهمید نباید خانه ی عمویش می رفت بابغض  گلویش را گرفت.   .حسین به مادرش نرگس خانم گفت :این  خا نه را بفروشیم یک خانه رهن کنیم بابقیه ی پول من ماشین می خرم ومسافرکشی می کنم مادر وخواهر وی هم با او هم عقیده بودند .این کار راکردند وهمیشه حسین دست پر به خانه می آمد . اودرهمین دوره از زندگیش بادختری آشنا شد که شیفته ی او گردید .                                           

                                      

49

حاضر بود جانش را در راه عشقش فداکند آنها باهم نامه نگاری  می کردند وهردو عاشق هم بودند تااینکه حسین جریان را به مادرش گفت واورا به خواست گاری آذر عشق رویایی خود فرستاد ولی فعلا نا مزد نکردند اما صیغه ی محرمیت خواندند وبه هم محرم  شدند.آنها زندگی با مسرتی داشتند تااینکه روزی حسین به علت خستگی زیاد هنگام رانندگی چشمانش بسته شد ناگهان ماشین به دره رفت اوبطرز معجزه آسایی سالم ماند ولی ماشین تبدیل به یک آهن پاره ی مچاله ای شده  

                  ای شد .خدا رحم کرد که فقط حسین در ماشین

بود . او پیکانی هم که داشت از دست داد که تنها وسیله ی امرار معاش خانواده اش بود .مادر حسین بخاطر سلامتی حسین گوسفندی قربانی کرد وحسین  بین مردم فقیر که رنگ گوشت را نمی دیدند پخش کرد. 

حسین در هیچ کجا کار پیدا نکرد تااینکه در پیک موتوری موفق به بدست آوردن شغلی شد .حسین همیشه به آذر فکرمی کرد وبا عشق او مسائل ومشکلات را به راحتی پشت سر می گذاشت دراین فاصله ی زمانی اتفاقا برای آذر خواستگار جدید آمد که پولدار بود حسین به علت کوچکی منزل ودر آمد مختصرش نمی توانست با آذر نامزد شده وازدواج کند . مادر و پدر آذر خواستگار پولداری که در خانه شان را زده بود آنقدر گوش دخترشان خوا        ندند وبطور غیر مستقیم که نامی از مال وثروت نمی بردند می گفتند حسین پسر سربه هوایی است او عموی  محترمی دارد که هنگام تحقیق قبلا بااو آشنا شدیم او به ما گفت حسین فرد ساده لوحی است و همانطور که مادر وخواهرش را به نداری کشانده عرضه نخواهد داشت دخترتان را خوشبخت کند راستی

                             

50

خبر یافتم ماشینش را از دست داده مثل اینکه آنرا هم هپلی هپو کرده وبا دوستان نابابی که دارد معتاد هم شده .روزی در ماشین خمار بوده که به دره رفته ولی جان سالم بدر برده ای کاش می مرد تاانگلی از انگل های جامعه از بین می رفت .دور اورا خط بکشید که دودمانتان را به باد می دهد.

آذر که این سخنان را می شنید اشک از چشمانش سرازیر می شد وبه پدر ومادر ش  گفت او دروغ می گوید حسین اهل این حرف هانیست او پسر سالمی است وجریان ماشین هم مطمئنم اینطور نبوده حسین اهل دود و دم نیست.پدر ومادرش گفتند باز فکرهایت را بکن بعد جواب بده .پدر ومادر که اذر را ترک کردند صدای گریه های آذر بلند تر شد.

زمان گذشت طور ی که آذر از آنجائیکه خیلی وقت بود حسین را ندیده بود وپول وزرق وبرق خواستگار جدیدش فرامر ز اورا به خود جلب کرده بودیواش یواش احساس علاقه اش  نسبت به حسین کم می شد .

او در تلویزیون   از پند جداشدگان که صورتشان رانشان نمی دادند شنیده بود که عشق چیست پول که نباشد عشق تبدیل به نفرت می شود .به این ترتیب کم کم رویا های دیرینه اش که با حسین داشت به دست فراموشی سپرد ومجذوب خواستگار جدید ش فرامرز شد آذر بله را گفت .

آذر که هنوز ته دلش عاشق حسین بود زمان عروسی رابه زمان دیگری موکول کرد .حسین وخانواده اش متوجه نشدند که چرا دیگر آذر خانه ی آنها نمی آید ولی موضوع راسرسر ی گرفتند وبه حقیقت پی نبردند واز یادشان رفت .

                                           51

                                    

 

ولی قلب حسین درتمام مشکلاتش بایاد آذر التیام می یافت .این بود که درخواب هم اورا می دید بعضی وقت ها به خانه  آذر می رفت وبخاطر شانسی که اغلب اوقات بااو یار بود آ ذر دررا باز می کرد .اوکه حقیقت را از حسین پنهان کرده بود واز طرفی از کتک های پدر می ترسید وهم از ترس  اینکه فرامرز را از دست بدهد اورا فوری برمی گرداند . روزی دررا پدر آذر باز کرد .حسین گفت : آذر کجاست چرا بامن این روزها قایم موشک بازی می کند پدر آذر از آنجائیکه خودش چندان ثروت  ومال و منالی نداشت ومی ترسید خواستگار پولدار آذر را ازدست بدهد جریان رابه حسین نگفت واورا روانه کردوگفت ازاین به   

       بعد زمانی می توانی باآذر حرف بزنی که بااو ازدواج کنی

فهمیدی ؟ بعد از  بحث وجدل سرحسین داد کشید وحسین را ناراحت روانه کرد . روزی حسین تانزدیکی خانه ی آذر نامزدش آمد وقایم شد وخانه ی آنها را پایید وقتی پدر آذر رفت بیرون فوری رفت ودر خانه شان رازد واینبار مادر آذر آمد دم در وگفت فرمایش حسین گفت با آذر کار داشتم مادر آذر بابی رحمی سرحسین داد کشید وگفت آذر کاری باتوندارد هر وقت ازدواج کردی که بااین اوضاع زندگیتان که می بینم محال است می توانی بااوکار داشته باشی .حسین روز بعد باز خانه شان راپایید ومنتظر ماند تااینکه آذر بیرون آمد ومی خواست سوار تاکسی سرویس شود که حسین باموتورش از راه رسید وبه آذر گفت سوار ترکم شو .راننده تاکسی گفت پس پول ما چی ؟ حسین فوری 

به اوپول داد واورا روانه کرد وفورا از آنجا  دور شدند .آذر قلبش تند تند می زدتااینکه بالاخره جای پرتی رفتند وحسین همین را می خواست تاآذر  راجلب خودش کند  چون این اواخر از او بی اعتنایی

                                 

52

وحرف هایی مثل وقت ندارم نمی شه وازاین قبیل شنیده بود بعداز کمی صحبت که درتمام  مدت آذر خواستگار جدیدش فرامرز را از حسین قا یم می کرد .آنها روانه ی منزل خود شدند حسین آذر را کمی دورتر از منزلشان پیاده کرد .

روزی حسین کلیه در د گرفت .دکتری در آن شهر طبابت می کرد که فوق العاده پول پرست بود  وقتی درس های دانشگاه را بخوبی پاس کرد ونمرات عالی کسب کرد اوکه جراح موفقی  شده بود آوازه اش در کشور پیچید ه بود وشیطان که در ذاتش رسوخ کرده بود برای اینکه پول های هنگفتی به جیب بزند تصمیم گرفت به دزدی اعضای بدن انسان دست بزند همین کار راهم کرد.

حسین نگو مریضی مختصری دارد ویکی از کلیه هایش احتیاج به

دارو دارد جراح دزد به دروغ به او گفت که کلیه اش عفونت کرده

وباید جراحی  کند .حسین بی خبر از همه جا پول جراحی را به بیمارستان داد وحال دکتر جراح به اعضای تیم جراحی وبیمارستان گفت حسین قصد دارد کلیه اش را اهدا کند  ونمی خواهد اجرش از بین برود وصدایش را در نیاورید بعد تیم پزشکی جراحان کلیه ی حسین را اهداکردند.

پول عمل را حسین داد ودکتر بد جنس پول کلیه را که مبلغ قابل توجهی تعیین کرده بود وبه تیم جراحی به دروغ گفته بود حسین قصد دارد اهدا دارد از شخصی که به او پیوند زده بودند گرفت .شخصی که به او کلیه پیوند زده شد  فرامرز خواستگار جدید وپولدار آذر  بود .

آری این جریان اتفاقی بود وهردو کلیه ی فرامرز از کار افتاده بود وحال بدون اینکه حسین خبر داشته باشد کلیه اش خون رقیبش را       تصفیه می کرد.                                  3 5

همانطور که گفتیم جراح کلیه حسین را دزدید بعد از مدتی زخم های حسین خوب شد ودوباره سر کار رفت .حسین مطلع شد آذر خواستگار دارد وبزودی ازدواج خواهد کرد او به طرز شدیدی بغض گلویش گرفت وعلت بی اعتناهای آذر را فهمید او به خود جرات داد او آدرس خواستگار آذر را بدست آورد وبه طرف آن آدرس حرکت کرد.

داماد را خونین ومالین کرد ومشت ولگد زد وبه او گفت پاتو از زندگی من بکش بیرون والا اگر جانت را نگیرم را حت نمی شوم .داماد کتک خورده  ی پولدا ر گفت برو هر غلطی می خواهی بکن من  از تو شکایت می کنم .آهای مردم ایها الناس شما همه شاهدید  که اومرا زد ومن کوچکترین آسیبی به او نرساندم حسین گفت می کشمت می روم زندان آب خنک می خورم چی خیال  کردی ؟ دراین زمان انتظامات فرار سید وحسین را جمع وجور کرد ند وباخود به کلانتری بردند .

داماد  جدید یعنی فرامرز از او شکایت کرد وجراحات وارده را نشان داد وکلی دیه گرفت.حسین کلی زندان ماند حسین بعد از اینکه از زندان رهایی یافت او که درزندان برای کشتن فرامرز لحظه شماری کرده بود خبر نداشت یک کلیه اش رادزدیده اند وبه بدن فرامرز پیوند زده اند .کلیه  ی دیگر حسین که وی تنها یک کلیه داشت عفونت کرده بود ودرد زیادی داشت او به منزل فرامرز داماد پولدار رفت تااو رابکشد وناگهان مطلع گردید فرامرز در اثر تصادف  اتومبیل دچار مرگ مغزی  شده

                                                     54        

                        

برای هدیه ی اعضای بدن وی از آذر اجازه می خواستند چون فرامرز پدر ومادر وخواهر وبرادر وهیچ کس وکار ی غیر از آذر نداشت .که آذر هم راضی نمی شد او از مر گ  همسرش شدیدا ناراحت بود ودلش نمی آمد او را مثل گوشت قربانی بین مردم تقسیم کند تصمیم سختی بود دراین مدت که فعلا داماد قلبش می زد درد کلیه ی حسین شدید تر شد طوری که دوتا شده بود وا زدرد به خود می پیچید تااینکه به بیمارستان رفت وعکس وآزمایش داد معلو م شد او یک کلیه دارد حسین شاخ درآورده بود بعد از مدتی دردش کاهش یافت ودوندگی کرد          ودکتر دزد که خودش راگم وگور کرده بود به دام افتاد واز رو

     پرونده هایی که در بیمارستان وجود داشت تیم پزشکی متوجه

موضوع شدندفهمیدند کلیه ی اورا بدون اینکه بخواهد اهدا کند به شخص دیگری اهدا کرده اند پزشکان دنبال مریض پیوندی یعنی کسی که کلیه رادریافت کرده بود بامشخصات وتلفنی که داشت گشتند وفرامرز را درحالی که دچار مرگ مغزی شده بود یافتند وکلیه ی خود حسین را به خودش پیوند زدند این جریان را روزنامه ها با تیتر درشت نوشتند .

بعد ازمدتی آذر که اندوهش کاهش یافته بود تمام اعضای متوفی را هدیه کرد.حسین از مرگ حتمی نجات یافت . دکتر دزد به دلیل مرگ ومیرهایی که باعث شده بود وصاحبان متوفیان قصاص می خواستند زندانی شد تاوقتی معین قصاص شود.

                                              

55

بعد از اینکه حسین زخم هایش خوب شد اوهمه جارا دنبال خواهرش

گشت وبالاخره او را یافت خواهرش لیلا به حسین بی اعتنایی کرد از آنجائیکه وقتی حسین به زندان افتادبود او فکر کرده بود حسین در این مدت وی راترک کرده واو مجبور به گدایی شده است بخاطر این از حسین بیزار بود . لیلا بسیار زجر کشیده بود شاید هم آه های اودامنگیر حسین شده بود.

حسین جریان راگفت لیلا هم پی به حقیقت برد واحساسش نسبت به  برادرش حسین عوض شد .حسین اورا نوازش کرد واورا منز ل برد برای خواهرش لباسهای قشنگ خرید وغذاهای خوشمزه به او داد .ناگهان آذر که همیشه ته دلش عاشق حسین بود زنگ خانه ی حسین

را به صدا در آورد لیلا درراباز کرد آذر که حال عشق واقعی اش را نزدخود احساس می کرد اشک شوق می ریخت همینطور حسین هم بادیدن آذر اشک در چشمانش حلقه زد وسرازیر شد .

آنها ازدواج کردند وچون فرامرز فوت شده بود وهیچ کس وکار ی جز آذر نداشت یعنی تنها وارثش آذر بود ثروت فرامرز به آذر رسید وآنها سه نفری به خوبی و خوشی باهم زندگی کردند وعاشق ومعشوق به هم رسیدند وخوشبخت شدند.                        

                                                 56            

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 23:21  توسط مهسا مستجابی  | 

بنام خدا                                         

       سنگ فضایی                                      

از زمان هائیکه رفتن به کرات آسمانی برای بشر امکان پذیر گردید وفضانورد انی امکان پیدا کردند بتدریج به کرات دیگر سفر کنند ودر روی ماه بشر توانست راه برود ، یکی از فضانوردان  یکی از فضانوردان هنگام درس ومدرسه زمانی که کاخ را موزه کرده بودند به اتفاق هم کلاسی هایش از کاخ دیدن کرده بود وی در آنجا قطعه سنگی مشاهده کرده بود که از کره ی ماه به ولیعهد آن کشورش هدیه داده بودند .اوجرقه ای در ذهنش زد  آن سنگ فضایی برایش جالب بود حتی از دیگر جاهای کاخ برایش شگفت انگیز تر بود حال که فضانورد شده بوداین جریان بیشتر اورا مجذوب خود کرده بودیک آن به ذهنش زد من که  کره ی ماه می روم چرا سنگ نیاورم بعد با خود فکرکرد که چگونه از آن استفاده ی لازم را ببرداول باخود گفت آن را درمعرض دید عموم قرار می دهم وپول می گیرم بعد فکرکرد که چگونه بیشتر مردم  را مجذوب سنگ فضایی کند که یک دفعه با خود گفت باید آنها را مجسمه کنم  تصمیم گرفت مجسمه سازی را یاد بگیرد و سنگ هارا تراش داده و مجسمه بسازد و به این صورت در معرض دید عموم قرار دهد از آنجائیکه نمی توانست به مجسمه ساز اعتماد کند مجسمه سازی را یاد گرفت . سنگهایی ازکره ی ماه را باخودش به زمین آورد. او بعد از اینکه آموزش مجسمه سازی دید بتدریج  نحوه ی تراش دادن سنگ ها را یاد گرفت ومجسمه هائی رامی ساخت وهراز گاهی با چیز هایی که ساخته بود نمایشگاهی را تشکیل می داد وبا

16                                

 

 تبلیغ اشیا وسنگ های آسمانی بلیط به مردم می فروخت ومردم برای دیدن آنها به نمایشگاه  می آمدند ، در سفرهای بعدی باز هم سنگ های بیشتر ی را باخود آورد ، ضمن اینکه از این طریق پول درمی آورد ، بعدا باین فکر افتاد که با استفاده از این سنگها می تواند زیور آلات مختلفی درست کند وسنگ فضایی راجایگزین سنگ های قیمتی چون یاقوت و مرجان کند و به قیمت فوق العاده بیشتر بفروشد وچنین کرد ، در شرایطی که همیشه تعدادی از افراد ثروتمند که پول وامکانات فراوانی دارند وهمیشه بدنبال بدست آوردن چیز های نو وجالب هستند ، همراه داشتن وآویزان کردن  زیور آلات با سنگ های آسمانی در دل این گونه افراد رخنه کرد وبتدریج این زیورآلات را با مبالغی گزاف می خریدند وداشتن این زیور آلات باعث افتخارشان بود ، بخت چشم هم چشمی هم به این امر دامن می زد ، کلاس گذاشتن ها و پز وافاده فروختن ها همه باهم دست به دست هم دادن وبرای این گونه زینت آلات با زار داغ وگرانقیمتی را بوجود آوردند ، بطوریکه از این راه ثروت هنگفت ودر آمدی کلان وگزاف نصیب ایشان گردید .                                                               

بعد ها دیگر فضانوردان نیز متوجه این موضوع شده ودست بکار گردیدندکه بادرست کردن موشک ها یا وسائلی خاص بتوانند سنگ های بیشتر ودرشتری را از کره ی ماه ومریخ به زمین منتقل کنند.    

دختری یکی از فضانوردان بنام الیزابت در مدرسه ای که درس می خواند .بایکی از همکلاسی هایش که سارا نام داشت حرفش شد ، قضیه برسر این بود که سارا از او خواسته بود که سنگ زینتی فضائی اش رابه او امانت بدهد ولی الیزابت ، دختر مغرور وثروتمند که سارا را حقیر وفقیر می دانست ، ازحرف زدن وداشتن روابط با او اکراه

17                                

 

 داشت وعارش بود که حتی با چنین اشخاصی حرف بزند به سارا سیلی زد وگفت طرف من نیا تو بو می دی . سارا ناراحت شد او که تازه حمام رفته بود به او گفت خودت بومی دی .سارا شاگرد اول مدرسه بود ومعدلش بیست بود الیزابت در درس هایش ضعیف و تنبل بود سارا پدر نداشت وهفت خواهر و برادر کوچک قد ونیم قد داشت که در ضمن درس خواندن آنها را هم نگهداری می کرد مادر وی در خانه های مرد م کار می کرد وپول بخور ونمیری بدست می آورد . در حالی که سارا والیزابت بحث می کردند معلم شان آمد سرکلاس.                

معلم آنها زنی بود با پز و افاده که فقرا را نمی پسندید .این بود که حق را به الیزابت داد و سارا گفت شما نمی دانید او به من توهین کرد وگفت بومی دی معملشان جولی به او گفت ساکت باش سارا حق با الیزابت است .سنگ فضائی را هم مگر به امانت می دهندباید سنجیده تر فکر می کردی سارا گفت خوب در این مورد من اشتباه کردم ولی او به من فحش داد وگفت بومی دی جولی گفت خوب لابد تو هم جوابش را داده ای دیگر ساکت باشید به درس گوش بدهید بلند بلند در حضور همه ی شاگردان کلاس گفت الیزابت جان اگر باز باکسی حرفت شد به من بگو در همین اثنا دختری دزد بنام ماندانا با شگردی که داشت سنگ فضائی الیزابت را دزدید . الیزابت ناگهان متوجه شد وداد وبی داد راه انداخت .واز آنجائیکه به سارا شاگرد اول مدرسه حسادت می کرد برای آنکه با یک تیر دونشان بزند یعنی هم به سارا ضربه بزند وهم پول سنگ را بگیرد وگفت خانم شرط می بندم کار این گدا گشنه ست به مدیر وناظم خبر دادند مدیر فورا همراه ناظم به کلاسشان آمد واجازه نداد کسی از کلاس خارج شود . الیزابت فورا با موبایلش که با آن تقلب هم می کرد به پدر ومادرش زنگ زد        

18                              

 

وبه سارا تهمت دزدی زد دختر دزد ماندانا شاگرد دوم کلاس که در درس به سارا حسودی می کرد وبه هر دری زده بود نتوانسته بود شاگرد اول شودبا حیله گری وشیطنت خاص سنگ فضائی رایواشکی

در کیف دستی سارا گذاشته بود . گشتند وگشتند هیچ کس نباید به بیرون می رفت وبالطبع دزد شناخته شد وبه زندان بردند مادرش سراسیمه گریان خود را نزد سارا رساند وجریان را پرسید سارا به وی گفت گریه نکن کسی که گناه ندارد باید شجاع باشد خواهش می کنم گریه نکن.مادرش آنقدر از صداقت دخترش سارا مطمئن بود که با جرات هر چه تمام تر روبه پدر الیزابت کرد وگفت دختر من دزد نیست پدر الیزابت گفت من ازکره ی مریخ آمده ام ونمی خواهم بایک آدم بی سرو پا وژنده پوش وگدا گشنه که به نان شبش محتاج است صحبت کنم نمی خواهم چیزی بشنوم مادر سارا گفت من نمی دانم تو کی هستی ؟ واز کجا آمده ای ؟ ولی این را می دانم ومطمئنم که دختر من دزد نیست وتو به دختر من تهمت دزدی زده ای پدر الیزابت که فضانورد بود با عصبانیت فریاد زد مدیر این مدرسه ی لعنتی کجاست ؟   مدیر آمد وبه او احترام گذاشت وپدر الیزابت گفت من این جریان را به روزنامه ها خواهم کشید تامدرسه ی شما را آنطور که هست به مردم بشناسانم مدیر گفت این دختر شاگرد اول مدرسه است وتا کنون موردی از او ندیده ایم او دختر خوبی است وحال همه ی ما ها در تعجب هستیم که چرا اینکار را انجام داده . فضانورد گفت وای به حال مدرسه ای که شاگرد اول آن دزد باشد خانم برو در مدرسه ات را گل بگیر. سارا خواستگار بسیار ثروتمندی داشت وی سند گرو گذاشت وسارا را آزاد کرد .                                                               

19

 

ازین جریان مدتها گذشت مخترعی موفق شد که یک لباس اختراع کند به نام جنیقه ی چهار فصل ، او این جنیقه را برای منظور ایجاد دمای مطابق سلامت بدن ساخته بوده تا با پوشیدن آن در هر جایی بیرون از منزل ومحیط کار در مسافرت در قطب در استواودر هر فصلی هیچ  گونه نیازی به وسایل گرم کننده و سرد کننده نباشد این جنیقه که اختراع شد بخاری و کولر د رخانواده های ثروتمند ومرفّه از مد افتاد در خانواده های با در آمد متوسط وکم ، امکان خرید این جنیقه وجود نداشت ودلیل دیگر این که مردم فقیر معمولا تعداد فرزندانشان زیاد است وبرای هر یک نفر باید یک جنیقه خریداری می شد پس قدرت تهیه ی

آن تعداد از عهده شان خارج بود. جنیقه های چهار فصل قیمت متفاوت داشتند وبر اساس اندازه ، دوام وزیبایی قیمت گذاری شده بودند طبقه ی مرفه با یکدیگر چشم وهم چشمی می کردند در مدرسه ها وقتی که بچه ها چشمشان به بچه های ثروتمند می افتاد ، شب ها هم در رویاهای شبانه شان خوابهای خوب وبد می دیدند.روزی تولد الیزابت بود پدر الیزابت همان مرد فضانورد که هنوز فکر می کرد دزدی کار سارا بوده به الیزابت وهمسرش گفت بیایید یک گوشمالی به سارا ومادرش بدهیم آنها سارا ودوست فقیر او را به دروغ که می خواهیم آشتی کنیم به تولد دعوت کردند وجریان دزدی را که به سارا نسبت می دادند به بزرگ وکوچک فامیل گفتند تا آنها را آماده ی مسخره کردن کنند.                                                                                  

20                              

       

 

سارا و دوستش هر کدام کادویی در حد توان خود تهیه کردند وراهی منزل الیزابت شدند الیزابت در منزل شان شوفاژ ودیگر وسائل گرمایشی مثال بخاری نداشتند وبلکه همه مجهز به جنیقه ی چهار فصل بودند فصل زمستا ن بود .                                                

سارا ودوستش خود را به زحمت از زیر برف وباد سرد به تولد رساندند . آنها که انتظار گرما در منزل داشتند زنگ در را زدند ووارد خانه شدند ناگهان متوجه شدند همه دارند به آنها نگاه می کنند ومی خندند و پنجره ها تا آخر باز است آنها در حالی که از سرما  می لرزیدند ولباسهای نه چندان گرم به تن داشتند عطسه کنان آنجا را ترک کردند . آنها از شدت سرما حتی قدرت نداشتند سخنی بگویند آنها از خانه ی فضانورد به طرف گاری دویدند .این جریان تفریح مجلس تولد این خانواده ی ثروتمند شد آنها بازیاد کردن روغن داغ جریان غش غش می خندیدند وپس از خوردن شام مشروبات الکلی آنجا را ترک کردند فردای آن روز در سر کلاس الیزابت که مجهز به جلیقه ی چهار فصل بود گفت اجازه خانم کلاس بوی بد می دهد آیا ممکن است بگویید پنجره ها را باز کنند معلمشان جولی همانطور که گفتم او زنی باپز و افاده بود که فقرا برایش انسانهای بیخود وآشغال به نظر می آمدند او که خود جلیقه ی چهار فصل برتن داشت بدون ملاحظه ی بچه های دیگر که بعضی ها سرما خورده بودند وگه گاه           

عطسه ومرتب سرفه می کردند گفت الیزابت راست می گوید کلاستان چه بوی بدی می دهد پنجره ها را باز کنید الیزابت که معلمشان را هم به تولد دعوت کرده بود وهمین دیروز حسابی سارا ودوست فقیرش را

21                               

 

 مسخره کرده بودند . پنجره ها را باز کردند بچه ها تمام لباسهای گرمی که همراه داشتند به تن کرده بودند ولی باد باسوز وسرمای شدید در کلاس جریان داشت وبچه ها مرتب سرفه می کردند . یکی از بچه ها که به حرف مادرش گوش نکرده بود ولباس گرم آنچنانی به تن نداشت سینه پهلو کرد بیشتر بچه ها فردای آن روز در اثر سرماخوردگی به مدرسه نیامدند مدیر مدرسه جریان را جویا شد که متوجه  اوضاع گردید مدیر مدرسه به صورت غیرمستقیم به جولی در مقابل تمام معلم ها گفت خیلی از بچه های مدرسه ی ما اوضاع مالی مناسب خوبی ندارند مراعات آنها را بکنید .                                                           

مادر بچه ها که از بچه هایشان جریان را شنیده بودند به مدرسه آمدند واز جولی معلم سارا والیزابت شکایت کردند که بچه های ما را مریض کرده . آنها که در محله ی فقیر نشین شهر زندگی می کردند واز مریض شدن بچه ها یشان  خیلی ناراحت بودند، هر کدام به نوعی پشت سر جولی فحش وبد وبیراه می گفتند بعضی از زن ها با پدر بچه هایشان به مدرسه آمده بودند یکی از مرد ها که لات وسیبیل کلفت بود می خواست با معلمی مرد که هیچ نقش در این جریان نداشت ولی در دفتر بود دسته به یقه شود که در این هنگام پدرهای دیگرمانع او شدند واین مرد که چاقو همراه داشت گفت هر کاری کردم دخترم اسم معلم نامردش را نگفت والا اینجا شکمشو سفره می کردم . او عصبانی وچاقو به دست میخواست آن معلم مرد را بکشد که ناخواسته ضربات چاقو به دیگر پدران بچه ها  برخورد می کرد تا اینکه با تلفن مدیر به پلیس صد و ده  اورا جمع وجور کردند وبه کلانتری بردند .جولی که با اتو مبیلش جلوی در مدرسه این دعواها وخون و خونریزی را دید از ترس فرار کرد .                                                                    22                                    

 

فردای آن روز با شوهرش به مدرسه آمد مدیر هم به او گفت حالا ملاحظه بفرمائید چه علم شنگه ای برپا کرده اید جولی که غرورش اجازه نمی داد با او چنین سخن گفته شود به شوهرش گفت چرا بهش هیچی نمی گی ؟ شوهرش به جولی بلند بلند طوری که همه بشنوند گفت چیکار کند خودش ومدرسه اش ومحصلانش گدا گشنه و بدبخت هستند،دیگه کف دست که مو نداره توهم هی می گی بکن ؟ مدیر که این سخنان تحقیر آمیز به برخورده بود گفت آقای محترم جنیقه ی چهار فصل من و همه ی این معلم ها را که اینجا می بینی در منزلمان است می دانی چرا؟ چون مادر مدرسه ای مشغول به خدمت هستیم که پائین شهر است وتمام محصلانش هم بچه های پائین شهری هستند ، من نمی دانم همسر شما چرا اینجا رامحل خدمتشان انتخاب کرده اند ، چرا؟ می توان بخوبی حدسش رازد باتوجه به سوابقی که ازایشان در اداره شنیده ام مدرسه ی قبلی جنیقه ی چهار فصلشان به چشم نمی آمد ودر برابر جنیقه های ما ها عددی نبود بخاطر همین اینجا برای پز دادن آمده اند ولی ما این اجازه رابه اونمی دهیم تا سلامت بچه ها را به خطر بیاندازد . زود هم از این جا بروید که همه از دست شما شاکی هستند وکافیست شما را ببینند ، شوهر جولی جنیقه ی خود وجولی را نخریده بود بلکه هر دوی آنها را اجاره کرده بود ولی جولی نمی دانست وفکر می کرد که شوهرش آنها را خریده است وشوهرش هم  بخاطر آنکه چهارمین  ماهی بود که بخاطر ول خرجی های همسرش جولی قادر به پرداخت وجه لازم نگردیده بود ناگهان  متوجه همسرش شد که با صاحب جنیقه ها کنار ماشینشان جروبحث می کرد این بود که به دروغ  به مدیر گفت موبایلم  زنگ می خوره رو ویبرست دروغکی

23                               

 

 فوری موبایلش را درآورد وصحبت الکی کرد وبه مدیر گفت من کار مهمی دارم بعدا به این موضوع می پردازیم واز آنجا رفت مدیر دید شوهر جولی از ماشینشان دور می شود وشاهد این هم بود که جولی در حال دعوا بامردیست او حدس می زد زنگ موبایل دروغ است وشوهر جولی بااین مرد عصبانی خرده حسابی دارد مدیر به شوهر جولی گفت ماشینشان این ور است شوهر جولی خود را به نشنیدن زد مدیر به مرد عصبانی گفت آیا با آن آقا کاردارید؟ مرد عصبانی که   

گویی به تمام آرزوهایش رسیده  او را گرفت وبا او دست به یقه شد مردم وهم معلمین مدرسه ومدیروناظم وتعدادی از دانش آموزان جمع شدند وجریان دعوا را همه فهمیدند وجولی در حالی که  گریه می کرد دیگر پایش را به آن مدرسه نگذاشت یعنی رویش نمی شد.             

سنگ فضایی حسابی اسم در کرده بود ازمردم شیطنت هایی سرمی زد وعده ای حین ارتکاب جرم به زندان می افتادند .مردم کوچک وبزرگ مخفی وپنهانی دست به حماقت هایی می زدند وبا رمزی که روی سنگ ها ی فضایی درج شده بود مردم بی اطلاع به دام می افتادند وچندین سال حبس را متحمّل می شدند. سنگ فضایی  شدیدا سیاه سیاه اسفنجی است .پدر الیزابت عین دسیسه ی مردم  چند تا سنگ پا تهیه کرد وآنها را با دستگاه رمزگذارش با نام سنگ فضائی به همکارانش فروخت ولو نرفت چون عینا سنگ فضایی بودند ورمز هم رویشان درج گردیده بود برادر الیزابت که مهندس برق بود بنام جان که انسان خوبی بود قصدش انجام کارهای خداپسندانه بود قسمت اعظم حقوقی که ازطریق شغلش  دریافت می کرد بین فقیر فقرا تقسیم می کرد .جان یک زن ودوتا پسرداشت اسم زنش بتی واسم فرزندانش هری و وات

24

 بود اوزندگی محقرانه ای داشت .پدرومادر جان از طرزتفکرات وشیوه ی زندگی او که محقرانه بود خوششان نمی آمد آنها به  ظواهر دنیا اهمیت می دادند وبه آخرت ایمان نداشته وبه بازی دنیامشغول بودند. لباسهای جان یعنی برادر الیزابت بسیار ساده بود . پدرومادر جان وبرادر خواهرهایش او را مایه ی ننگ خانواده ی اشرافی خود می دانستند الیزابت که از همه آتیشش تند تر بود او که همیشه با بنز آخرین سیستم پدرش توسط راننده شان به خانه می آمد روزی رانندگان پدرش کار داشتند وپدرش هم برایش کسر شان بود یک فضانورد کار یک راننده را انجام دهد به پسرش جان که خانه ی پدرفضانوردش بود گفت برو والیزابت را از مدرسه بیاور.               

  جان  باماشین مدل پائینش در پی او به مدرسه رفت تا اورا به منزل بیاورد الیزابت از سرووضع او وماشینش عارش می شد  ونمی خواست دوستان وبچه های مدرسه ومعلمین وغیره بدانند اوبرادرش است وخودرا دزدکی طوری که اورا نبینند از آنجا دورکرد بعد دوان دوان به منزل رفت وسر مادرش داد کشید که چرا جان برای آوردن من به خانه به مدرسه  آمده ؟جان که وقتی  الیزابت را نیافته بود وبه منزل  نزد مادرش برگشته بود ناخودآگاه صدای فریادها ودادوبیدادهای الیزابت را بدون اینکه بخواهد شنید که پسرت جان گداگشنه با اون سرو وضع وماشینش که آدم حالش به هم می خورد با لگنش آمده بود دنبال من به او بگو دیگر تکرار نشود کم مانده بود آبروی من پیش همه برود.   در همین حین جان در را بازکرد وگفت الیزابت عزیز ای خواهر نازنینم حرفهایت را اتفاقی شنیدم فکر کردم شاید پیاده خسته شوی دیگر سئوالات ریاضی و فیزیک وشیمی وجبر و مثلثاتت ودیگر

25

 درسهایت را خودت حل کن چون من باعث خفت وخواری تو هستم من لیاقت برادری تو را ندارم دورمن خط بکش .                              

الیزابت این را که شنید ناگهان از شدت خجالت تمام صورتش سرخ شد ونتوانست کلمه ای به زبان بیاورد وجان به خانه نزد همسر وفرزندانش رفت . در راه در حال رانندگی بغض گلویش را گرفت واشکهایش جاری شد به خانه که رسید همسرش اورا پریشان یافت آنها باهم خلوت کردند و جان موضوع را به همسرش گفت همسر جان او را آرام کرد او که زن باایمانی بود او را ملامت کرد گفت کسی که کار خداپسندانه می کند وباایمان است از حرف کسی ناراحت نمی شود چون می داند مطیع پروردگاراست آیاتو ناراحتی که به این شیوه زندگی می کنی ؟ تو باید افتخارکنی جان گفت در تمام فک وفامیل طرف من پدرو مادرم  همه وهمه از من دوری می کنندگویا جزامی هستم. بتی گفت: آیا خوشنودی خدا برایت اهمیت ندارد یا خوشنودی بندگان خدا ؟ ایمانت را قوی کن .جان که به اشتباهش پی برده بود باخدا خلوت کرد واز گریه هایش معذرت خواست وتوبه کرد واز او کمک خواست  واز خداوند متعال خواست شیطان را از او دور کند او خدا را ستایش کرد وبه آرامش رسید.                                            

26   

 

روزی یک فضانورد درکره ی مریخ طلا کشف کرد ولی آنرا برملا نکرد تا از آنجا طلا ها را به زمین آورده وبنام همان طلای زمین بفروشد تا بقیه فضانوردان در این گنجی که یافته بود با او هم کاسه نشوند . او سالیان درازی این کار را ادامه داد ولی طلای فراوانی باقی مانده بود واز طرفی طلافروشان ودولت که از زیاد شدن غیرطبیعی طلای موجود در زمین به شک افتاده بودند ودنبال قضیه را گرفتند وبا سرنخی که یافتند متوجه پنهان کاری این فضانورد شدند واین فضانورد به زندان افتاد .                                                         

 از او می خواستند بگوید محل گنج کجاست ولی فضانورد شیطان لو نمی داد اورا شکنجه کردند ولی کوچکترین حرفی نزد  . فقط و فقط او از محل گنج باخبر بود وکسی جز او به آنجا دسترسی نداشت او زیر شکنجه به حرف آمد فضانوردان به نوبت طلا استخراج کرده وتمام طلاهای کره ی مریخ را به زمین انتقال دادند بعداز اتمام گنج پیدا شده فضانوردان باخود فکر کردند در کرات دیگرهم حتما طلا موجود است ولی هر چه گشتند دست خالی برگشتند وکلی سوخت و انرژی در این راه هدررفت فضانوردان کاخ هایی از طلا داشتند در دانشگاهها رشته ی فضانوردی گذاشته ودر تلویزیون اعلام کردند هر کس علاقمنداست فضانورد شود اول باید تست هایی روی او صورت بگیردکه آیا از نظر جسمانی قادر به این کار هست یانه وبعد باید دانشگاه برود وپس از تحصیل در دانشگاه باهمکارانش به کرات رفته  و بررسی کرده ویافته هایش را در اختیار دیگر همکارانش قراردهد .از آنجائیکه فضانوردان باهمان سنگ فضایی آوردن هم پولدارمی شوند هر دیپلمه ای می خواست فضانورد شود ولی خوب همه این شرایط مساعد باخارج از جورااز نظربدنی نداشتند وهم درس ها سخت بود خلاصه این رشته

27

 فضانوردی رواج یافت وپس از گذشت زمانی طولانی به کرات دیگر هم دسترسی پیدا کردند ومطالعاتشان را در آن کرات هم ادامه دادند .پدرالیزابت کیا که سردسته ی این فضانوردان بود به سن کهولت رسیده بود وبجای سفر به کرات دیگرکه قادربه این کار نبود رئیس دانشگاه فضانوردی بود و در ضمن تدریس می نمود الیزابت همانطور که گفتیم سارا خواستگارپولداری داشت سارا همیشه شاگرد اول مدرسه بود بعد ا زتحصیل در دانشگاه توانست خلبان شود اوباخواستگار قدیمی اش ازدواج کرد شوهرش بنام دیاگو جراح قلب بود .                                                                                 

الیزابت که ازدواج کرده بود روزی  به همراه همسرش عازم کشوری توریستی بودکه در ضمن سوار هواپیما یی شد که سارا خلبان آن بود هواپیما کهنه بود وخطر هر لحظه تمام مسافرین وخدمه راتهدید میکرد تا این که یکی از موتورهای هواپیما از کار افتاد فورا سارا وهمکارش به  ایستگاه برج  خلبانی اطلاع دادند کشوری که عازم آنجا بودند شش ساعت راه بود آنها روی اقیانوسی در حال پرواز بود که دومین موتور هم از کارافتاد وآتش گرفت ساراکه فرصت هواپیما را در نزدیک ترین خشکی  فرود آورد وهمه را از مرگ حتمی نجات  داد سارا به تشکیلات هواپیمایی اعلام کرد هر هواپیمایی که کهنه می شد اوراق شود و وسایل سالمش برای ساخت هواپیمایی جدید استفاده گردد وبقیه  لوازم خطرآفرین حتی اگر یک درصد احتمال خطرزایی هست برای یادگیری دانشجویان رشته ی هواپیمایی به کار گرفته شود یعنی در حقیقت آن هواپیما را اوراق کرده و بصورتی که عنوان نمود وسایل اوراقی را به کارگرفته شود تا با جان انسان ها بازی نکرده وخطرات احتمالی هم از بین برود سارا که در دنیا بهترین خلبان شناخته شده

28

 بود وهمه برایش احترام خاصی قائل بودند همانطورکه سارا می گفت عمل کردند واز آن به بعد ابدا هواپیمایی سقوط نکرد. همانطورکه گفتیم سارا از کودکی پدر نداشت ومادرش برای یک لقمه نان حلال در خانه ی مردم به سختی کارمیکرد سارا که خلبان شده بود تمام خواهر برادر ها ی خود ومادرش را زیربال وپر گرفت شوهرش هم آدم تحصیلکرده کوچکترین ایرادی نمی گرفت سارا برای مادرش وخواهر برادرهایش خانه ای بزرگ در بالای شهر خریده بود وحقوق ماهیانه اش را برای آنها کنار می گذاشت تا به بهترین نحو وبدون کوچکترین کمبود زندگی ای آرام  وراحت داشته باشندواز در آمد شوهرش هم که در آمد کلانی داشت با رفاه کامل زندگی می گذراندند آنها به فقرا هم کمک می کردند .سارا حامله شد او پسری زیبا به دنیا آورد مادر بزرگش مادر سارا اسمی زیبایی برایش تعیین کرد او نامش را پیتر گذاشت .الیزابت هم بچه دار شد او صاحب فرزند دختری شد بور که نام او را پرنیان گذاشتند الیزابت پسرمی خواست برای همین همیشه گریه میکرد شوهرش گفت عیب ندارد بازبچه دار می شویم الیزابت فقط یک فرزند می خواست بعد از مدتی الیزابت بازحامله شد وپسری بدنیا آورد الیزابت به دخترش محبت نمی کرد ولی پدر پرنیان اورا  بیشتر از برادرش دوست داشت الیزابت بیشتر تو جهش به پسرش بود شوهر الیزابت که فضانورد بود درماموریتی به فضا رفت ولی متاسفانه در فضا حرکت نابجایی کرد ومعلق در فضا ماند او تنها به ماموریت فرستاده شده بود در نتیجه کمک هم نبود او همانگونه کاری از دستش برنیامد وبعد از مدت زمانی از شدت گرسنگی وتشنگی جان داد .       

الیزابت و فرزندان و خانواده اش عزادار شدند  هم کلاسی های الیزابت در زمان مدرسه که همه باهم در ارتباط بودند غیراز الیزابت که همه ازالیزابت وجولی  معلمشان متنفر بودند در جریا ن قرار گرفتند.    29   

 

بچه های الیزابت آن زمان سن زیادی نداشتند دخترشان پرنیان سه ساله وپسرشان رونالدو یک ساله بود  الیزابت ازدواج مجددی کرد واز شوهرجدیدش صاحب دوفرزند دوقلوی پسر شد پسرها عین هم بودند شوهد جدید الیزابت مردی خشن وبد جنس بود او الیزابت را کتک می زد وبچه های ناتنی اش راهم همینطوربچه های خودش که برزگتر شدند رو ی خوشی در زندگی ندیدند شوهر جدید الیزابت که زناکار بود به پرنیان تجاوزکرد وو برای آنکه کسی بویی نبرد اورا کشت به این صورت که پرنیان را دچار مرگ مغزی کرد وی بعد در بدنش جراحت هایی بوجود آورد وبه اسم تصادف به بیمارستان برد اوکه قبلا پرنیان را به بیمارستان برده بود واجازه ی فروش اعضای بدن پرنیان و خودش را داد به شرطی که بفروشند نه اینکه اهدا کنند دوتا فرم گرفته بود وپرکرده بود وبیمارستان چیزی به آن دو داده بود که همیشه همراهشان باشد تاوقتی دچار مرگ مغزی شدند بیمارستان اجازه داشته باشد اعضای بدنشان را بفروشد وپول هارابعد از فروش اعضای بدن به وراثش بدهند این چنین       

 اعضای قابل پیوند بدنش را فروخت  وپو ل هنگفتی بدست آورد .الیزابت که خبرتصادف دروغین ومرگ فرزندش پرنیان به گوشش رسید فریاد می کشید وگریه می کرد بعد به شوهرش گفت چرااعضای  پرنیان رابدون مشورت بامن فروختی؟  شوهرش به دروغ گفت دکتر فرصت چند ثانیه ای داد وگفت فورا باید تصمیم گرفته شود والا قلب واعضا از کارمی افتد الیزابت باور کرد وسرخاک پرنیان  طفل معصوم اشک ریخت.الیزابت به پدرش شکایت کرد که شوهرش او وپسرش راکتک می زند پدرالیزابت عصبانی شد وطلاق دخترش را از آن مرد بدجنس و جلاد گرفت.رونالدو را به الیزابت ودوقلوهارا به پدرشان

30

 دادند ودعوا خاتمه یافت . البته الیزابت توسط پدرش مهریه اش را تمام وکامل ازاین مرد پست فطرتش گرفت مهریه اش ده تا قصر طلایی بود باتمام امکانات ولوازم. البته شوهرش که فضانوردبود خیلی بیشتر از این ها داشت وبه راحتی مهریه ی الیزابت رابه داد .وسراغ خوشگذرانی وزنی جدید رفت.الیزابت در زندگی شرکت خورده ماند ودیگر زیبایی اش کم شده وسن  وسالش بالا رفته بوداو با پدرومادرش زندگی کرد وکاخهایش را          

 اجاره داد . سارا برای تمام هم کلاسی های دوران مدرسه اش که باهم در ارتباط بودند وخواهرها وبرادرانش وبرای مادرش برای هر کدام بهترین جنیقه ی چهار فصل خرید وبه بهانه های مختلفی هدیه کرد . پیتر فرزند سارا بسیار زیبا بود او چشمانی زاغ همچون پدرش وپیشانی بلند داشت مادرسارا پیتر را بزرگ می کرد چون سارا و شوهرش فرصت بچه داری نداشتند پیتر پسرساراورونالدو پسر الیزابت هم کلاس شدند. الیزابت او که در ثبت نام پسرش سارا را دید ومتوجه شد پسری دارد بنام پیتر که همکلاسی پسرش خواهد بود از حسودی وکینه ی دیرینه اش که همیشه آزارش می داد به رونالدو گفت بعد از هفته ی اول مدرسه گفت به بهانه ای پیتررا تامی توانی کتک بزن. رونالدو ودر بازی فوتبال به او نزدیک شد طوری که به او برخورد کند بعد پیتر بدون اینکه بخواهد محکم خورد به رونالدو و رونالدو سرپیترداد کشید و شروع به دعوا وکتک کاری کردند رونالدو مشتی محکم به صورت پیتر زد و پیتر خون دماغ شد همینطورخون تمام لباس هایش را کثیف کرد  او بیماری هموفیلی داشت وخونش بند نمی آمد فورا مدیر زنگ زد به پدرش وپدرش دیاگو که تازه عملی راتمام کرده بود هراسان خود را به مدرسه رساند واوراپیش بهترین

31

 دکتر برد به او سرم خون زدند پیتر بی هوش بود ساراخبر نداشت دیاگو به سارانگفت ولی وقتی سارا به دیاگو زنگ زد که چه خبر دیاگو فهمید سارا خلبانی نمی کند بنابراین جریان را به او اطلاع داد سارا هراسان خودرانزد فرزندش در بیمارستان رساند دید پیتر بیهوش است وپیتر بعد از مدت زمان اندکی فوت شد . سارا شروع به گریه زاری کرد شوهرش هم گریه می کرد آنها همدیگررا بغل کرده بودند وزارزار گریه می کردند سارا پسرش را صدامی زد او از حال رفت و وقتی به

 حال آمد دید دیگر واقعیت وسرنوشت بوده و باید قبول کند.آنها پیتر را دفن کردند وسرمزارش گریستند واین فرشته کوچولو به آسمانها پرواز کرد . این جریان ونقشه ی علت مرگ پیتر که عمدی واز سوی الیزابت وبه دست پسرش رونالدو صورت گرفت را به گوش سارا نرساندند دیاگو کوچکترین حرفی نزد واین موضوع را از او مخفی نگه داشتند .روزی الیزابت سکته ی قلبی کرد اوکه دوتا از رگ های قلبش گرفته بودنفس کم می آورد  واو بطور اتفاقی مریض شوهر ساراشده بوددیاگو واردترین پزشک جراح قلب بود والیزابت می خواست که دیاگو قلبش را عمل کند و خبرنداشت جراح شوهرساراست یعنی پدر پیترکسی که اورا به وسیله ی پسرش به کام مرگ کشانده بود دیاگو باایمان کاملی که به خداوند داشت وباقسمی که درابتدای حرفه اش خورده بود وی را به خوبی جراحی کرد بعدازچند ماه که حال الیزابت رو به بهبود بود به الیزابت نزد فک وفامیل وی گفت می دانی من کی هستم الیزابت گفت نه دیاگو گفت پدر پیترم شوهرسارا بادوربین مخفی تصویروسخنانت در مدرسه ضبط شده که به پسرت گفتی پیتر رابه بهانه ای تامی توانی بزن که پلیس کشف کرد . من می توانستم قاتل فرزندم را قلب تورا وسط عمل جراحی  از کار بیاندازم بدون اینکه

32

 کسی متوجه شود ولی من این مثل تو جلاد وبی دین وایمان نیستم دوست دارم خوبی از من وحماقت از سوی دشمنم باشد.الیزابت سرخ شد تمام حضار سرشان را پائین انداختند وبه خاطر احترام خاصی که به دیاگو جوان پنجه طلایی کشورشان داشتند شرمگین وخجالت زده شدند ونتوانستند به چشمان دیاگو نگاه کنند الیزابت هم همینطور قراربود آن روز الیزابت  از بیمارستان مرخص شود  سریعتر کارترخیص را باعجله انجام داده و رفتند ومحو دین وایمان دیاگو ماندند که کثیف ترین دشمن خود نه تنها درصدد گرفتن جانش نشدبلکه او را از مرگ حتمی نجات داد.                                                  

رونالدو که باپسرهای لات ولگرد می گشت ودرس هم نمی خواند معتاد شد  پدربزرگش که خبراز اعتیاد نوه اش نداشت وپیروفرسوده شده بود در بستر بیماری افتاد ورونالدو تمام داروندارپدربزرگ ومادرش که مهریه قابل توجهی داشت همه را  دود کرد رفت هوا.  او که در ضمن الکلی هم شده بود روزی درخیابان شب هنگام در جاده در حالی که مست کرده بود تصادف کرد ودرجا کشته شد.                           

از این مسئله که بگذریم ، فضانوردان که در جنب کارهای فضائی وتحقیقاتی خود به طرف سنگ های فضائی وتجارت آنها را پرداخته بودند از این طریق فضانوردان حسابی پولدار شده بودند وپول بسیار بیشتر از پول سوخت موشک ها برای رفت وبرگشت به دست آورده بودند بدین جهت همه ی کشورها برای زودتر ثروتمند شدن همه ی کشورها به فکر سنگ فضایی بودند .                                   

33   

 

کشورهائیکه در این فکربودند ، بخوبی می دانستند که اولا خود این سنگها وزیورآلات ومجسمه ها ئی که از آن ها ساخته می شوند باعث کسب ثروت زیادی می گردد ثانیا بدلیل خرید و فروش های این اقلام واجناس کشورشان به یک قطب توریستی ا زاقصا نقاط جهان 

 می گردد ومهمتر آنکه این افراد مثل توریست های معمولی نیستند بلکه افراد ثروتمندودارای امکانات مالی بالایی هستند، در نتیجه توریست هائی هستند که در حین مسافرت هزینه های زیادی را بابت اقامت وگردش و غیره پرداخت می کنند وکسانی که سنگ فضایی میخرند توان خرید بالایی را دارند .روزی یک شخص طلا ساز آمریکایی که سنگ فضائی به او می دادند تا گردنبند وغیره بسازدیک فکر طمع کارانه به سرش زد ، او تصمیم گرفت بصورت شبانه وپنهان

 وبدور از چشم همه حتی زن وفرزندانش از سنگ های زمین بجای سنگ ماه و مریخ استفاده کند وگردن بند بسازد تا با این کار پول کلانی به جیب بزند واو اینکار را کرد ولی بصورت خیلی کم ومحدود که کسی بوی نبرد.                                                                                      

اولین فضانوردی که به فکر آوردن سنگ های فضائی به زمین بود ، کسی بود که در راه فضانوردی وعلوم فضائی خیلی تلاش و زحمت کشیده بود وفردی با افکار بلند  واندیشه های نو بود وهمیشه به خالق هستی وعظمت خداوند یکتا وآفرینش جهان فکرمی کرد وبا اصولی علمی که از زمین وآسمانها استنباط کرده بود وبه شگفتی های جهان که لمس کرده بود ، به قدرت وبزرگی خدای ازلی ایمان وباور و یقین پیدا کرده بود ، به مسائل بین کشورها وسیاست های خشونت بار بین

34

 دولت ها را از طریق اخبار واطلاعات پی گرفت، از شنیدن اخبار ناگوار

ی چون بمب گذاریها ، حملات نظامی به عراق ، عملیات جنگجویانه در غزه ،لبنان ، سودان وخیلی مناطق دیگر که حاصل هر کدام از آنها باعث تعداد زیادی کشته و مجروح از افراد بی گناه وغیر 

 نظامی وحتی از افراد نظامی و .... می گردیدند خیلی متاثر می گشت ودر بعضی مواقع در خلوت خودهای های گریه می کرد ، بمباران های عراق توسط آمریکا ومنفجر شدن اماکن از عتبات وکشتار مردم عراق وکشتار ها ئیکه توسط اسرائیل در غزه صورت گرفت مواردی بود که ایشان را به گریه های آنچنانی در خلوت  کشانید ، در این گونه موارد او مثل مارگزیده ها بخود می پیچید ، روزی به خود  گفت که من محل

 زندگی ام سرزمین زورگویان آمریکاست و بالاخره در این سرزمین آدمهای خوب وخیلی خوبی هم هستند وضمنا آدم های عاملان زور وستم هم هستند  ومن هم با برخی از این ها در طول زندگی در تماس ودیدار اجباری می باشم.                                                          

به این فکر افتاد که محل زندگی خود راازآمریکا تغییر دهد ، با آنکه به عظمت وجبروت خدای ازلی کاملا واقف بود ولی به دین خاصی  نگرویده بود منتهی این گرایش را داشت که بامطالعاتی بتواند با توجه به باور هایی که دارد یکی ازادیان را که بیشتر مورد نظرش باشد انتخاب کند، مطالعاتی را انجام می داد ، به اماکن مقدسه ادیان مختلف سر می زدبا افراد مطلع وآگاه در ادیان مختلف تماس وارتباط برقرار می کرد ،روزی بخود گفت که من مسافرت های طولانی فضائی فاصله ی چندین سال نوری رفته ام وسنگ های فضائی را به خاک به  

35

 

زمین آورده ام ولی چرا به خود زمین ودنیای خودمان وآنچه در آن

 هست زیاد توجه نکرده ام، عامه ی مردم به آنچه که در دوردست ها هستند توجه  می کنند،ولی در عوض خیلی ها هم هستند که باین امر توجه دارند که مثلا در برخی از اماکن مقدسه ادیان مختلف ، افرادی هستند که به خاک  آن مکان مقدس، به آب آن مکان مقدس ،به زمین 

 و بناهای آن مکان ، با دیده ی احترام واقعی ودرونی توجه دارند ، خاک آنجا را توتیای چشم خود می کنند ، آب آنجا را شفابخش دردهای خود وحلال مشکلات خود می دانند ، پی به این موضوع  برد که  این خاک و آب وبناهای متبرکه که در چشم معتقدانش ارزش والایی دارند ویا آن سنگ های فضایی که در بین طرفدارانش ارزش زیاد ی دارند وهمه چیزها ی دیگر با محتوایی که دارند ، هر کدام در هر گروهی از

 آدم ها در ذهن شان جرقه ای می زند وعشق ایمان به خدا در دل ها رسوخ می دهد ، با سنگ های فضائی هم مردم می توانند پی به عظمت بی انتهای خداببرند و دراین باره اندیشه کنند ، وهمانطورکه از خاک وآب مقدس به این اندیشه رسیده اند ، باعلت به این اندازه دوری یعنی چندین صد سال نوری هم  می توانند مجذوب  خدای بزرگ شوند و همه آنها را گوشه ی کوچکی از کارهای  عظیم خداوند بدانند.      

   اینگونه تفکرات این فضا نورد مارا که عمری هم ازش گذشته بود ، بخود مشغول می کرد ، به طرف مطالعه در زمینه  ادیان مختلف  کشانده  شد ، روح حقیقت جوی او بدنبال پیدا کردن حقایقی بود، تا آنکه در یک تابستانی که ایام استراحت ومرخصی را در یکی از کشورهای اسلامی می گذراند ، با یک فرد نسبتا منطقی آشنا گردید ، این آشنایی وارتباط  دوام طولانی پیداکرد، طوری شد که اینان تقریبا همیشه از حال واحوال همدیگر با نامه ، کارت پستال ، تلفن وحتی مسافرت ها و رفت آمدهای خانوادگی باخبر         36    

 

بودند واز مصاحبت وروابط باهم لذت می بردند واین دوست اهل    

 کشورعراق وشهر کربلا بود، در این ارتباط دوستانه بتدریج  خیلی از مسائل اسلامی بطور غیر مستقیم  دستگیر فضانورد می شد ود رمواقعی هم با سئوالات مستقیم واخذ جوابها ، اطلاعاتش بیشتر می شد وبتدریج گرایش های آگاهانه ای  به دین اسلام پیدا می کرد .فضا نورد که در کتبی به زبان انگلیسی در زمینه ی ادیان وسنن در منزل دوستش مطالعه کرده بود و در این میان به دین اسلام ومذهب تشیع بیشتر گرایش پیدا کرده بوداو آگاهانه به دین اسلام گروید وشهادتینش

  را گفت ومسلمان شد او که روح وروان تازه ای یافته بود  در زیارت مرقد مطهر حضرت امام حسین (ع)  در حال عبادت بود .او که در صف نمازگزاران مشغول  نمازشد ، در  اثر انفجار بمب شهید شد او وصیت کرده بود در یکی از شهر هایی که محل آرامگاه امامی است دفن شود بنابراین در کربلا دفن شد .                                        

 

37

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 23:19  توسط مهسا مستجابی  | 

بنام خدا                                     

عاقبت نیکی ها و بدی ها                            

یکی بود ویکی نبود غیر از خدا کسی نبود، روزی روزگاری نه چندان قدیم، دو برادر در یک دهی زندگی می کردند ، این ها هر دو صاحب زن وبچه وخانه مستقل بودند ، یکی از اینان باسم علی مردی خوش نیت وباخدا بود ودیگری بنام حسین مردی بد ذات وبی ایمان بود ، همسر حسین هم تقریبا مثل خودش آدم خوبی نبود ، هر دو برادر  د راین ده به کار کشاورز و دامداری اشتغال داشتند ، بعلت اختلاف سلیقه وتفکری که این دو داشتند ، باهم ارتباط خوبی نداشتند وتقریبا همیشه باهم حالت قهر و نامهربانی داشتند.                                 

علی احساس می کرد با این حالت قهر و نامهربانی با یگانه برادر وخانواده اش دچار گناه عدم انجام صله رحم شده است واین موضوع همیشه علی را از درون  ناراحت میکرد.                                                                               

یک روز بخود جرات داد وبرای نشکستن سد صله رحم بخانه ی برادر خود یعنی حسین رفت وبادیدن حسین با ایشان سلام علیک وچاق سلامتی کرد ، ولی حسین برخورد سردی با علی داشت وبا اوقات تلخی جواب او را داد ، علی درکمال مهربانی به برادرش گفت که حسین جان من و تو از یک پدر ومادرهستیم ، خون وریشه ی ما یکی است ، بیا ئیم باهم مهربان باشیم ودر غم وشادی های یکدیگر  شریک باشیم ، قهر و دشمنی بین ما دلیلی ندارد وتا کی باید باهم نامهربان باشیم .                                                               

 

8                                        

حسین که با حالت عصبانیت سکوت کرده بود وبه حرف های علی گوش می داد ، پرسید آ یا حرف هایت تمام  شد ؟ گفت من خلاصه کنم که ما نمی توانیم با هم دوست ومهربان باشیم، علی با نگرانی پرسید چرامگر دو برادر تنی نمی توانند باهم همدم ودوست باشند؟ شیطان بین ما نفاق می افکند ، حسین با ترشرویی جواب داد : آری من بنده  شیطان هستم وتو مثلا بنده ی خدایی ،ما با هم هیچ             

کاری نداریم ونمی توانیم همدل وهمدم باشیم،حسین خیلی به علی بی

اعتنایی کردوعلی با ناراحتی وناامیدی ازخانه ی حسین به بیرون رفت. مدتها گذشت،وعلی همیشه از ته دل ناراحت بود،در بین دامهای علی بدلیل نامعلوم وبیماری مشکوک تلفات شروع  شد ودامها یش یکی پس از دیگری می مردند، زندگی علی با تلفات  زیاد دامها به سختی گرائید و به فقر و تنگدستی رسید، همسایه ی علی در ده آدمهای صاحب ثروتی نبودند که بتوانند به علی کمک کنند ،علی باز بخاطر رشته عاطفی برادری وانجا م صله رحم یک طرفه به درخانه حسین رفت ، این بار حسین اور ا ازخانه اش بیرون راند وگفت که حالا معلوم شد که چرا می خواستی با هم مهربان باشیم وبا هم رفت و آمد داشته باشیم ، برای گدایی  به خانه ی من آمدی ،علی با ناراحتی وبا حوصله گفت حسین جان کمی انصاف داشته باش من قبل ا ز جریانات تلف شدن دام ها به خانه تو آمده بودم  ، این طوری فکر نکن وبد بینانه قضاوت نکن وتهمت نزن ، بالاخره خشمش را خورد وفرو برد و به مسجد رفت وباخواندن چند رکعت نماز وبا یاد خدا کمی آرام شد. تا به بینیم چه ماجراهای دیگری پیش می آیند، حسین از مدتها

9                                     

 

 قبل به دلائل سرما خوردن ودیگر علل مدتها از ناراحتی کلیه رنج می برد ،تا آنکه در این ایام بجهت شرایط سرماخوردگی وناراحتی کلیه ها متوجه شدند که کلیه های وی از مدتها قبل عفونت کرده وبتدریج دارند ازکار می افتند ،کار بجائی رسید که در اثر پیشرفت عفونت کلیه ها ازکار افتادند وبنا به تشخیص پزشکان متخصص نیاز مبرم به پیوند کلیه پیدا شد ، برای پیدا کردن جهت پیوند به هر دری زدند ولی نتیجه ای نگرفتند ، از طرفی گروه خونی حسین  از نوع اوی منفی بود که معمولا گروه کمیابی است ، خانواده وخود حسین کاملا با این بن بست  روبرو شده بودند ، علی برادر حسین کم وبیش ناراحتی کلیه ی حسین را می دانست وتا این حدّ که پزشکان متخصص اعلام کرده اند که حتما کلیه باید پیوند شود اطلاع نداشتند ، بر حسب  تصادف از زبان یکی از همسایه ها پی به این مشگل برد، با توجه به آنکه علی از گروه خونی اوی منفی برخوردار بودواز طرفی علاقمند بود که دراین شرایط از

نظر کلیه به برادرش کمک کند،بنابراین اعلام آمادگی وداوطلبی برای اهدا کلیه به حسین کرد،تا آنکه در بیمارستان کارها مهیا شد واطاق عمل وبرداشتن کلیه علی وپیوند زدن آن به حسین  انجام گرفت وبلافاصله چند روزی حال حسین بتدریج رو به بهبودی گذاشت، ولی جالب آنکه در اخلاق ورفتار حسین با علی تغییری  ایجاد نشده بود ، البته حسین درمقابل این کار جوانمردانه وداوطلبانه علی مقدار کمی پول به ایشان داد بطوریکه علی با آن پول توانست دو راس ماده گاو خریداری کند.                                                                       

سالها گذشت وعلی این گاوها را پرورش داد ودر اثر زاد و ولد تعداد گاوها بیشتر شد ند ودوباره دامداری علی رونق گرفت .                                    

10                                  

 

حسین که همچنان خصلت نامهربانی خودش را داشت ونسبت به خیلی ها ومخصوصا علی خوش گمان نبود، بتدریج کارهای زندگی اش داشت مختل می شد ، پس از عمل پیوند کلیه ، به تدریج پسرش بطرف اعتیاد کشیده شد وتا باخبر بشوند کار از کار گذشته بود ،این پسر بخش زیاد از دارائی های پدر رنجور شده وکلیه پیوند زده را به جهت اعتیاد آرام آرام فروخت ودود کرد وتا آنجا پیش رفت  که بیشتر از نصف دارائی های پدر را از بین برد.                                       

علی آن مرد با انصاف وبا خدا که وضع زندگیش بهتر شده بود ،دیگر در ده نماند وبا خانواده اش به شهر نقل ومکان کرد، روزی در مسجد شهر از وضع نابسامان یک خانواده ی نیازمند اطلاع حاصل کرد .همچنین اطلاع حاصل کرد که یک پسری جوان مریض است وبرای عمل جراحی که باید بر رویش انجام شود نیازمند خون اوی منفی است در همه جا پرس وجو نموده بودندولی در هیچ جا پیدا نکرده بودند ، پدر این پسر به مسجد آمده بود تا شاید در اهل مسجد کسی پیدا شود  یا او را راهنمایی  وکمک کنند.                                               

علی که معمولا سالی یکی دو بار خون اهدا می کرد ومی دانست که گروه خونی اوی منفی کمیاب است برای کمک به نیازمندان این کار را مرتب انجام می داد. علی در مسجد که متوجه این مرد شد  بایشان گفت

که هیچ نگران نباش درست گمشده ات را پیدا کرده ای ، من گروه خونم اوی منفی است واینکار را انجام میدهم  ، باهم به بیمارستان برویم تا این کار انجام گیرد ، مرد ناامید یکبار ه یک نور امیدی  به دلش تابید واز فرط خوشحالی می خواست دست وپای علی را ببوسد

11                               

 

 که علی مانع شد  علی به ایشان گفت که این کارها را همه خداوند خودش جور می کند ، ما کاره ای نیستیم ، فقط ،یک وسیله ای هستیم ، باهم به بیمارستان رفتند و خلاصه آنکه عمل جراحی مورد نظر انجام گرفت ،  خوشبختانه نتیجه ی عمل نیز خوب  بود و روز به روز حال پسر جوان روبه بهبودی گذاشت وکاملا خوب شد.                          

این پسر جوان متعلق به خانواده ای بود که خیلی ثروتمند ودست ودلباز بودند ، بدون آنکه علی چیزی بگوید ، خود این خانواده با طیب خاطر پول نسبتا قابل توجه وهنگفتی را به علی هدیه دادند که علی از پذیرفتن آن خودداری کرد ولی با اصرار و قسم  وبه زور و تو جیهات زیادی که آنان کردند مثلا این پول را با طیب خاطر ورضایت کامل می دهیم ، مثل شیر مادرت حلا ل است واز اینگونه توجیهات بالاخره علی آن پول را قبول کرد، حال که زندگی علی از نظر مالی واقتصادی تغییر خیلی زیادی کرده بود وصاحب قدرت مالی زیادی شده بود ،واقعا نمی دانست چگونه از این امکانات مالی استفاده کند ، خیلی خونسرد وبا حوصله چند روز ی فکر کرد ،سپس تصمیم گرفت که بابخشی از این امکانات مالی یک موسسه ی خیریه راه بیاندازد وچند نفر را بکار بگیرد وشاید ازامکانات دیگر افراد خیّر هم کمک بگیرد وبه تدریج به ساخت یک بیمارستان در شهر خود به پردازد وبرای بهبود زندگی برخی از خانواده ها ی نیازمند بنحوی که بتوانند روی پای خودشان بایستند کمک کند ، مخصوصا ابتدا آن خانواده ای که در مسجد از حال وروزشان خبردار شده بودکمک خوبی کرد.                             

12                                    

 

وسالها ی بعد کارها بخوبی پیش رفتند ، بدین ترتیب علی وخانواده اش نتیجه ی صداقت و درستی در زندگی شان را فهمیدند وامکانات مالی زیاد هم سبب نشد که خدای ناکرده اینان از راه درست شان منحرف گردند.                                                                       

حسین که از نظر جسمی دیگر آن قدرت قبلی را نداشت، پسرش هم که شروع کرده بود اموال پدر را بخاطر اعتیاد از بین می برد حال با مخالفت پدر روبرو شد وپسر بی عقل ومعتاد در این اختلاف ودرگیری برای تصاحب بقیه ی مال واموال پدرش  در کمال پر روئی وقصاوت پدر خود را کشت ، مادرش وقتی از کشته شدن شوهرش خبر دار شد ،هراسان بطرف شهر شتافت وموضوع کشته شدن شوهرش را به برادرشوهرش علی خبر داد و به ایشان پناه برد.                          

کلثوم ، همسر حسین درحالیکه برای علی گریه می کرد و شرح می داد که پسرش حال که پدرش را کشته ،الان قصد جان مراهم کرده است تا بدین صورت صاحب تمامی دارائی های شوهرم بشود .علی گفت باید به پلیس خبر دهیم ، برادر زاده ام الان از نظر روانی وفکری در شرایط مناسبی نباید باشدوخطرناک است ، اولا چون پدرش را کشته مضطرب وبهم ریخته است ، ثانیا بدلیل اعتیاد ش وضع مناسبی نباید داشته باشد ، ثالثا به جهت مسلح بودن در چنین شرایطی خیلی خطرناک است. از همسر برادر مرحومش پرسید که آیا کسی از کشته شدن برادرم خبر دارد.                                                          

کلثوم در پاسخ در حالی که گریه میکرد و می لرزید خبر داد که چون تازه کشته شده است کسی خبر ندارد ومن هم از ترسم شتابان از ده فرار کرده ام وبه شما پناه  آورد م.                                           

13     

 

علی در حالیکه خوب گوش می داد وفکر می کرد گفت ، او الان هیچ چیزی را نمی فهمد وبصورت یک جانی خطرناک ومسلح در آمده والان من و تو نمی توانیم از پس آن بربیائیم ، عاقلانه این است که موضوع را با پلیس در میان بگذاریم ،بدین ترتیب تصمیم گرفتندو به پلیس خبر دادند ، وقتی به پلیس خبر دادند ، بلافاصله پلیس دست به کار شد ، در ده وشهر همه جا به دنبال سراغ گرفتن ازمحل پسرحسین بودند  ، پسری که پدرش را به قتل رسانده بود .پس از جستجو او را پیدا کردند وبه اتهام قتل پدر دستگیر و پس از بازجوئی وتشکیل پروند ه به دادگاه اعزام کردند ، دادگاه با بررسی های لازم پس از مدتی حکم مجرمیت او را صادر کرد وبالاخره قاتل به چوبه ی دار آویخته شد .   

در هنگام به دار کشیدن پسر حسین ، مادرش هم در پائین بهمراه دیگر تماشاچیان حاضر بود و ضمن نظاره بر صحنه ، زار زار گریه می کرد ، از یک طرف شوهرش کشته شده بود واز طرف دیگر پسرش را بدار آویختند ، احساس تنهائی وبی کسی می کرد ، پس از این ماجرا ها تمامی دارائی هائی که در ده داشت همه را فروخت ، چون ماندن در ده برایش خیلی درد آور بود فلذا دارائی های خودر ا باقیمت های ارزان فروخت که خود را راحت کند . سپس به شهر آمد وپیش خانواده علی برادر شوهرش رفت .تصمیم داشت یک خانه یا آپارتمانی را اجاره کند ،تا مزاحم خانواده ی علی نشود ولی علی با مهربانی تمام وبااحساس مسئولیت وجدانی وخانوادگی با ایشان برخورد کرد ، یک واحد از آپارتمان های خود را در اختیار او گذاشت واجاره هم نگرفت .        

14                            

بدین صورت کلثوم باخانواده علی خیلی صمیمی شد وعلی او راهم زیر بال وپر خود گرفت . پس از  مدتی تقریبا غم ازدست دادن شوهرش و پسرش برایش خیلی کم رنگ شد وبزندگی اش ادامه داد.                                               

15                                 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 23:17  توسط مهسا مستجابی  | 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان 1393ساعت 23:16  توسط مهسا مستجابی  | 

مطالب قدیمی‌تر